تبليغاتX
:: Rahaa ::

مرداب انزلی ....

 

امروز وقتی توی میوه فروشی وایساده بودم یهو و بی اختیار فکرم رفت پیش مرداب انزلی . نمیدونم چه ربطی بهم داشت خرید گوجه فرنگی و کاهو به مرداب ؟

از دم سازمان بنادر و کشتیرانی انزلی یه راه میخورد که میرفت لب مرداب بغل اسکله کشتیها  و اگه میخواستی بری اونور آب یعنی توی بلوار انزلی ،  باید سوار قایقهائی میشدیم که از این طرف به اونطرف میرفتن . بعضیا موتوری و بعضی ها پاروئی ...نمیدونین روزهائی که مه غلیظ بندر رو می پوشوند، چه فضای رویائی و وهم انگیزی داشت . مرغای دریائی از تو مه زیاد قابل تشخیص نبودن . یه سکوت عجیب همه جا رو گرفته بود.  از اونور اینور دیده نمیشد یه وقت میشد نیم ساعت سرپا وای میسادی تا قایق میومد . سوت پشت سوت بود که برای خبر کردن قایقران میکشیدی و یهو صدای برخورد پاروهای چوبی رو روی سطح آب میشنیدی که به اینطرف میومد . اون صدا در اون لحظه مث یه رویا توی گوش آدم مینشست . الان گاهی وقتا تو خواب میبینم که اینطرف آب وایسادم توی یه مه غلیظ و صدای پارو روی آب داره میاد ولی هیچوقت قایق نمیرسه ... الان دیگه اون قایقها اونجا کارنمیکنن . تابستون پارسال که انزلی بودم یه سری از همین قایقها ملت رو از شنبه بازار میبردن اونطرف ...

شنبه بازار انزلی: همهمه فروشنده ها و خریدارها و سیر و پامادور و گوجه فرنگی های یه دست و خوکشل ... ماهی سفید و ازون برون و کفال و کپور و ترشی هفت بیجار مخصوص شمال و سبزی مخصوص زیتون پرورده و انار ترش و ماهی شور و ماهی دودی و اشبل و پاچه باقلا و انواع و اقسام پرنده های شکاری از خودکا گرفته تا غاز و .... خلاصه هرچیز که خاص شماله و پر بود توی شنبه بازار بندر انزلی . یادش بخیر خونه های سازمانی نیروی دریائی ... خونه های افسری و خونه های درجه داری... یادش بخیر حیاط بزرگ خونه سازمانی که توش هرچی توی زمین میکاشتی سبز میشد. هیچ جا ندیدم گل آهار اینقدر قد بکشه و یادش بخیر حلزونهای سمج که یه بار به من  گفتن روشون نمک بریز تا گلا رو نخورن و من نمک ریختم و جون کندن یکیشون رو دیدم و زدم زیر گریه ... عقلم نمیرسید که ...

یادش بخیر بازار غازیان و مغازه های اطرافش و اون مغازه ای که از شیر مرغ تا جون آدم همچی داشت و یادش بخیر خیابان سپه انزلی وخیابان گلستان انزلی بدون پاساژهائی که الان مث همه جا اونجا هم مث قارچ سبز شدن . یادش بخیر موج شکن ... یادش بخیر هتل سفید کنار و هتل سبلان که مال نیروی دریائی بود و یادش بخیر همه آدمای چشم آبی انزلی که به زبون خودشون " کاس چشم "نامیده میشدن . یادش بخیر باقلای پخته معروف توی بلوار انزلی . یادش بخیر آلاچیق هائی که توی فصل بهار پر میشدن از گلهای بنفش خوش عطر و چقدر من دلم میخواست یه روز توی آین آلاچیقها یه دقه بشینم و نمیشد . یادش بخیر قدم زدنهای توی ساحل و جمع کردن گوش ماهی و اوردنش به تهران و ریختنش پای گلدونای گل . یادش بخیر جاده شمال ... قهوه خونه های پشت سرهم و تا نزدیک رشت میشدی بوی برنج دم کرده و رطوبت و دم و نم مخصوص شمال ...

