فصلها...
غروبهای دلگیر پائیز ، عصر نشده شب را حس کردن ، خورشید بی حوصله ،آفتاب بی رمق و خسته ، صدای برگشتن بچه ها از مدرسه ، شنیدن حرفای تکراری ، خوردن صبحانه ـ نهار ـ شام سه وعده ، مهر بی مهر ، جامه تهی کردن درختا ... وای وای چرا با وجود اینهمه برگ نارنجی و زرد خوشگل باز دلتنگم ؟ چرا صدای قار قار کلاغها نمی آید؟ چرا کسی درخانه را نزد ؟ چرا ؟؟؟؟؟
بهار ... بهار که سبز بود و مهربان بود و دوستش نداشتم. بهار که سالها برای من تکرار دیدن آدمهائیست که فقط سالی یکبار میدیدمشان. پدر میگوید : خدا پدر جمشید جم را بیامرزد که نوروز را درست کرد وگرنه همین سالی یکبار هم ریخت نحسشان را نمیدیدم و خلاص... فروردین شمال، اردیبهشت شمال ، خرداد کار و کار و کار ...
تابستان ... تابستان گرم و پردلهره ... تابستان عاشق شدن ... تابستان دویدن و عرق ریختن و زیر کولر وایسادن و سرماخوردن و فحش دادن و فحش خوردن ... تابستان داغ .... تابستان وحشی .... تابستانی که نیامده رفت ... تابستان هشتاد وچهار دیگر نمیاید...
زمستان ... زمستان خشک ... زمستان تر ... زمستان آفتابی ... زمستان برفی ... زمستانی که تا بخودت بجنبی تمام میشود .... زمستان پالتو و دستکش و بارانی و چتر ... زمستان خش خش برفا ... زمستان سرد ... زمستان ایران من ... زمستان سرزمین مادری من ... زمستان ...
راستی چرا همه فصلها بنظرم مات می آید . انگار از پشت شیشه ای کدر به زندگی نگا میکنم. دوست دارم زندگی کش بیاید. از عوض شدن فصل هامیترسم. چه کسی تقویم را نوشته ؟ چه کسی فصلهارا تعریف کرده ؟... چه کسی برای انسان تاریخ مصرف گذاشته؟ تقویم را پاره پاره میکنم... تقویم را دوست ندارم ، ولی روزی شاید ده بار ازاین و آن میپرسم ساعت چند است یا امروز چندم است ؟ مرده شور ببرد این نیاز انسان به دانستن وقت و زمان را ... چم شده ؟ نمیدانم شاید دارم به مرگ فکر میکنم. شاید ... دلم میخواهد برگردم به عقب ، نمیشود .... بروم جلو ، یارایم نیست ... میخواهم رها باشم... رها... رها... شاید مرگ یعنی رهائی ...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
هیچ تنها و غریبی،طاقت غربت چشماتو نداره ..
هرچی دریا رو زمینه ، قد چشمات نمیتوونه ابر بارونی بباره ...
وقتی دلگیری و تنها ، غربت تموم دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره ...
