تبليغاتX
:: Rahaa ::

چرا به ایرانی بودنم افتخار میکنم...

 

دوست محترم و گرامی بنده صادق خان گل صاحب وبلاگ  "لحظه " پستی نوشته بود در باره اینکه به چی افتخار میکنیم. برایش نوشتم که به ایران و ایرانی بودنم افتخار میکنم ضمن اینکه به عقاید ایشان کاملا" احترام میگذارم ، بنا به دلایلی حالا میخوام دلایل خودمو اینجا بنویسم(عجب چیزی گفتم ، حال سوتی رو  ببرین )!!!!

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ جای دنیا لطف گرمای جنوب و دم سبز شمالشو نداره . چون هیچ جای دیگه پاسارگاد شیراز، گنجنامه  همدان ، ارگ ویران بم ، خانه بروجردیها و حمام فین کاشان ، مشعلهای گاز اهواز ، آتشکده اصفهان ، بادگیرهای یزد، شهرسوخته ،  کاخ گلستان تهران ، حمام بهائیها در شهمیرزاد و هزارها هزار اثر ماندگار و تاریخی که الان توی ذهنم دارن رژه میرن و به قلم نمیان رو نداره .

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ جای دنیا آرامگاه کوروش و داریوش نیست . هیچ جای دنیا آرامگاه فردوسی و حافظ و سعدی نیست . هیچ جای دنیا آرامگاه عمرخیام و عطارنیست . هیچ جای دنیا آرامگاه مشیری و فروغ و بهار  نیست . چون هیچ جای دنیا آرامگاه هیچکدام از کسانی که مال ماباشن ودوستشون داشته باشیم نیست .

به ایرانی بودن خودم افتخارمیکنم : چون هیچ زبانی به زیبائی و روانی زبان فارسی نیست . چون هیچ جا شاملو ندارد ، اخوان ثالث ندارد ، سهراب ندارد ، نیما ندارد ، فروغ ندارد ، و اگر دارند که مال خودشان است و به زبان خودشان شعر میگویند و برای دل مردم خودشان . خوششان باشد .

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ تصنیفی به زیبائی تصنیف الهه ناز بنان ، تو ای پری کجائی ، شد خزان گلشن آشنائی ، به رهی دیدم برگ خزان ،  باز امشب در اوج آسمانم ، و .... و.... و ...... هزارها هزار سرود و ترانه و گلبانگ ایرانی نیست که نیست که نیست .

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ کوهی در دنیا دماوند نیست . کرکس نیست . شیرکوه نیست . سبلان نیست . چون هیچ دریاچه ای به زیبائی خزر نیست . هیچ آبی روشن تر و آبی تر از خلیج فارس نیست . چون هیچ آبی به شوری شور دریاچه ارومیه نیست . هیچ دشتی وسیعتر و زیباتر از دشتهای خوزستان نیست .هیچ آسمانی به قشنگی آسمان کلاردشت و ایران نیست .

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ ملتی به مظلومیت ملت ایران  نیست . هیچ تلخی به تلخی کام مردم این دیار نیست . هیچ فقری به هیبت فقر محرومان این گربه خفته ولی بیدارنیست .

به ایرانی بودن خودم افتخارمیکنم : چون هیچ جای دنیا صفای شیرازیها ، صلابت بختیاریها ، طنز اصفهانیها، مهربونی گیلکها ، مردانگی آبادانیها ، دلاوری بندرعباسیها ، مهماننوازی یاسوجی ها ، محبت زابلیها  و خلاصه هزارها صفت خوب مردمان این دیار رو از هرگوشه و کنار که بگی ، نداره .

به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم : چون هیچ جای دیگه وطن من نیست . اگه پامو بذارم اونور خارجی وغریبه هستم . اگه بمونم شاید حسرتی به دلم باشد ولی مو هاو چشمهای سیاه  و زبان  من داد میزنن که اینجا یعنی ایران وطن منه . اینجاست که میتوونم به فارسی حرف بزنم و به فارسی جواب بشنوم . اینجاست که به من ظلم میشه و میتوونم ظلم کنم. اینجاست که اگر چه ضعیف ولی باغرور میتوونم روی پای خودم وایسم بدون اینکه به یه موبور تملق بگم و سعی کنم دلشو بدست بیارم تا یه لقمه نون واسه خوردن و یه جا واسه خوابیدن داشته باشم  . اینجا وطن من ایرانه . میدونم خیلیها ممکنه حرفای منو قبول نداشته باشن که خوب امریست علیحده ... فقر و محرومیت و بی بهره بودن از آزادی رو بذارین بحساب ثروت خدادادی نفت که اگه نباشه این ملت سربلندتر از هر ملت دیگه ای قد علم میکنه . باید بمونیم و اینجارو برای بعدها واسه بچه هامون،  واسه نسل بعد درستش کنیم . مطمئن هستم که نسلهای بعدی به اینکه ایرانی باشن خیلی بیشتر از من افتخار خواهند کرد.

میدونم که مطلبم خیلی جام جمی شد . خیلی تلفیزیونی شد . ببخشیندا ... ولی از دل برآمد شاید لاجرم بردل نشیند. هیچ هم جو گیر نشدم . هیچ هم به جائی وابسته نیستم . هیچ هم اطلاعاتی و بسیجی و سپاهی و دختران زیتون و ملی و مذهبی و مشارکتی و اصلاح طلب و غیره وغیره .... نیستم . یه ایرونیم مث همه شما ...  ولی نه بخوبی شما ...

                                          ********************

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پرافتخار تاریخی

لالائی تمدن و فرهنگ

و جق جق جقجقه ی قانون ....

آه  .... دیگر خیالم از هرسو راحتست    ( فروغ فرخزاد )

لینک ثابت   

پائیز ، کلاردشت ، من و فروغ

 

کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

--- کلاردشت زیبا ، بهشت گمشده ایران ، مه و ابر و نسیم و خنکای مهر ، سبزه و آب و آبشار و بالای بلند کوه ، پائیز و ملال عشق  رفته ی دوباره به یاد آمده ،

پیش رویم :

               چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

                آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

               منزلگه اندوه ودرد و بدگمانی

کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم

 

لینک ثابت   

من چشام شوره ...