فکر نمیکردم هیچوقت دلم واسه بندر انزلی تنگ بشه . ولی میدونم که همیشه ممکنه دلت واسه چیزائی که یه روز آزارت میدادن، هم تنگ بشه . یا شاید دوباره حس خود آزاری توی  وجودم بیدار شده و هی میخواد خاطرات رو بلغور کنه و بلغور کنه و بلغور کنه و اشکم رو دربیاره ... نه مقاومت میکنم . بعضی خاطره ها اگه برای همیشه فراموش بشن بهتره . خاطرات من از بندرانزلی خوشگل هم باید فراموش بشه .

 راستش الان فهمیدم کاهو و گوجه فرنگی چه ربطی به بندرانزلی داشت ؟... توی شنبه بازار بندر انزلی میتوونستی بهترین گوجه فرنگی و کاهو و سبزی دنیا رو بخری ... همین ..

لینک ثابت   

من نوفهمم ....

 

من نمیفهمم این بازی که سر ما دارن در میارن یعنی چه ؟  دلم میخواد بفهمم ولی گیر دارم . من نمیفهمم لجبازی با دنیا چه نفعی به حال ما داره ؟ همونطور هم که نمی فهمم چرا دنیا به ما گیر داده ؟ اگه از ما میترسن که دیگه این موش گربه بازیها و تهدید به تحریم و جنگ و میزنم و میبرم و میکشم و این جور چیزا چه معنی داره ؟ اگه نمیترسن بیان تموم بمب هاشونو بریزن سرمون . ای بابا یا زنگی زنگ یا رومی روم ...

اگه همه این بازیا سراینه که سر ملت بیچاره گرم بشه که دیگه نه تنها نفت توی سفره ش نیاد ، بلکتم نفت از توی بخاریها و گاز از توی اجاق گازها و بنزین از تو ماشیناشون بره ، این که دیگه اینهمه قر واطوار نداره یه کلوم نامه تموم ... مگه توی این چند دهه اخیر کسی توونسته نطق بکشه و صداش در بیاد حالا هم همونطور ادامه بدین دیگه . گیرم یه چندتائی صدای مخالف از جائی در بیاد شما که خوب بلدین خفه ش کنین . بسم ا...

راستش من خنگ هنوز نتوونستم نقش انرژی هسته ای رو توی این زندگی چپ اندر قیچی خودمون درک کنم . هرچی هم بنویسن بنظر من ارزش به باد دادن آبروی یک ملت شریف و آزاده در بند رو نداره .... ارزش جنگ و خون و خون ریزی رو نداره .هرچی هم توی تلفیزیون با این آدمای عادی که برای اولین بار اسم این جور چیزا رو میشفنن مصاحبه کنن بازم حالیم  نمیشه . اینا فکر میکنن دل ملت غنج میزنه واسه یه جنگ دیگه و یه کشت و کشتار دیگه .... واسه بیکاری جوونا و مشکل بی پولی و گرونی همه جوره ، هیچ راهی ندارن جزاینکه دوباره یه بهونه دست خودشون بگیرن و مث چماق بالای سر ما نگهدارن تا صدامون درنیاد ... و چه بهونه ای بهتر از آمریکا و انگلیس و اسرائیل و خلاصه بیشتر بیشتر تر دولتهای دنیا . حالا چرا این بیشتر بیشتر تر دولتهای دنیا فقط با ما بدن و ما با اونا بدیم و خونه همدیگه نمیریم و مارو تو خاکشون راه نمیدن و دوستمون ندارن و ما دوستشون نداریم چیزیه که فقط از مابهترون میدونن و بس ... 

اون چیزی که واسه همه  مهمه اینه که صلح و آشتی بهترین چیز دنیاست ... جنگ نمیتوونه فقر و فحشا و بیکاری و اعتیاد و بدبختی و آوارگی و مهاجرت و فرار مغزها و سرمایه ها  و هزارها هزار معضل این جامعه رو پنهون کنه . بیائید برای صلح دعا کنیم . صلح پایدار چه در فلسطین ، چه در افغانستان،  چه در عراق و چه هرجای نقشه این دنیای بزرگ که متاسفانه ما در مرکز آشوب خیزترین نقطه آن ایستاده ایم .

