تبليغاتX
:: Rahaa ::

زندگی خنده دار....

 

ای بابا یادش که هم میفتم تموم بدنم میلرزه. همین چند سال پیش بود که پشت کنکوری بودم. به حالا نگا نکنین که اینقده کلاس کنکور میرن و اینهمه خرج میکنن و اینهمه ادا و اصول و اگه قبول بشی اند کلاس میزارن و اگه قبول نشی راهی جز خودکشی و خود خوری نداری. یادم میاد که اصلا کلاس کنکور نرفتم که  هیچ،  بلکه مجبور بودم از تابستون سال پیشش بشینم و درس واسه کنکور بخوونم و خودم واسه خودم تست بزنم. مادره از همون تابستون یه تابلوی ورود ممنوع در خونه مون نصب کرد و اگه کسی هم میخواست حالی از مابپرسه بی رودرواسی بهشون میگفت رها درس داره آخه میدونین سال دیگه کنکور داره ، ماهم دیگه نه میتوونیم جایی بریم و نه کسی بیاد خونه مون. همه فامیل از ما بریده بودن. بهترین تفریح من شده بود خوردن غذاهای مقوی و پر از فسفر که شاید مغزم گنجایشش بیشتری واسه این همه چرند و پرند حفظ کردن داشته باشه. جز رفتن به دستشوئی از کلیه امکانات زندگی جز خوردن محروم بودم . بعد هم که پیش دانشگاهی شروع شد ، صبح زود میرفتم و سر ساعت ۲ باید خونه بودم . وای بحالم اگه ۵ دقیقه دیر میکردم. تموم تعطیلات عید اونسال مث ماتمزده ها کنج اتاق نشستم و تست زدم . تست های ویژه جانبازان ، تست های ویژه شاهد ، تست های ویژه افراد کم هوش ، تست های ویژه کوفت و زهرمار. خدا نمیکرد اگه گاهی از سر دلتنگی لاکی به ناخنم میزدم . باید جواب پس میدادم : تو با این کارات به هیچ جا نمیرسی . دختر زهرا خانم ناخن هاشو از ته میجوه ، تو ناخن بلند میکنی؟ لاک از کجا بدستت رسیده ؟ خدا بگم این استکبار جهانی رو چیکارکنه که لاک زدن رو یاد توداد. ای خدا از دست این دختره باید به بیابون فرار کنم. بعد گیر داد به موهام :  اینهمه مو میخوای چیکار ؟ به دختر آقای اصغری نگا کن اصلا از بس درس خوونده کچل شده ، تو هی موهات مث قارچ زیاد میشن. میدونی وقتی رو که واسه شونه زدنشون صرف میکنی درس بخوونی انیشتین میشی ؟ انقده گفت و گفت که یه روز صبح قیچی به دست اومد بالای سرم و اون موهای مث ابریشمم رو از بیخ گردن قیچی کرد و انداخت توی سطل آشغال. حالا دیگه مو هم نداشتم که موقع درس خووندن دور دستم بپیچم و باهاشون بازی کنم . شده بودم شکل همون تستها . دیگه مث آدم ماشینی اگه حتی ازم سئوال میکردن که گشنه ته یا نه ؟ جواب میدادم : گزینه ۴  .  بد مصیبتی بود ولی اونم مث همه روزاها و ماههای خدا گذشت و خداروشکر که سربلند شدیم و توی کنکور سراسری هم قبول شدیم و یه دانشگاه خوب هم رفتیم. تا مادره بالاخره گیر سه پیچ رو ول کرد. درس هم تموم شد. یه شش ماهی هم ول گشتیم و دمار از دل روزگار درآوردیم و بعد مث بچه آدم رفتیم سرکار. مسئله مهم اینجاست که مادرمون حالا که درسه تموم شده و خوب شکرخدا یه کاری داریم و یه حقوقی میگیریم حالا اون روی صفحه رو گذاشته . اون سرکوفت ها بخاطر لاک و مو وغیره تبدیل شده به چیزای دیگه. بشنوید :  دختر تو مگه آدم نیستی ؟ مگه چته ؟ پاشو پاشو یه دستی به سروصورتت بکش . یه لاک بزن به اون ناخنای مث مرده ت. بیچاره مگه کچلی که هی میری این دوتا شویدو که روی سرت داری کوتاه میکنی بذار بلند بشن توهم برو مث اکرم مش کن. یه نیگا بکن به دختر اکبر آقا همسن توست الان ۲ تا بچه داره . یه نیگا بکن به پری دختر شیرین خانم همسن توست خواستگارا در خونه شونو از جا کندن . درس به چه درد میخوره ؟ تاکی میخوای صبح زود بری بیرون شب مث سگ سوزن خورده خسته و کوفته بیایی خونه. دختر باید سروسامون بگیره . باید زق و زوق بچه از توی خونه اش بلند بشه. تاکی میخوای جون بکنی ؟ لازم نکرده سر کار بری سنگین و رنگین سرجات بشین یه بنده خدایی بیاد دستتو بگیره ببره توی خونه ش.

ای داد و بیداد ، مادر من تو نبودی که تموم شور و شوق جوونی رو توی ۱۶-۱۷ سالگی توی وجود من کشتی که نکنه من از دختر خواهرت ، از بچه های همسایه ، از این و از اون کم بیارم ؟ بابا چی از جون ما میخواین ؟ میشه بذارین واسه یه بار هم که شده به میل خودمون و به سلیقه خودمون زندگی کنیم ؟ مسخره ست این زندگی خنده دار..... شیطونه میگه بزنم به سیم آخر و به  این" جواته " که یه ساله گیر داده به من بدبخت و مادرم هم  ازش متنفره ، بگم بله و انتقام تموم سالهای جوونی از دست رفته ام رو ازهمه بگیرم. سرسال هم با یه بچه توی بغلم برگردم خونه خودمون و بچه رو بدم دست مادره و بگم این هم زاق و زوق که عاشقشی.............