 

خوب از مقوله غم و غصه و ناراحتی و فقربیاییم  بیرون . یه کمی هم به این مسئله خرافات و اینکه چطور میتوونن روی زندگی ما تاثیر بذارن فکر کنیم. در این راستا  و بدون در نظر گرفتن نقش استکبارجهانی ،ماجرائی رو که چند روز پیش واسم اتفاق افتاد واستون تعریف میکنم :

از بس چم چم کردم چمچاره مرگ گرفته انگار منو . چقدر از صبح جون کندم ، خدا میدونه و بس. ساعت ۶ صبح پاشدم لباس پوشیدم و دویدم ....  سر صف  اتوبوس که  رسیدم . چی دیدم ؟ وای ... ازکجا تا کجا وایساده بودن ملت . شروع کردم  به شماره کردن مردم همیشه درصحنه ، که زنک بغل دستی زد پشت دستم : نشمار ... شگون نداره کم میشن !!!  اقلا" یه ماشاالله بگو ....توی دهنم اومد بگم صف کم بشه اکشال داره  ؟ که یهو یه خانم محترم مسن دوسه قدم اونطرفتر از ما آهی کشید و با سرو صدای افتادن هیکل سنگینش به زمین ، یه نفر  از صف کم شد . جل الخالق !!! عجب دم گرمی دارم من . زنک بغل دستی نگاه سرزنش بارش رو بمن دوخت و گفت لال بشی ... خوب شد حالا؟  اومدم بگم تقصیر من چیه؟  که مردم ریختن دور سر زنه تا بلکه بهش کمک کنن و در همین حیص و بیص هم  اتوبوس رسید و من هم که خیلی آدم فرصت طلبی هستم، با استفاده از شلوغی جمعیت دویدم بطرف اتوبوس  و خوشبختانه صندلی خالی بود و نشستم و هی چشم دوختم به جمعیت که بالای سر زنه جمع شده بودن . خوب چیکار کنم ؟ اونا کارنداشتن ، من که  کار فوری داشتم.

 مسیر مترو بود ... رسیدیم . بازم میدویدم. پله برقی شلوغ بود، از پل های غیر برقی پایین رفتم.  کارت را رد کردم و رفتم طرف قسمت زنانه ها که دیدم یالعجب چه ملتی ایستادن تاروی خط قرمز هم رفته بودن . بی اختیار و مث اینکه باصدای بلند  بلند گفتم هــــــی یه .... که خانمی چاق که بزور خودشو تو جمعیت میچپوند بهم چشم غره رفت : ماشاالله که توی دهنت نمیچرخه .  نه ؟   دهنم وامونده بود چی جوابشو بدم  که همون خانم چاقه که بزور جلو میرفت آرنج نفر جلوئی خورد توسرش و یهو بی هوا فریادی کشید و دستش رو روی چشمش گذاشت و روی زمین نشست . چمعیت پاره پاره شد . دورش جمع شدن . ترن اومد و من هم از خدا خواسته پریدم جزو نفرات اول روی صندلی نشستم . تا حالا یه کشته و یه زخمی داده بودم و هنوزهم روی صندلی نشسته بودم . رسیدیم توپخونه .. خداروشکر کسی مکالمه من با اون خانمه رو نشنیده بود وگرنه حالا باید چه متلکهائی میشنیدم خدا میدونه ... توپخونه که پیاده شدم . فوری و فوتی  به طرف بازار زدم به  دو و رفتم طرف بازار کویتها ... چقدر شلوغ بود . مگه از میون اون همه چرخ دستی و اون همه مرد میشد رد شد ؟  اینجا بود که یه دفه دیگه به زن بودن خودم لعنت فرستادم و گفتم : آخدا نمیشد منو هم مرد میافریدی تا بدون دردسر بزنم لای جمعیت و برم جلو ؟ که دیدم از جلو  یه دسته بزرگ خانم چادرمشکی بسر و هفت هشتا دختر گل بسر و چند تا پسر بچه و دختربچه کوچولو دارن میان . هول شدم و رفتم جلوکه در پناه اونا خودمو به جائی برسونم  . نزدیک که شدم ، شنیدم یکی به دیگری گفت : یه خرید عروسی و اینقدر دوندگی ... که متاسفانه بنده دوباره جوگیر شدم و خودمو نخود آش کردم : آره حاج خانم اینهمه آدم واسه یه خرید عروسی؟ هفت نفر آینه بدست ، حسن کچل سرشو می بست.... که حاج خانم توپ بست بهم : بتوچه مربوط ؟ دختره نااهل ...  بگو ماشالله هزار الله اکبر... تا باشه جمعیت واسه خرید عروسی. عزا رو که قبول ندارین عروسی رو هم قبول ندارین ؟ جز جیگر زده ... که ناگهان صدای گریه بچه ای از ته صف خریدکنندگان دراومد . بچه از بغل یه دختر بچه دیگه زمین خورده بود و خون بود که طفلک از سر نازنینش میچکید. دیدم الانه که جمعیت به طرفم حمله کنه درحقیقت منتظردستور حمله حاج خانم بودن که دیگه معطل نشدم و با اون کتونی های بیچاره که حالا از چار طرف زوارش دررفته بود زدم به چاک جعده و مث قرقی توی جمعیت محو شدم . دیگه هم بیخیال چرخیها و متلک گوها و بقیه شدم ....

خلاصه از کوچه باریکه پیچیدم طرف بازار کویتها که عشق منه . بازار کویتها یه معبده واسه من . اگه بدونین چه چیزای خوکشلی اونجا پیدا میشه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد  . انواع لباس زیر و روی جواد و غیر جواد ، انواع لوازم آرایشی تقلبی ساخت وطن ، انواع عروسک و ماشین اسباب بازی و خلاصه زیورآلات بدلی و چه و چه ... ولی من فعلا" اونجا کار نداشتم . از پله ها بالا رفتم دنبال مغازه آقای  امینی میگشتم . دوهفته بود قراربود یه جنسی رو واسم بیاره ، امروز قول داده بود.  رسیدم دم مغازه محبوبم  . صاحب مغازه هنوز داشت جنسارو جابجا میکرد. سلام بلند بالائی دادم . برگشت و گفت سلام دخترم ... انگار بجا نیاورده بود . دوباره سلام کردم ایندفه نگاه دقیقتری کرد . دو زاریش افتاد ، با دست زد رو پیشونیش و گفت : ای بابا حالا میای ؟ تموم شد رفت ... وارفتم و گفتم یعنی دیگه ندارین ؟ گفت نه دخترم برو هفته دیگه تلفن بزن شاید اومد . اوقاتم تلخ شد مث زهرمار،  با تلخی نیشش زدم : هــــی یه... این همه جنس تو این مغازه بار کردی این یه  قلم هم روش ، زیادی میشد یه دقیقه بیشتر نگر میداشتی؟  برگشت طرفم و بتندی گفت : بگو  ماشاالله... که یهو دستش گرفت به قفسه وسطی و خودشو و چهارپایه و قفسه وسطی ولو شدن روی زمین . جرینگ جرینگ صدای شکستن شیشه ویترین و ایضا" عطر و ادکلن و ... بود که میومد . خود حاجی هم که اون زیر ولو شده بود و فقط کمک میخواست . راستش من که  نمیتوونستم کمکی بکنم . زدم به فرار و درحال در رفتن  به صاحب مغازه بغلی گفتم : حاجی خورد زمین که اون دوید طرف مغازه حاجی... خودم هم فرار کردم و دیگه عمرا"اون طرفا پیدام بشه .