زنده باد صلح ... برقرار باد آزادی

لینک ثابت   

اخبار روز ....

 

در خبرها آمده  که :

۱-  خدمت  :  در بازارهای شهر مکه در ایام حج ،  کاپشن های بهاره چینی با نام " کاپشن احمدی نژاد "به طور گسترده به فروش رسیده است . این کاپشن ها از پر فروش ترین و محبوب ترین اجناس بازار مکه بوده است که عمدتا" آن را زائران ایرانی ، عرب تبار و پاکستانی و با اسم " کاپشن احمدی نژاد " خریداری کرده اند .

*** قابل توجه تولیدکنندگان داخلی که درنظر داشته باشن این چینی های چشم تنگ و زرنگ چه خوب به علائق و سلایق جماعت ایرانی وارد هستن . قبل از اینکه حتی احمدی نژاد انتخاب بشه کاپشن ها تولید شده و در انبارها برای مراسم حج نگهداری میشده است . گذشته از همه این حرفا ، این کاپشنها که خیلی وقت پیش توی تهرون به همین اسم و به قیمت ۵ هزار تومن به فروش میرسید ، این جماعت ایرونی باید برن جیب کاسبهای مکه رو پر کنن ؟ هی من میگم اون کاپشن چینی بهاره وحشتناکی رو که چندساله گوشه صندوق افتاده برم بپوشم هی همه مسخره م میکنن .

۲- عارف نیوز :  دو بازیکن فوتبال در جزیره کیش توسط پلیس جزیره دستگیر شدند . در حاشیه سفر دو تیم " استقلال " و " پاس " دو تن از بازکنان لیگ برتر به اتهام فساد اخلاقی توسط پلیس این جزیره دستگیر شده اند .

*** این فساد اخلاقی حالا چه بوده ؟ خدا میداند و بس... شاید لبی تر کرده باشن ... شاید هم یه نیم نگاه به چند تا دخمر انداخته باشن ... شاید شب دیر خوابیده باشن ... شاید حرف زشت رو لبشون اومده باشه ... شاید پیرهن آستین کوتاه پوشیده باشن ... شاید پول زور نوادادن ... شاید شب تو جاشون جیش کرده باشن ... شاید پلیس جزیره پرسپولیسی بوده ... شاید ....این کلمه  فساد اخلاقی مورد استفاده  گسترده ای در کشور ما داره ... به همه چی میشه این انگ رو زد و خلاص ...

۳- عارف نیوز :  اخیرا" مقامات کشور ترکمنستان نام خیابانی را که در آن کشور " هاشمی رفسنجانی " نامگذاری شده بود، به " ترکمن باشی " تغییر داده اند .

*** چند درصد ملت ما خبردارن که توی کشور ترکمنستان خیابان هاشمی رفسنجانی وجودداره ؟ اصولا" چرا این خیابون به اسم ایشون نامگذاری شده ؟ آیا در کشور ایران هم خیابونی به اسم رئیس جمهور ترکمنستان هست ؟ حالا چرا اسمشو عوض کردن ؟ بعد از همه این حرفا ، چرا  " ترکمن باشی " ؟ چرا " خیابون احمدی نژاد " نه ؟

۴- بازتاب :  سعید حدادیان ، از مداحان مشهور ، با اشاره به روند حاکم بر برنامه های تلویزیونی در تمرکز بر مسائل تحریک آمیز ، از به انحراف کشیده شدن دختران جوان تحت پوشش حضور در تلویزیزیون، انتقاد کرد .

*** حالا اینا که این گفته .... یعنی چه ؟            

لینک ثابت   

برف .... کوچه ... آدم برفی ها ...

