سگ ولگرد ، ضریح حضرت و شکار لحظه ...
از کجا اومده بود ؟ خدا میدونه ... شاید همون سگ ولگرد قصه صادق هدایت بود که هنوز هم دنبال صاحبش میگشت و باینجا رسیده بود . شاید همون سگ اصحاب کهف بود که قرنها راه پیموده بود تا رسیده بود به اینجا . شاید هم یه سگی بود که قلاده گرون قیمتش گم شده بود و از ترس صاحبش فرار کرده بود و رسیده به اینجا...
هرچی بود سگی بیش نبود . یه سگی که حالا قیافه ش خیلی ضایع شده بود. به روزای خوشی فکر میکرد که داشت و شاید نداشت . هرچه عو عو و زوزه کشیده بود جز چندتا اردنگی و گوچه فرنگی لهیده شده ، نصیبش نشده بود . کم کم به کنار خیابونا پناه برده بود. از اونجا به حریم اتوبانها کشیده شده بود . حالا دیگه واقعا" یه سگ ولگرد بود. گرچه شاید نژادش میرسید به سپید دندان و صاحبشو غرق پول و طلا کرده بود. شاید جدش از همون جا بود که زد به کوه و سعی کرد مث گرگا زندگی کنه ولی مگه اونجا گرگ کم بود ؟ خیلی هم از اون قبراقتر و سرحالتر بودن .... شاید نسبش به سگی فاحشه در شهر بخارا میرسید .
شاید هم از نسل سگهای اصحاب کهف بود . مثلا" پسرخاله یا پسرعموشون بود یا اصلا" خودش بود که یه روز واسه خودش هفتصد سال استراحت کرده بود و خیلی خیلی مهم شده بود. اصلا" اسمش شده بود سگ اصحاب کهف و اسمش دیگه ضرب المثل بود. هرچی بود از لابلای تاریخ بیرون اومده بود. هیچ یادش نمیومد که توی یه جوب کثیف و لجنی بهمراه چهار تا توله دیگه بدنیا اومده خوب این هم سرنوشتش بود . کاریش هم نمیشد کرد . تا بیاد بزرگ بشه چقدر کتک خورده بود و چقدر لگد، خدامیدونه. راستیاتش اصلا" نمیدونست که سگه... واسه همینم بود که با گربه همسایه دوست شده بود و تا لحظه ای که گربه گوشت دزدی رو ازش ندزدیده بود و به بفرار نزده بود اصلا" هم باهاش بد نبود. حالا دیگه سن و سالی ازش گذشته پشم و کرکش ریخته مثل آدمای گر میموند ...
روزی که راه بیابون رو در پیش گرفت و رفت جلو اصلا" که نمیدونست کجا میره . پشت اتوبوسا میدوید ... وقتی آدما نشسته بودند و غذا میخوردن دورو برشون میچرخید تا یه لقمه نصیبش بشه ... دنبال یه لقمه نون میگشت که پشت اتوبوسا راه افتاد .... رفت ... از همون دور که به یه شهر تازه رسید راشو کج کرد ای بابا ...اینجا هم که مث همونجاست . گشنه بود دنبال یه خوردنی . رفت دم نونوائی شهر که چخش کرد . بعد دم قصابی که داشت گوشت پاک میکرد و با چه آب و تابی واسه خانم خوشگله خریدارش حرف میزد . چقدر اونجا بمونه خوبه ؟ دوساعت .... ولی نصیبش یه لگد شد و دو تا چوب نخراشیده که بطرفش پرتاب شد. توی دلش آشوبی بود. کجا میتوونست آروم بگیره . جمعیت میرفت و اونم لابلای جمعیت گم میشد . خودشو جلوی اون حوضا که دید دیگه اختیار از دستش رفت . تشنه ش شده بود . ولی مگه میذاشتن آب بخوره . چرا فکر میکردن اون نجسه ، در حالی که هرروز تنشو حسابی با زبونش لیف میزد و خشک میکرد . خدا میدونه که توی این عمرکوتاهش چقدر حقارت کشیده بود. یهوچشمش به یه چیزائی افتاد که مث طلا میدرخشیدند . کلمه ضامن آهو توی ذهنش چرخید از بس این کلمه رو این چندروزه شنیده بود . خودشو کوچیک کرد و از لای دری تو رفت . سرش گیج میرفت از جمعیت . مردم انقده مشغول هل دادن و به جلو رفتن بودن که اصلا" اونو نمیدیدن ... مث روباهی که کمین کرده باشه شکمشو میکشید روی زمین وسرش زیر چادر زنا بود. اصلا" از این بوها خوشش نمیومد ولی چاره نداشت .... جلوتر رفت . کسانی رو میدید که چادراشونو گره زده بودن زیر سینه هاشون و آرنجشونو میکوبیدن به اطراف و جلو میرفتند . رد یکی از هم اونا رو گرفت . حتما" اینجا غذا میدادن که اینقده شلوغ بود. دیگه نا نداشت . همونجا زانو زد ... گشنه ش بود ... تشنه ش بود .... چشاش آب مروارید گرفته بود . زانوش درد میکرد تا کجا میتوونست جلو بره ؟
یه لحظه از فکر اینکه این جمعیت بریزن سرش و خوب حسابشو برسن تنش لرزید ... اشک توی چشاش جمع شد نه راه پس داشت نه راه پیش ... صدای همهمه میومد سرشو بالا برد چند نفر بالای سرش بودن و با تعجب و تنفر نگاش میکردن . خودشو تسلیم سرنوشت کرد ... پیش خودش گفت :آخرش که یا تو جوبا میمردم یا زیر کامیونا .. اقلکندش الان یه جای تمیز میمیرم که یهو توی یه دوربین چهره ش ثبت شد . شد خبر اول جراید ... سگی درحرم ... سگی به پناه خواهی آمده ... سگی که میگرید .... سگی که مظلومیت خودش را به پیشگاه امام آورده ....
این سگ که نجس بود ، چطور به این حرم مقدس راه پیدا کرده ؟ خدا میدونه . خدام حرم که قطره خونی را روی زمین حرم بین اونهمه جمعیت می بینن و دور دورشو میزنن و اطراف رو خالی میکنن تا اون قطره خون رو پاک کنن و کر بدن، چطور این سگ رو ندیده بودن که تن نجسشو !!! به این مکان مقدس رسونده . ای خدا ما چقدر بدبین شده ایم . آیا این یکی از نیرنگهای همیشگی نیست که بگن حتی حیوانات هم برای التماس دعا به این اماکن میان ؟ اصلا" امام رضا (َع) چه نیازی به این جور چیزا داره . قربونش برم اونجا از شلوغی سوزن به زمین نمیرسه .... چطور میشه باور کرد که سگ با اینکه باهوشه از این همه جمعیت نترسه و رک و راست بره سراغ ضریح حضرت ....
این حضرات تا کی میخوان واسه ما معجزه درست کنن ؟ تا کی میخوان سر مارو گول بمالن ؟ ... من بدبینم ؟ شاید .... نمیدونم ...خیلی چیزا باورم نمیشه ... تقصیر خودم هم نیست . این داستان رو نمیتوونم باور کنم...