توی مترو که برمیگشتم داشتم فکر میکردم راست میگن من چشام شوره یا دروغ میگن ؟ فکر میکردم :لعنتی اگه تو هم مث بقیه آخر حرفات یه کلمه ماشاالله بذاری دنیا به آخر میرسه ؟ امروز که سرجمع یه کشته و سه زخمی تلفات داشتم . خدا فردا رو بخیر کنه . کار واجب دارم . باید برم طرفای آریاشهرو میدون ولیعصر و اگه پا بده یه سری هم به استانبول و لاله زار بزنم. از همین امشب میخوام بشینم و صد دفه از روی کلمه ماشاالله جریمه بنویسم، شاید خدا به مردم اون مناطق رحم کنه و یه بلائی مث توفان  کاترینا یا زلزله بم به سرشون نیاد. چشمم شوره دیگه،  چیکارش میشه کرد ؟ مادرم میگه تو ی بچگی چشم درد گرفتی دکتر گفت تو چائی یه کم نمک بریزیم چشاتو باهاش بشوریم . ای لعنت بر اون دکتر .... دکتر جون نمیدونستی که  در آینده ای نه چندان دور تموم دور و بریها و فک و فامیل و خودی و غریبه  صرفا" بخاطر اینکه چشمای من  شوره و بی نمک نیست پاشونو توی خونه ما نمیذارن ؟ ولی خودمونیم  دست مریزاد که با همین یه کارت، باباهه رو پولدار کردی رفت پی کارش ......

            *** چشام شور وچشام شور و چشام شورــــ به دورت میزنه بدجوری هاشور    *** 

            *** یه وقت پیش چشای من نیایی نازنینم  ـــــ که حالت میشود بد جوری ناجور ***

لینک ثابت   

آنچه شما خواسته اید...

 

۱- یه دسته گل رز قرمز بطرفم اومد : خانم تورو خدا بخر ... تورو خدا بخر ... تازه است ... بی اختیارنگاش کردم . صورت خودش مث یه گل سرخ بود . یه گل سرخ بارون خورده . چشمای سیاهش مث ستاره  میدرخشید . خوشگل بود . خوشگل تر از تموم دخترائی که با ناز وادا میگذشتن و صورتشونو انقده آرایش کرده بودن که دیگه شکل  آدمیزاد نبودن. دسته گل رو تو دستم گرفتم ، پولشو دادم و بی اختیار نگام به جوونکی افتاد که سوار برماشینش کمین کرده بود و دخترک رو صدا میزد . لحن صداش داد میزد که دسته گل نمیخواد خود گل رو میخواد.

۲- چشای تیله ای و براقش رو دوخت تو چشمم : یه فال بخر ...جون مادرت یه فال بخر ... خوشبخت میشی ها... اونطرفتر پدرش داد میکشید : یه فال گردو هشتصد تومن و بعد از کشیدن هر دادی ، چرتی از روی نشئگی میزد .

۳- بازوی مرد کور رو گرفته بود و اونو دنبال خودش میکشید . مردک آکاردئون میزد و پسرک پول جمع میکرد . سلطان قلبها بود که توی گوشت مینشست و پسرک بود که نگاهت رو به طرف خودش میکشید. عزیز دل تو الان باید بری دفتر و کتاب بخری . اینجا توی اینهمه دود ، توی اینهمه نکبت ، میون اینهمه آدم و ناآدم چه میکنی ؟ الان باید لم داده باشی پای تلویزیون یا کامپیوتر . الان باید آبمیوه تو بخوری . الان موقع خوردن میوه عصرته ... اینجا چه میکنی ؟

۴- مرد سی - سی و پنج ساله بود . یه میکروفون جلوی دهنش گرفته بود و یه آمپلی فایر (یا چه میدونم چی؟) زده بود زیر بغلش و با صدای بلند داشت آوازهای گیلکی  میخووند و گدائی میکرد. چه صدای گرمی هم داشت . جمعیت میومدن و میرفتن و گاهی کسی دست به جیب میشد و پولی کف دستش میذاشت .

۵- مرد قد بلند و تنومند بود . اومد جلو و با لهجه کردی غلیظ گفت ببخشید و  یه کاغذ داد دستم :  چطوری برم به این آدرس ؟ آدرس میدون تره بار قزل قلعه بود. گفتم : خیلی دوره ... اگه میخوای خرید کنی بازار نزدیکتر هست . خندید ... چه خنده صاف و روشنی داشت . گفت : ای خانم خرید نمیخوام بکنم. میخوام برم کارگری . پسرعموم گفته اینجا کار هست . اینجوری نگام نکن میتوونم یه دقیقه صدکیلو بار رو جابجا کنم... آی زمینای خوب ده کجا هستین ؟ دستهای قوی این مرد به  بذر و آب و کود نیاز داره تا آبادتون کنه .

۶- می گفت : توی آبادی کار نیست . شش ماه تابستون میام تهرون کارگری . همه کار میکنم . خونه نظافت میکنم . عملگی میکنم. بار میبرم  شش ماه میرم ده ، یه چندر غازی میبرم که شکم زن و بچه م رو سیر کنم..... ـــ  خوب عموجون چرا نمیری کشاورزی کنی ؟ ـــ کشاورزی ؟ ای بابا توی ده ما که اصلا" جوونی باقی نمونده هرچی جوونه رفته شهر ... یه چند تا پیرمرد و زنها و بچه های کوچیک اونجا هستن. دیگه ده ، ده نیست که .... یه خرابه س که نه نون توش درمیاد نه آب . زمینا هم که همینطور بایر و هرز افتاده ، آب نیست ، دولت هم که حمایت نمیکنه .پول توی همین تهرونه . راستیاتش هرکاری هم  بکنم کسی که نمیفهمه که . آبجی خدائیش قاچاق هم هرچی باشه  میکنم. پول بدن ، جون میدم...

اینجا که ما ایستاده ایم دست دراز کنیم مبتوونیم خوشه خوشه غم از آسمان پرغبار این ملک بچینیم . اینحا که ما ایستاده ایم غرب و شرق و شمال و جنوب ندارد. تمامی این مرز پرگهر به تابلوئی نقاشی شده میماند که اگر رنگها رو از روش کنار بزنیم ، جز سیاهکاری و پنهانکاری چیزی نیست . رنگهای روی تابلو فریبمان میدهد. آری ماشینهای مدل بالا زیاد شده اند... خانه های خوشگل و ویلاهای کناردریا هرروز بیشتر ساخته میشه ... بعضی ها پول پارو میکنن. بعضی ها پول بالا میآورند.  بعضی ها بخاطر پول میمیرن. بعضی ها بخاطر پول ....