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

بالاخره بارید و بارید و بارید تا حسابی زمین رو سفید کنه . الان که از پنجره نگا کردم حسابی یه لحاف سپید خوکشل کشیده رو زمین ... همه آغشال پاغشال ها رو هم زیر خودش قایم کرده . حالا که حسابی خیابون رو تمیز و سفید کرده وای بحال بعدا" که آب بشه و گل و شل و خراب شدن اسفالت و پاشیدن گل و لای توسط ماشین ها به رهگذرها و خلاصه همه جوره گرفتاری . اما عیب نداره که هیچ خیلی هم خوبه ....شکر خدا که بالاخره بارید و عقده سر دلمون نموند که نکنه خدای نکرده امسال برف نیاد. الان هم خیلی دلم میخواد بزنم تو کوچه و با این بچه های از مدرسه  اومده گوگورمگوری شاد و شنگول سهیم بشم تو ساختن آدم برفی و خلاصه بزنم به دنیای بچگی و بیخیالی ...

لینک ثابت   

عید شما مبارک ...

 

اصولا" این کلمه عید چیز بسیار خوکشلیه و من خیلی دوستش دارم . اصولا" من عیدی دادن و عیدی گرفتن رو هم دوست دارم  . عید قربون همه از اون عیدهاست که قدیما بیشتر تر دوستش داشتم یعنی بااینکه نمیدونستم اصلا" واسه چی بهش میگن عید قربون ، ولی از اینکه روز عید میومدن در خونه رو میزدن و یه تیکه کوچیک گوشت توی یه پیش دستی میذاشتن و دم در میدادن خیلی خوشم میومد . لامصب عجب آبگوشتی میشد این گوشت تازه با سبزی خوردن و ترشی و خلاصه مخلفات کامل یه آبگوشت اصیل ایرونی... ولی راستش سالهاست که دیگه کسی واسه ما گوشت قربونی نمیاره . یه دفه که از مادر سئوال کردم که همه اهل این کوچه حاج آقاو حاج خانم هستند چرا دیگه کسی در خونه همسایه گوشت قربونی نمیاره . گفت : مادر مد شده که ببرن جاهای خیریه بدن.  هم زحمت نمیکشن هم ثوابش بیشتره . والله بنظر من که سالی یه دفه آبگوشت به اون خوشمزه گی میخوردم ثوابش بهترتر بود که یه تیکه هم درخونه مابدن . ماکه هرچی گوشت از این مغازه و اون مغازه میخریم طعم گوشت قربونی نداره ... ایضا" اگه خودمون گوسفندی بخریم و به مناسبتی بکشیم عمرن بتوونم یه لقمه بذارم دهنم ... اینم یه معضل فکری شده واسه یه نا مرفه شکم گشنه  پر درد ...

۲- در آستانه عید سعید قربان .... نظر باینکه تعداد اسماعیل ها در این دوره کم شده و دیگه کسی کمتر گردن به تیغ پدر میدهد ، پس بسیار نیکوست که خود قربانی انتخاب نموده و چند ده تائی را حالا یا از هواپیما پرت کنیم پائین که شهید بشن  یا ببریم آدما رو بدیم قاتلای حرفه ای بکشن و یا عده ای رو مجبور کنیم از فرط استیصال خودشون خودشون رو بکشن  ، تا این رسم و سنت پسندیده در جامعه غربزده و ماهواره زده و اکس زده و شیشه زده و هر زده و لب به وافور بسته ، از بین نره . امسال که بد قربونی نکردیم . به کوری چشم دشمنا همش از کسانی بودن که بالاخره واسه خودشون کسی بودن و هرکدوم شاید ارزشش رو داشتن که بجای اسماعیل قربونی بشن . فعلا" با صد و چهار تا شهید سی ۱۳۰ و۱۳تا شهید فالکن تقریبا " میشه ۱۱۷ نفر قربونی در آستانه عید قربان ... بد نیست . سال دیگر تلاش بیشتری خواهد شد شاید مقبول درگاه احدیت واقع شود یا ممکنده خدا دلش به حال قربانیها بسوزه  و  چند صد تائی گوسفند مجانی نصیب ملت گردد .