              "  افسوس که نامه جوانی طی شد ، وان تازه بهار زندگانی طی شد  "

              "  آن مرغ طرب که نام او بود شباب ، افسوس ندانم که کی آمد؟ کی شد ؟"

لینک ثابت   

لحظه عاشق شدن ....

دستی به پشت شانه ام میخورد و  مرا بسوی خود میکشد. دکتر است . با سر انگشت ظریفش چانه مرا میگیرد و مجبورم میکند که به بالا یعنی به چشمهایش نگاه کنم. یهو اشکام بند میاد و غرق میشم توی یه اقیانوس آبی ولی آبی تیره. انگار برق مرا میگیرد. بی اختیار نگاهم را میدزدم و سرم را به زیر میکشم.چه شانه های پهنی دارد. جان میدهد برای آنکه سرت را بگذاری روی شانه هایش و زار زار گریه کنی. انگار حس میکند چه حالی دارم . سرم را روی شانه اش قرار میدهد. بوی یه ادکلن خوشبو به همراه بوی بیمارستان در مشامم می پیچد . کاش این لحظه هرگز تمام نشود . همه چیز فراموشم شده بیماری که دارم. بیماری که هرلحظه در انتظار خبر بدترشدن و از بین رفتنش هستم . انگار یه موج قوی منو گرفته قدرت حرکت ندارم. به آرامی سرم را از روی شانه اش برمیدارد و دوباره با انگشتش چانه ام را بالا میبرد تا نگاهش را ببینم. بعد آهسته میگوید : بلدی دعا کنی. هنوز گیجم با اینحال سرم را تکان میدهم. میگوید : دعا کن. سرم را مث منگها تکان میدهم . دوباره سرم را روی شانه اش میگذارد. این بار میگریم بدون واهمه از لک شدن کت خوشرنگش . دستم را میگیرد و میبرد روی صندلی مینشاندم. این بار روبرویم نشسته . وای خدای من ، من بی اختیار دارم دعا میکنم . ولی دعای من اینست کاش این لحظه به ابدیت برسد. او دارد آرام آرام در مورد بیمار من صحبت میکند . میگوید باید با حقیقت کنار بیائی. جوابی ندارم . محو او شده ام. نکند ....... نه خدا نکند در این شرایط عاشق بشوم. نه عشق بازی خطرناکیست. من طاقتش را ندارم. باز دارد توضیح میدهد. هیچ چیز نمیفهم.  تا حالا به همه کسانی که میگفتن با یه نگا عاشق شدن میخندیدم. حالا دارم قشنگ تجربه اش میکنم. تلنگری که به شانه من زد مرا از خوابی صد ساله پراند. حالا چشم در چشمش دارم. میخوام تا اعماق وجودش را بخوانم . شرم مانع است. احساس میکنم هزاران سال است او را میشناسم . شاید او همان نیمه گمشده من است . حتما همینطور است. حس میکنم اگه این لحظه یه کم بیشتر طول بکشه باید روی پاهاش بیفتم و ازش عشق رو گدایی کنم. صداشو بلند تر کرد : تو اصلا میفهمی من دارم چی میگم ؟ دخترجون تو باید خودتو کنترل کنی باید روحیه داشته باشی. باید دعا کنی فقط دعا و روحیه. مث خنگها سرمو تکون میدم یعنی باشه. بعد بلند شد و بطرف میز کارش رفت . تلفن زنگ میزد . گوشی رو برداشت . ناگهان صورتش خوشحال شد و بلند گفت : آره عزیزم کارم تموم شد بیا توی خود مطب باهم میریم. یه دقیقه بعد چند تقه به در خورد . زنی بالا بلند و زیبا وارد شد . بدون اینکه به چیزی توجه کنه بطرف دکتر رفت و هردو گونه هم رو بوسیدن . اصلا من فراموش شده بودم. راه افتادن که برن یهو دکتر انگار دوباره منو دید. ای دخترخوب تو هنوز اینجائی . خوب عزیزم هرچی گفتی یادت نره تو به روحیه و دعا احتیاج داری . راستی این هاله خانم منه. هاله جون این دختر خوشگل که میبینی داره اینطوری خودشو داغون میکنه اینجا یه مریض داره. تو هم بهش بگو که باید صبر داشته باشه. خوب دخترخانم ما داریم میریم . و رفتند. من بودم توی مطب دکتر با یه دنیا بوی عطر و بوی بیمارستان. من بودم و یه عشق مث جرقه که فوری پرید و رفت. من بودم و یه عالم حرف نگفته . من بودم و یه سردی عجیبی که از همون کتفم که انگشت دکتر بهش خورده بود به تموم بدنم سرایت کرده بود. من بودم و داستان عشقی که اگه نمی نوشتم دیوونه میشدم. بعد از اون بارها و بارها دکترو دیدم ولی هیچوقت دیگه اون احساس عجیب تکرار نشد که نشد. خوشا بحال آنانکه عاشقند..... خوشا بحال آنانکه عاشقند.......

                                 """"" عشق به شکل پرواز پرنده س """"

لینک ثابت