دوست من کدخدای ده بامرامها ... فکر میکنی من از روی دلخوشی خاطره مینویسم ؟ نه... مینویسم که این چیزا رو فراموش کنم. مینویسم که یادم بره  توی اون پاساژ کلاس بالای شهرک غرب یعنی میلاد نور دخترکان ده دوازده ساله را دیدم که به انتظار مشتری بودن. یادم بره که پسرک افغانی کنار میدون آریاشهر بخاطر فقط هزارتومن تن به هرکاری میداد . یادم بره که هزارها هزار جوون بااستعداد بخاطر کمبود امکانات از روستاها به شهرها سرازیر میشن و دور از خونواده هاشون معلوم نیست به چه کارائی میفتن. یادم بره که وقتی خونه مون را دزد زد و رفتیم کلانتری . موقعیکه که داشتیم فرم پر میکردیم پسرکی روستائی رو گرفته بودن و بقصد کشت میزدن چون توی جیبش هروئین پیدا کرده بودن و اون بالهجه شیرینی التماس میکرد که آقا تقصیر من نیست ومن بخاطر لهجه شیرین و دوست داشتنیش بند بند وجودم میلرزید چون خوب میدونستم تقصیراون نیست . دلم میخواد داد بزنم و بپرسم  چرا همین چند تا سینمای فکسنی رو هم که داریم،  همین چهارتا تاتر نیم بندی رو هم که داریم ،  این بیمارستانها ، این درمانگاهها ، این مدرسه ها ، این کتابخونه ها چرا همش توی یه تهرون و احیانا" چند تا شهر بزرگ دیگه  هستن و توی شهرهای کوچیک و بزرگ دیگه اثری ازشون نیست ؟ چرا فکر میکنیم جوونای روستاها دل ندارن دلشون تفریح نمیخواد . دلشون چیزای تازه و تازه تر نمیخواد. چرا باید انتظار داشته باشیم واسه ما مفت خورا زمین رو بکارن و چشم به آسمون بدوزن که کی میباره و کی نمیباره و واسه درس خووندن کیلومترها راه برن و توی برف و سرما پشت نیمکت بنشینین و بلرزن و گاهی که بخت وارونه تر بشه بخاری کلاس بترکه و مث برگ خزون بیفتن رو زمین و جون بدن؟

 کدخدای عزیز تو هم خوب میدونی که توی همین تهرون و اطرافش چقدر فقر و فلاکت زیاده . ما فقط رنگهای روی تابلو را میبینیم . زیر رنگها ، بیرون از این ماشینهای آخرین مدل و بیرون از این خونه های تجمل زده ، چیزی نیست جز همونهائی که گفتی . کشتن استعدادها ، مرگهای بیصدا ، خفت های مرگبار و درنهایت توهین به شعور آدمی ... من همه اینارو میدونم البته خیلی کمتر از اونچه باید بدونم ولی همین هم کافیه که واسه فراموش کردنشون ، خاطره هائی رو بیاد بیارم که تلخ نباشن و حداقل بوی گند این مهرورزیها رو بیشتر در نیارن... بازم ازت متشکرم به تلنگری که به روحم زدی نیاز داشتم ولی از من نخواه این سیاهنامه رو ادامه بدم . خیلی ها بالاتر و برتر از من اینا رو فریاد زدن و بجائی نرسید. من  نمیتوونم ...روحم کدرتر از این که هست میشه .

      *** دختر بویر احمدی نومت ندونم یارگلم ،  دختر بویر احمدی نومت ندونم یارگلم

      ***  نشکن دلم ای دلبرم ، ای نازنین یار گلم

      *** گلم ای یار گلم ، گل عزیز دلم ای یار گلم

       *** مرغک وحشی چرا رفتی اینچنین یار گلم ، مرغک وحشی چرا رفتی اینچنین یارگلم

       *** خدای من ، امید من ، چرا نیومدی یار گلم

      *** گلم ای یار گلم ، گل عزیز دلم ای یار گلم

      *** گلم ای یار گلم ، گل عزیز دلم ای یار گلم

لینک ثابت   

یه سورپرایز دیگه ...

 

بابا ابتکار ... بابا خلاقیت ... بابا سورپرایز...

در حالیکه کلیه روزنامه ها و حتی خود سایت آزمون ، اعلام نتایج کنکور دانشگاه آزاد را روز شنبـه مورخ نوزدهم شهریور ماه هشتاد و چهار اعلام نموده بودند ، ناگهان بطور کاملا" غیر منتظره  روز پنجشنبه مورخ ۱۷/۶/۸۴  نتایج اعلام شد و کلی ملت حالی به حولشان شد . گوئی سرکار گذاشتن این ملت دیگه کار تازه ای نیست و  هرکس سعی در سبقت گرفتن از دیگران در این مهم دارد که بشخصه فکر میکنم  دانشگاه آزاد اسلامی امسال تمشک طلائی در سورپرایز کردن ملت را از دیگران ربوده است .

درهرحال ابتکار دانشگاه آزاد سبب رونق بازار روزنامه فروشها و خنده قبول شدگان و گریه قبول نشده ها و کاسه چکنم چکنم بدست گرفتن والدین قبول شده ها و هجوم به لوازم التحریر فروشیها شد. ضمن اینکه در این گیرودار انتخاب شهردار جدید تهران و استیصال آمریکا در کمک به آسیب دیدگان کاترینا و ایضا" بسیاری مسائل پشت پرده و روی پرده ، از خاطرها فراموش و ملت سورپرایزی را تجربه نمودن که هرسال بنوعی برایشان تکرار میشود.

              *** عزیزم همکلاسی، همکلاسی ـــ برام نذاشته ای هوش و حواسی ***

لینک ثابت   

خاطره هرجا که هستی یاد من باش ...

 

فقط سه چهار سال داشت . هر وقت میرفت دستشوئی ، بعد از چند دقیقه با صدائی آهنگین و با آواز صدا میزد :  مامان بیــــــا ...... منو بشور  . لحظاتی میگذشت و چون مامانش توجهی نمیکرد ، دوباره آواز میخواند :  بابا بیـــا ..... منو بشور . چند لحظه دیگه میگذشت . این بار صدائی التماس گونه از توی دستشوئی میومد که مرتب هم تکرار میشد : یکی بیاد منو بشوره ........ یکی بیاد منو بشوره ....

                                                 *************

چشمامون توی چشم هم بود. من داشتم به طرفش میرفتم . اون هم چند قدمی برداشت .  خودم دیدم که جلو پام دقیقا" چهار تا پله اس . سعی کردم با متانت و خرامان خرامان از پله ها پائین برم تا بهش برسم. اون جلوی پله ها وایساد. پامو که گذاشتم روی پله دومی ، پام پیچ خوردم و بحالت سجده افتادم جلو پاش . ازخجالتی که کشیدم چیزی نمیگم ولی بعد ها همش به این فکر میکردم که آیا ارزشش رو داشت که اینجور بهش سجده کنم ؟!!!

                                                 ***************

دلم نمیخواد تابستون تموم بشه . حیف این همه گرما و التهاب نیست ؟ حیف نیست  اینهمه میوه های خوشمزه از زردآلو  و آلوزرد و هلو و شلیل و... گرفته تا ذغال اخته و همه جوره میوه جات و اینهمه خوردنیهای خوشمزه مث  بستنی و یخ در بهشت و خلاصه همه هل و هوله های مخصوص تابستون تموم بشه ؟ تابستون فصل بیکاری و بیعاری و تو خونه تمرگیدن و تخمه خوردن و تلفن های بیخودی به این و اون زدن ، کوه رفتن و دشت رفتن و مسافرت رفتن و خلاصه هرچی که دوست داشتنیه، حیفه  تموم بشه . هرچند که بیقرار پائیز نیز هستم ...