۳- توضیحا" اینکه ما موندیم که بالاخره چی درسته و چی نادرست . هرچی هم که استدعا میکنیم یکی به ما جواب بده . یا جوابائی میدن که بدتر از سئواله یا جوابائی میدن که میفهمیم ما چقدر بلانسبت شما خر بوده ایم که تاکنون خودمون نفهمیده ایم . یه سئوالی که تازگیها برای من پیش اومده اینه که آیا اگه من اینجا باشم و بجای حج رفتن چند نفر رو سیر کنم و بجای کشتن یه بع بعی بیگناه ، گوشت بخرم که لا پلوشون بذارم ، بازم حج به من واجبه ؟ بفرض اینکه پس از اینکارا من دیگه پولی نداشته باشم که برم حج.. کدوم مقبولتر خداست ؟  توی این وانفسای گرونی وحشتناک مواد خوراکی و ایضا" پوشاکی و ایضا" همه جوره ای ،  سیر کردن شکم گرسنگان بهترتره  ویا رفتن به حج به آن مخارج وحشتناک که هرکدوم میتوونه شکم صدها گرسنه ای رو سیر کنه. البته فراموش نشه که سیرکردن گشنه ها از وظایف دولت مردمی و نفت سرسفره ملت بیاره نه وظیفه ما ... ولی حالا که هرکی هرکیه و کسی به فکر باغچه نیست و کسی به فکر گلها نیست ما وظیفه خودمون دونستیم که به کسانی که اینجا مستحق هستند کمک کنیم و نریم پول یامفت رو بریزیم توی شکم گنده این عربهای بیابانگرد سوسمارخور که تازگیها به جای سوسمار ، یا خاویار میخورن یا  میگو و چه و چه و چه ....

 ۴- نمیدانم شما نام استاد اتابک را شنیده اید . میگویند استاد دانشگاه آزاد در موسیقی است و هم شعر میگوید و هم آهنگ میسراید و هم صدای بسیار زیبائی دارد . صدایش عالیست و ترانه هایش یک از یک بهتر ... در مجلسی توفیق زیارت ایشان را پیدا کردم ولی مث همیشه خجالت و عدم اعتماد بنفس باعث شد از خودشان نپرسم . من نمیدانم چطور میتوونم از کارهای ایشون رو  داشته باشم ؟ شما سراغ ندارید ؟

۵- علت اینکه هر روز آپ میکنم سفریست که در پیش دارم . میترسم تا مدتها نتوانم بنویسم و انوقت درسفرم دلتنگی کنم و شما هم راحت بشین و ما ناراحت   . دوست ندارم نتوونین این چرت و پرتای منو بخوونین ... نه اینکه اروای شکمم نویسنده بزرگی هستم و آیندگان از ننوشتن من ناراحت خواهند شد !!!. نه داداش .... همه میگن عجب آدم چیز فهمی . راحت شدیم از دستش... خلاص ....

لینک ثابت   

آش با جاش ...

 

از سینما بهمن میدون انقلاب که رد بشی چند تا مغازه اونور تر به طرف میدون ، یه آش فروشی هست بنام نیکو بخت ....

