مرداب انزلی ....
امروز وقتی توی میوه فروشی وایساده بودم یهو و بی اختیار فکرم رفت پیش مرداب انزلی . نمیدونم چه ربطی بهم داشت خرید گوجه فرنگی و کاهو به مرداب ؟
از دم سازمان بنادر و کشتیرانی انزلی یه راه میخورد که میرفت لب مرداب بغل اسکله کشتیها و اگه میخواستی بری اونور آب یعنی توی بلوار انزلی ، باید سوار قایقهائی میشدیم که از این طرف به اونطرف میرفتن . بعضیا موتوری و بعضی ها پاروئی ...نمیدونین روزهائی که مه غلیظ بندر رو می پوشوند، چه فضای رویائی و وهم انگیزی داشت . مرغای دریائی از تو مه زیاد قابل تشخیص نبودن . یه سکوت عجیب همه جا رو گرفته بود. از اونور اینور دیده نمیشد یه وقت میشد نیم ساعت سرپا وای میسادی تا قایق میومد . سوت پشت سوت بود که برای خبر کردن قایقران میکشیدی و یهو صدای برخورد پاروهای چوبی رو روی سطح آب میشنیدی که به اینطرف میومد . اون صدا در اون لحظه مث یه رویا توی گوش آدم مینشست . الان گاهی وقتا تو خواب میبینم که اینطرف آب وایسادم توی یه مه غلیظ و صدای پارو روی آب داره میاد ولی هیچوقت قایق نمیرسه ... الان دیگه اون قایقها اونجا کارنمیکنن . تابستون پارسال که انزلی بودم یه سری از همین قایقها ملت رو از شنبه بازار میبردن اونطرف ...
شنبه بازار انزلی: همهمه فروشنده ها و خریدارها و سیر و پامادور و گوجه فرنگی های یه دست و خوکشل ... ماهی سفید و ازون برون و کفال و کپور و ترشی هفت بیجار مخصوص شمال و سبزی مخصوص زیتون پرورده و انار ترش و ماهی شور و ماهی دودی و اشبل و پاچه باقلا و انواع و اقسام پرنده های شکاری از خودکا گرفته تا غاز و .... خلاصه هرچیز که خاص شماله و پر بود توی شنبه بازار بندر انزلی . یادش بخیر خونه های سازمانی نیروی دریائی ... خونه های افسری و خونه های درجه داری... یادش بخیر حیاط بزرگ خونه سازمانی که توش هرچی توی زمین میکاشتی سبز میشد. هیچ جا ندیدم گل آهار اینقدر قد بکشه و یادش بخیر حلزونهای سمج که یه بار به من گفتن روشون نمک بریز تا گلا رو نخورن و من نمک ریختم و جون کندن یکیشون رو دیدم و زدم زیر گریه ... عقلم نمیرسید که ...
یادش بخیر بازار غازیان و مغازه های اطرافش و اون مغازه ای که از شیر مرغ تا جون آدم همچی داشت و یادش بخیر خیابان سپه انزلی وخیابان گلستان انزلی بدون پاساژهائی که الان مث همه جا اونجا هم مث قارچ سبز شدن . یادش بخیر موج شکن ... یادش بخیر هتل سفید کنار و هتل سبلان که مال نیروی دریائی بود و یادش بخیر همه آدمای چشم آبی انزلی که به زبون خودشون " کاس چشم "نامیده میشدن . یادش بخیر باقلای پخته معروف توی بلوار انزلی . یادش بخیر آلاچیق هائی که توی فصل بهار پر میشدن از گلهای بنفش خوش عطر و چقدر من دلم میخواست یه روز توی آین آلاچیقها یه دقه بشینم و نمیشد . یادش بخیر قدم زدنهای توی ساحل و جمع کردن گوش ماهی و اوردنش به تهران و ریختنش پای گلدونای گل . یادش بخیر جاده شمال ... قهوه خونه های پشت سرهم و تا نزدیک رشت میشدی بوی برنج دم کرده و رطوبت و دم و نم مخصوص شمال ...
فکر نمیکردم هیچوقت دلم واسه بندر انزلی تنگ بشه . ولی میدونم که همیشه ممکنه دلت واسه چیزائی که یه روز آزارت میدادن، هم تنگ بشه . یا شاید دوباره حس خود آزاری توی وجودم بیدار شده و هی میخواد خاطرات رو بلغور کنه و بلغور کنه و بلغور کنه و اشکم رو دربیاره ... نه مقاومت میکنم . بعضی خاطره ها اگه برای همیشه فراموش بشن بهتره . خاطرات من از بندرانزلی خوشگل هم باید فراموش بشه .
راستش الان فهمیدم کاهو و گوجه فرنگی چه ربطی به بندرانزلی داشت ؟... توی شنبه بازار بندر انزلی میتوونستی بهترین گوجه فرنگی و کاهو و سبزی دنیا رو بخری ... همین ..