                                                 ***************

یه تجریش بود یه امامزاده صالح ... امامزاده ای  درست توی دل بازار کهنه تجریش ، کوچیک ودوست داشتنی ، با اون چنار تناور که ابهتی داشت و معلوم نشد چرا بریدنش . چی بگم از  اون راز و نیازهای خالصانه که به ضریح کوچکش نثار میشدو چه نذرها و نیازها و چه عشقها و چه رازها که  دم گوشش زمزمه نمیشد... حالا دیگه اون وضع رو نداره . وسعتش دادن و بزرگش کردن و درش اول بازار وا میشه و خلاصه چه و چه و چه .... به من اون صفای قدیمی رو نمیده . چرا ؟ نمیدونم والله ... اشکال توی قلب خودماست انگار...

                                                     *****************

من عاشق بازار بزرگ تهرونم. تا تقی به توقی بخوره سر میخورم اونطرفی . چیزی هم نمیخرم . حال وهوائی داره که هیچ جا نداره . از دم مترو پیاده میرم سر بازار . اگه بدونین چه آدمای جالبی ، چه کاسبیهای کاذبی و چقدر موتورسوار  می بینم که همه شون بخودی خود یه سوژه هستن و میشه در باره هر کدومشون یه کتاب نوشت.

                                                        ****************

 پشت مسجد سپسهالار رو خراب کردن و بقول خودشون آباد کردن . حیف از اون ساختمانونهای قدیمی خوشگل نبود ؟ هرکدومشون میتوونستن تاریخی واسه این مملکت باشن. بخیال خودشون یه سه راه میزنن با یه باغچه پرگل . نمیدونن که این بافت قدیمی که اکثرا"پر از  خونه های بزرگ و معمولا" تاریخی بودن چقدر باارزشن.

                                                     *****************

از ساختمون جدید مجلس متنفرم (انگار کسی از من دعوت کرده برم بشینم اونجا که بدم میاد) ولی خوب  مث اینه  که انگار هیچ ارتباطی به دنیای خارج نداره . این نماینده ها قلبشون توی این ساختمون من در آوردی نمیگیره ؟ هرچندکه شنیدم توی ساختمون توپ توپه ... احتمالا" همونجا قلبشون باز میشه دیگه ....

                                                        ****************

 میدونهای تجریش اول و تجریش دوم تقریبا" تغییر نکرده .بازار تجریش هم عالمیه واسه خودش .  از شیر مرغ تا جون آدم اونجا هست .  توی بازارش که برین همه چی پیدا میشه . درسته قیمتها بالاس ولی خوب جنس هم خوبه .چه مرغ و گوشتی ، چه ماهیهائی ، چه میوه هائی و آخرش اینکه : داداش مواد داری ؟ مث آرد سفید باشه ها ...........دارمت

                                                         ****************

پیشنهاد میکنم از پارک طالقانی و پارک گفتگو حتما" استفاده کنین . هنوز جواد بازار نشده ...

                                                          ****************

یکی از دیوونگیهام اینه بشینم و به آهنگهای قدیمی گوش بدم و مث مازوخیستها هی به خاطرات گذشته فکر کنم و آخرش  گریه کنم !!! معمولا" ترانه سحرا وقت دعای هایده شدت گریه رو در من زیادتر  میکنه ... اینم یه جور بدبختیه والله ...

                                                           ****************

گفت تا پنج شماره میشمرم مث قرقی اینجا هستی. به پونصد و پنجاه و پنج رسیده بود ، من هنوز توی ترافیک همت بودم.

                                                           *************

وقتی خستگی بهم هجوم میاره ، باید حتما" یه شعر از فروغ بخوونم . یه خون تازه میریزه تو رگم که هیچ شاعر دیگه ای نمیتوونه این حس رو به من بده حتی حافظ و حتی فریدون مشیری عزیزم.......

                                                           **************      

لینک ثابت   

توفان کاترینا.....

 

ــــــ  اولین خبر اینکه : پس از گذشت چند روز از واقعه توفان کاترینا در آمریکا ،  هیچ فرد یا گروهی مسئولیت ایجاد این توفان را بعهده نگرفته است .

ـــــ آخرین خبر اینکه : سخنگوی دولت فخیمه اعلام کرد درصورتیکه آسیب دیدگان توفان در آمریکا نیاز به کمک داشته باشند و دولت آمریکا نیز درخواست کمک نماید، آماده  ارائه هرگونه کمکی به آنان هستیم.( قابل توجه زلزله زدگان بم و زرند و توابع ).

ــــ پی نوشت :  چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است .

 

لینک ثابت   

جشن کاهش وبا ...

 

انقذه خوشحالم که افزایش وبا کاهش یافته !! که خودم میدونم و خودم. انقذه از این کلمه سه حرفی ترسیده بودم  که حد و حساب نداره . امروز دو سه روزیه که جشن کاهش وبا گرفتم و دلم میخواد برم یه سالاد مفصل کاهو درست کنم و بزنم توی خندق بلا بدون ترس از گرفتن وبا...

 بله... همگام با تایید کابینه و ایضا" آرام شدن جو که بخاطر بعضی مسائل پیش پا افتاده نا آرام شده بود ، بیماری مردمی وبا نیزکاهش یافت . بگذریم که  در مدت افزایشش چه کارا که نکرد و چه برنامه ها رو که جفت و جور نکرد و چه انسانها رو که به فکر انسانهای دیگه نینداخت و چه چیزا که نشد و چه حرفا که زده نشدو چه همایشها که برپا نشد . خدائیش اینقده  مسئولین دل نگران دل و روده مردم  شدن که حد نداره ولی دیدیم  که نتیجه ش بعد از دادن بروشورو شبنامه و روزنامه  دم خونه ملت و تبلیغ پشت تبلیغ تو رادیو و تلفیزیون ،  چیزی نبود بجز بخاک سیاه نشوندن یه مشت کشاورز و مست شدن آجیل فروشا که سرسفره مردم بجای سالاد و سبزی خوردن پرشده بود  از بادوم و پسته و تخمه و ..... . ای بابا دور ازجونتون الهی که بلا بگیره این وبا ، که خوب کارا رو راست و ریس کرد . اولیش اینکه نفهمیدی چطور و چگونه اصلا" موضوع اعتصاب غذای بعضیا و تبعید بعضی های دیگه و کشت و کشتار در بعضی ولایات و انتخاب وانتصاب در ارکان دولت فخیمه و .... و ..... برگزار شد. دومیش اینکه ثابت شد مردم واسه جون خودشون بیشتر از هرچیز دیگه نگران هستن و از بس نگران هستن دیگه سالاد فصل و سبزی خوردن ( یا همون چشم و ابروی سفره  ) را انداختن دور و زدن تو پوز سبزی کیلوئی فلان و کلم و کاهوی کیلوئی فلان و ایضا" بعضی ها که خیلی جون دوست تر بودن بطور کل قید هر غذائی رو زده بودن و اسمشو گذاشته بودن اعتصاب غذا که حالا معلوم شد مخ اونا خیلی بهتر از من و شما کار میکنه و نتیجه ش این شد که اقلا" وبا نگرفتن .  سومیش اینکه بالاخره از دست این نصیحتها و توصیه های پزشکی که میوه بخورید و سبزی بخورید و لبنیات بخورید و این جور چیزا راحت شدیم ( چیپس و پفک  و نوشمک و سیگار و کمپوت  رو عشقه ). چهارمیش اینکه مردم معمولا" از افزایش بعضی چیزا خوشحال میشدن حالا یاد میگیرن از کاهش بعضی چیزا هم خوشحال بشن . حالا که همه چی به خیر و خوشی تموم شده ، وبا هم تموم شد و رفت تا سال دیگه . البته اگه سال دیگه هم از این جور گرفتاریها و بدشانسیها واسه بعضی از مابهترون ، نباشه وگرنه تا بوده فصل تابستون وبا بوده ، تا بوده سبزیجات و صیفی کاری های تهرون از فاضلاب و پساب خونه ها، کارخونه ها، حمامها و غیره و غیره آبیاری میشده ... امسال اینقدر این وبای بلا گرفته عزیز شد و توی دهنها افتاد ؟ نشون به اون نشون که اگه سال دیگه آرامش کامل توی این مملکت باشه خبری از وبا و زلزله نیست که نیست.

        *** تو میگی بدون من دنیا برات زندون تنگه ، من میگم بگو عزیزم تو دروغاتم قشنگه ***

لینک ثابت   

لبخند ملیح و باقی قضایا ...

 

واردمغازه که شدم یه دختر جوون بانمک و یه پسرجوون خوش تیپ دوطرفم سبز شدند : بفرمائین خواهش میکنم، افتخار دادین ، چه فرمایشی دارین ؟.... منو میگی یه هو بفهمی نفهمی سرخ شدم . از کجا فهمیده بودن من یه پرنسس هستم  که برای خرید یه شال ناقابل مفتخرشون کردم ؟ آنچنان متواضعانه مرا به قسمتهای مختلف فروشگاه بردن و خاضعانه راهنمائیم کردن که بجای یه شال ، سه تا شال و ایضا" یه مانتو که اصلا" نیاز نداشتم خریدم و تازه خیلی هم خوشحال و راضی از درمغازه اومدم بیرون. یعنی من اینقدر عقده احترام داشتم و خودم هم نمیدونستم...

                                           ***************

از تشعشعات مغز مادر گرامی بنده همین بس که بادیدن قیافه جدید گوگوش ، ادعا میکنه که زمانیکه بچه کوچکی بوده گوگوش توی رادیو می خوونده و توی فیلم بیتا بازی میکرده . به حساب ایشون، بیچاره گوگوش الان باید هفتاد سال رو شیرین داشته باشه. اون چیزی که بیشتر کفریم میکنه اینکه که همش افسوس میخوره که اگه پول واسه جراحی صورتش داشت گوگوش انگشت کوچیکش هم نمیشد....

                                           ***************

داشتم میرفتم خونه که صدای داد وفریادی توجهم رو جلب کرد. مردی مسن دنبال زنی جوان میدوید و داد میکشید که : اگه بگیرمت تیکه بزرگت گوش ته ... زن داد میزد: خیلی خرجی میدی ادعا هم داری ؟ چند تا بچه کوچیک معصوم هاج وواج به اونا خیره شده بودن . چی توی فکرای دست نخورده و ساده شون میگذشت ؟ خدا میدونه وخودشون و بس ....

                                           ***************

روزی که رفتم به خاتمی رای بدم ، یکی از روزائی که هیچوقت یادم نمیره . انقده ذوق و شوق داشتم که اصلا" به هیچ چیز دیگه فکر نمیکردم. دست کوچیک پسرهمسایه رو که بهم سپرده بودنش ول کردم و رفتم توی جمعیت . نشون به اون نشون که تاساعت ۱۰ شب توی کوچه ها آواره بودیم و دنبال مهرداد کوچولو میگشتیم.

                                          ****************

من توی خونه بودم . دختر برادرم رفته بود نون بخره. دیر کرد. دنبالش رفتم . دیدم که با چند نفر خانم داره باشدت و حرارت صحبت میکنه و همه صحبتاش راجع به عمه شه( یعنی من شرمنده ) که چنینه و چنانه و حرف نداره و نقل هر مجلسیه واز آداب و کمالاتش هرچی بگم کمه...  که یه هو منو دید و ساکت شد . من با مانتوی کهنه مادرم  و دمپائی لنگه به لنگه  لخ لخ کنان و  با چهره ای بشدت نگران و عصبانی بهشون نزدیک میشدم . طفلک فوری نوبتشو که یه ساعت وقتشو تلف کرده بود ول کرد و بسرعت شروع کردن به دویدن به طرف خونه...

                                          ****************

زیباترین کوچه های دنیا ، کوچه باغهای شمرونه . البته اونا که هنوز دست نخوردن و خونه های کلنگیشون تبدیل به برج نشده . معمولا" از هرکوچه ای جوی آبی میگذره و بعضیا خونه های قدیم هنوز سقف شیروونی دارن. وای که چه خاطره ها از نشستن بر لب این جویها ، قدم زدن روی برفای پوک و تفریح شبهای جمعه سرپل تجریش دارم ....

                                         ****************

اگه ازطرف بهارستان به طرف توپخونه برین چه ساختمونای خوشگلی میبینین . یکیش فکر کنم مال آموزش و پرورشه . اصلا" انگار زمان یه لحظه واسه ت متوقف میشه . از اون که بگذریم ،خیابون منوچهری، سعدی ، باغ سپهسالار ، میدون بهارستان ، داروخانه پارلمان ، سازمان برنامه و بودجه ، وزارت فرهنگ ، کافه نادری، قره کلیسا ، خیابون شاه آباد، خیابون فردوسی ، لاله زار ، چهاراه مخبرالدوله کوچه ظهیرالاسلام، مدرسه سپهسالار ، مجلس شورای ملی ، سرچشمه ، پامنار ،  دوست داشتنی ترین جاهای دنیا واسه من هستن. زنده باد وطن

                                        ****************

رفته بودیم آستارا . انقده از جنساش تعریف میکردن که بیاو ببین . اگه بهتون بگم چقدر اونجا پیاده شدیم و چه چیزایی که لازم نداشتیم بارکردیم،  دل خودم به درد میاد. حالا از اون بارون سیل آسا و پارکینگ خاکیش نمینویسم که دلی از عزا درآورد واسه گل مالی کردن ماشین وایضا" همگی ما. برگشتیم  به تهرون و چند روز بعد به دلایلی رفتیم بازار بزرگ . تموم جنسائی که به اسم خارجی خریده بودیم توی بازار بزرگ به قیمت پائین تر موجود بود. فوری اومدیم ولام تا کام هم حرف نزدیم . آبروی خودمون میرفت آخه ...

                                        *************

** از قند و شکرساخته ام جوجه خروس ـــ آقایون یکی یه پول فلوس ، خانوما یکی یه پول فلوس **                                                                           

لینک ثابت   

ای قوم به حج رفته کجائید ...

 

با چه شور و شوقی کاراش میکرد. اول از همه اون لاکهای قرمز جیگریشو پاک کرد. بعدشم تموم شالهای یه متری و روسرهای یه وجبی رو بخشید به این و اون و مانتوهای کوتاه و مکش مرگ ماشو ریخت تو سطل آشغال. میگفت خدا منو طلبیده . آره اسمش دراومده بود واسه زیارت خونه خدا و خود خدا میدونه که چه شور و شری داشت . لباسهای مخصوص رو با چه وسواسی انتخاب کرد و از اون ببعد کنج خونه نشست به انتظار. هفت هشت تا مقنعه چونه دار مشکی و مانتوهای مشکی خرید . به اینهم اکتفا نکرد و دو تا چادر عربی حسابی کلوکه هم داد واسش دوختن . هرکی میدیدش فکر میکرد با یه آدم تازه روبرو شده . دیگه از دوره های زنونه و قمارهای دوستانه هم بریده بود. اگه جلو روش یه کلمه غیبت از کسی میکردی حسابت با کرام الکاتبین بود . شروع کرده بود به نماز خووندن و گرچه قبلا" اصلا" نماز بلد نبود حالا والضالینی میگفت که آدم ناخودآگاه دلهره میگرفت. اگه رستاخیزی بود فقط در وجود اون اتفاق افتاده بود وبس. خیلی ها هم با تغیییر رفتار و کرداراون بخودشون اومده بودن و انگار بهشت و جهنم را همیشه جلوی چشمشون میدیدن. هنوز هیچی نشده کلمه حاج خانم از دهن کسی نمیفتاد. کاسه های حلوا و آش نذری بود که پنجشنبه ها در خونه این و اون و بیشتر افراد دست بدهن میرفت . تا بالاخره حاج خانم روونه شد و یه پانزده روزی آبها از آسیاب افتاد. روزی که خبردادن کاروان حج حاج خانم رسیده و ساعت فلان فرودگاه باشیم ما جماعت آدم شده همه چادرها رو سرکردیم و با سلام و صلوات رفتیم استقبال و بالاخره بعد از پانزده روز چشممون به جمالش روشن شد و خیالمون آسوده شد که بله حاج خانم واقعا" حاج خانم شده اونم چه حاج خانومی که نور از جای جای صورت نورانیش تپق میزد و دل همه رو روشن میکرد. چه روزها که به تعریف نشست و گفت و گفت و گفت . یکی از جمله های معروفش این بود که : من تا بحال کور بودم و اینهمه مسافرت رفته بودم ، اینهمه خوب نبود و اونجا جائیه ورای جاهای دیگه و گریه سر میداد و آرزو میکرد که یه بار دیگه خدا توفیقش بده . برای هرکس هم تحفه ای آورده بود. چندروزی به ولیمه دادن و تعریف و گریه و ایکاش و ایکاش ها گذشت . کم کم موضوع سفر حاج خانم کهنه شد. همه گرفتار زندگی خود بودن و خوب زندگی به روال خود میگشت و میگشت . منهم  به مدت دربدر دنبال نام نویسی برای رفتن به خانه خدا بودم که خوب توفیق دست نمیداد و وسع مالی نمیرسید . شش ماهی گذشت وماهم کم کم از صرافت متحول شدن افتاده بودیم. اواسط مرداد تو میلاد نور با دوستام دنبال مانتو و کفش میگشتم که یهو از جلوم خانمی بسیار آراسته گذشت و چون سرو وضعش بسیار چشمگیر بود ناخودآگاه نگاهش کردیم که یهو خودش داد زد : رها...  توئی بی معرفت ؟ میدونی چند وقته سراغی از ما نگرفتی ؟ خوب نگا کردم حاج خانم بود با چه تریپی . به دهنم اومد بگم : سلام حاج خانوم که خفه خون گرفتم و همدیگه رو بغل کردیم و روبوسی و این حرفا. تو چطوری و من چطورم و خلاصه شروع کرد به اینکه تازه سه روزه از فرانسه اومدم و خدا میدونه چقدر خوش گذشت و چند روز دیگه میرم اتریش . مات و مبهوت بهش نگا میکردم با اون شال نیم وجبی و اون مانتوی تنگ صورتی کوتاه و اون ناخنای قرمز جیگریش و اون ادا و اطواراش چقدر خوشگل شده بود . ولی افسوس که دیگه نوری توی صورتش نمیدیدم . اصلا" انگار نه انگار که حاج خانومی بود و مکه ای رفته بود و چادر میپوشید و مقنعه میزد و این لاکای مسخره هم روی ناخناش نبود. فکر کردم خدا رو فقط واسه همون چند روز میخواسته . استغفرا... خدا چطور اونو طلبیده بود ؟ شاید فکر میکرد درستش میکنه ولی آخدا خودت میدونی که ماجماعت درست شدنی نیستیم که نیستیم . علتش هم همین رنگ عوض کردن هامونه . همین به روز شدن هامونه . همینه که با هر بادی به جهتش میچرخیم. آی مولانا روحت شاد : ای قوم به حج رفته کجائید ؟ کجائید ؟ معشوق همینجاست . بیائید، بیائید. 

          ،، ای تیر غمت را دل عشاق نشانه ــــ جمعی به تو مشغول ، تو غایب ز میانه ،،

لینک ثابت   

آگهی تبلیغاتی...

 

نمیدونم شما این تبلیغ جدید رسانه ملی ! رو دیدین . اینطوریه : یه خانمی داره برنج میکشه تا ببره سرمیز . مث اینکه مادر زن صابخونه باشه. پلو رو با لذت بو میکشه و با کمال تعجب میپرسه : اسم این برنج چیه ؟ خانم خونه داد میزنه : حمید اسم برنج چیه ؟ حمید که ما در این تیزر قیافه اونو نمی بینیم چون حتما" تشخیص دادن که قیافه یه مرد زن ذلیل دیدنی نیست ، داد میزنه : (مثلا") فلان . مادرزن با تعجب میپرسه :  وا... مگه فلان برنج هم داره . زن با فریاد : حمید مگه فلان برنج هم داره ؟ حمید با فریاد و همچنان نادیدنی : بعله که داره و باقی ماجرا .....

یه تبلیغ دیگه هم هست . یه مرد نشسته جلوی دوربین و زل زده به ما و داره داد سخن میده :  بله این جام جهانیه . خیلی مهمه . ما باید بریم جام جهانی . این جامه . اونوقت صدای فریاد خفن زنی از دور میاد : حمید ... حمید ظرفارو شستی ؟ پرده قرمز پشت سر مرد کنار میره و اونوقت یه مایع ظرفشوئی جام می بینین و یه کوه ظرف نشسته توی ظرفشوئی.

چی رو میخوان بگن؟ هدف چیه ؟ یعنی مردای ایرونی اینطورین ؟ شما خودتون هر روز چند تا زن  رو میبنین که با زنبیلهای پر توی دستشون هن هن کنان تو خیابونها بار میکشن و به خونه میبرن ؟ یا چه کسی رو توی فامیلاتون سراغ دارین که با طیب خاطر ظرف بشوره و تازه زنش سرش فریاد خفن بکشه ؟ ما که توی فامیلامون نداریم هیچ توی دروهمسایه هامون هم سراغ نداریم عمرا"...

بیخیال . آگهی تبلیغاتی بود دیگه . لطفا" به ادامه برنامه توجه فرمائید.

                                            ******************

شما یه فیلم سینمائی رو در نظر بگیرین یه تهیه کننده و یه کارگردان ، چندنفر هنرپیشه مشهور و کاربلد وچندنفر هم هنرپیشه گمنام و تازه کار و میلیونها تماشاگر...

 اوضاع این ملک و مملکت هم جز این نیست . یک یادو  نفر اون بالا چندنفر این پایین ، چندنفر هم یه کم پائین تر و میلیونها نفر اون پایین پایین پایین.

تهیه کننده و کارگردان عالی ، دکور افتضاح ، نور افتضاح ،صدا عالی ، بازیگران همون چند نفراز مشهور و گمنام  که همه ماشاالله ماهر و چیره دستند   و تماشاگرایعنی همون میلیونها نفر پائین پائین پایین،همه مظلوم و اگرهم ظالم فقط در حق کسانی که میتوونن و از جنس خودشونن.

                                           *******************

اندر فضائل مجلس نهم همین بس که یک دست هستن و یک دست صدا نداره که اگه داشت حداقل یه سرو صدائی هم بگوش ما میرسید. انگار این روزا یه چیزی توی آب شهر ریختن که همه ساکت ساکتن. نه کسی اشتیاق بحث سیاسی داره و نه اصلا" در باره سیاست حرفی میزنه . ساکت ساکت . توی همین ساکتی و بی سروصداییه که خیلی اتفاقا میفته به جون خودم ....

                                            ******************

هرچی شعر واسش گفتم نشنید، هرچی داستان خووندم گوش نکرد، هرچی فریاد کشیدم محل نذاشت . شدم خالی خالی . پرم کرد از خالی. بیخیالش شدم . ولش کردم توی آب بچره بیچاره بچه ماهی ..... افسوس انگار شنا کردن رو یادش رفته بود.

                                             ******************

دیگه نوک کوه برفی نیست و اگر برفی نیست پس این سپیدی از چیست و اگر سپیدی هم برود پس عشقی نیست واگر عشقی نیست باقی دلتنگی وبس ....

       ،،  خاطرت آید که آنشب از جنگلها گذشتیم ، بر تن سرد درختان یادگاری نوشتیم ،، 

لینک ثابت   

هرچه میخواهد دلت تنگت ...

 

میگفت :  من هنوز دلم میخواد تیاتر امیرارسلان نامدار رو ببینم ، منو به فنز و دایره گچی قفقازی چیکار؟ من دلم میخواد برم تیاتر نصر و تیاتر دهقان ، منو به سالن کوچیک و بزرگ تیاتر شهر چیکار ؟ من فیلم گنج قارون و رقاصه شهرما رو دوست دارم ، منو به خیلی دور و خیلی نزدیک و رستگاری در ساعت فلان چیکار ؟ من دلم میخواد رقص جمیله رو تو کافه ایرونی ببینم ، منو به هوی و متال و اینجور چیزا چیکار ؟ من دلم لک زده واسه کاباره مولن روژ و کافه خروس طلائی ، منو به کافی شاپ و کافی نت و اینجور چیزا چیکار ؟  من دلم غنج میزنه واسه شهپر و مهوش و سوسن ، منو به شهره و شهرام صولتی و کامران و هومن چیکار؟

میگفت و گردوها رو پوست میکند و میریخت توی شیشه پر از آب . درست مث داستان قلعه حیوانات جرج ارول اونو از دنیای شیرین گذشته ش جدا کرده بودن و انداخته بودن تو جوب انقلاب .

                                        ***************

تا به دنیا اومد شروع کرد به عر زدن . انقده عر زد که دکتر محکم خوابوند پشتش که بهش بفهمونه اینجا کجاست . طفلک مث بچه گربه کپ کرد و خسبید. انگاری میدونست که باید چه راه درازی رو طی کنه تا دوباره برسه به همونجا که اومده یعنی به نبودن ...

                                         ***************

همچین با دستاش داشت خودشو میخاروند که آدم چندشش میشد. همینکه دم دکه مرد ذغال اخته فروش وایسادم تا یه کم ذغال اخته بخرم ، اومد وایساد اونجا و دستش برد توی ذغال اخته ها و گفت : داداش نیم سیر هم واسه ما بکش.

                                         ***************

از سال ۷۵  توی یه قلک خیلی بزرگ پول ریخته بودم . انقده سنگین شده بود که دونفر بسختی میتوونستن بلندش کنن .حتم داشتم و همه هم میگفتن که کمتر از صد، صد و پنجاه هزارتومن پول توش نیست.  همه هم بهم فحش میدادن و اتهام میزدن که دلیل کمبود پول خورد توی بازار تو هستی و کسی غیر تو نیست. بالاخره چند شب پیش با اصرار و التماس یکی از بچه های فامیل که قسم میخورد خودش میشینه و تا صبح پولا رو میشمره ، راضی به شکستنش شدم. چهار ، پنج ساعتی سه چهارنفری مشغول بودیم تا بالاخره شمارش پولا تموم شد . همش شد هیجده هزار و سیصد و هفتاد و پنج تومن وجه رایج مملکتی باضافه تعدادی یه تومنی و دوتومنی که از رده خارج شده. همین و بس. تنها چیز جالبش یه دویست تومنی بود که به نیت برکت به چه دنگ و فنگی امضا کرده بودم و بعنوان دشت اول انداخته بودم توش ...

                                       *****************

داشتم اتاقمو خونه تکونی !  میکردم که یه بسته کوچیک اومد زیر دستم . بازش کردم پنج تا سنگ گرد و قلمبه بود که یهو یه خروار خاطرات آوار کرد روی سرم . چقدر با دوستام با این سنگا یه قل دوقل بازی کرده بودم . آی کیف می داد ، آی کیف می داد. بازم بسته بندیشون کردم و گذاشتم کنار قیمتی ترین  چیزهائی که دارم .

                                      ******************

                      گفتم میری سفر آروم میگیرم ، ندونستم که از دوریت می میرم

                      به دل گفتم برو هر جا که میری ،  به شرطی خاطراتم رو نگیری

                                            " بشرطی خاطراتم رو نگیری " 

لینک ثابت