ما دیروز رفتیم خیابون جمهوری . کار واجبی بود وگرنه توی این شلوغی ساعت ۵/۴ بعداز ظهر کسی جرئت نداره پاشو اونطرفا بذاره . برگشتنا پیاده از یکی از خیابونهای شمال خیابون جمهوری که اسمشو درست ندیدم چیه انداختیم طرف خیابون انقلاب . عجب خیابونای خوکشلی داره این جمهوری . کوچه های فرعی خلوت و خاطره انگیز پر از خاطره سالهای خیلی دور . بیشتر ساختمونها آجری هستند و دو طبقه . بارون اومده بود و جویهای خیابون پر آب روونه بطرف پائین و دل من که می زد و عشقی که در من بیدار میشد و میریخت توی فضای تاریک و وهم آلود خیابون فرعی جمهوری . آی خاطره هر جا که هستی یاد من باش . چتر نمیخواستم . دلم میخواست زیر بارون خیس بشم . عجب حالی میداد نم بارون و عجیب اینکه هوای دیروز یعنی ۱۸ دیماه اصلا" سرد که نبود هیچ ، آدمو حال میاورد ... به خیابون انقلاب رسیدیم دست راست پارک بطرف تاتر شهر پیاده اومدیم . داشتم واسه بیتا توضیح میدادم که توی روزنامه نوشته این تاترهای روی صحنه زیاد جالب نیستن که چشمتون روز بد نبینه . جمعیتی بود که جلوی تاتر شهر صف کشیده بودن تا کجا ... بنظرم کار آزیتا حاجیان و محمدرضا شریفی نیا باشه اسم تاتر یک مرد یک زن و تا دلتون بخواد جمعیتی که واسه بلیت سر و دست میشکستن . خلاصه رفتیم اونور و سوار ماشینی شدیم و میدون انقلاب پیاده شدیم . دل من داشت ضعف میرفت . از ظهر به این ور چیزی نخورده بودم . از جلوی سینما بهمن رد شدیم مکس رو نشون میده ... و بعد آش ... بوی آش از آش فروشی نیکوبخت که توی یه زیرزمین بزرگ واقع شده بالا میزد ... طاقت نیاوردم . دست بیتا رو گرفتم و گفتم : دلم آش میخواد ... رفتیم پائین جاتون خالی ... پر از برو بچه های دانشجو بود ... هیچ هم کلاسش پائین نبود بلکتم خیلی از کلاس خیلی جاها بالاتر بود. صفی بود برای گرفتن آش ... دوجور آش داشت شله قلمکار و آش رشته .... و خدا میدونه چقدر پر ملاط و خوشمزه . با هرظرف آش یه تکه نان بربری تازه ... نشستیم مث بچه آدم دو  تا کاسه آش خوردیم با نصف نون بربری و خوشحال و شاد و خندون و سیر و تر و تازه از پله ها اومدیم بالا و رو به طرف خونه ....

لینک ثابت   

کشف حجاب ... حجاب اجباری ...

 

خدا رحمت کند رفتگان شما را ... مادر بزرگ پیری داشتیم که بسیار زبر و زرنگ و چست و چالاک بود ... با وجود چین و چروکهای بسیاری که صورتش را پر کرده بود کاملا" معلوم بود که درجوانی چه تیکه نابی بوده . از تعریف هائی که میکرد معلوم میشد که اونوقتا چقدر هواخواه داشته و چه خواستگارا که در خونه شون از پاشنه در نیاورده بودن و چه دعواها و اختلافهای خانوادگی که بر سر اون به پا نشده بوده ... همین مادر بزرگ خوش آب و رنگ ما که دست برقضا دهان بسیار گرمی داشت و خاطرات بسیار از دوران جوانی ، تعریف میکرد که یه روز صبح وقتی بیدار شده و نمازشو خوونده و چادر چاقچور کرده که بره بیرون همینکه پاشو از در گذاشته اونور ، می بینه که زن همسایه در حالیکه بالهای چادرش بازشده ،  مث پرنده داره پر میزنه و بسرعت در حال فراره ..

 میگفت : از ترس نصفه جون شدم . گفتم یا جن دیده یا شوهرش دنبالش کرده یا خونه شون آتیش گرفته . هول هولکی دنبالش روونه شدم . درحالیکه افتان و خیزان با اون چادر و گالش ها سعی می کردم بهش برسم بریده بریده صداش میکردم : مادر غلامحسین ... مادر غلامحسین ( میدانید که در قدیم مادرها را به اسم پسرهاشون صدا میکردند تا خدای نکرده اسم زن به گوش مرد نامحرم نخورد ) که مش غلامحسین برگشت طرف من و گفت : فرار کن ... فرار نکردم و دوباره دنبالش دویدم و بالاخره بال چادرشو گرفتم و نگرش داشتم . -- چی شده ؟ چرا اینطوری فرار میکنی ؟ زد زیر گریه : تو هم فرار کن ... دارن چادرها رو میدزدن ... و بسرعت پا گذاشت به فرار و رفت . فکری مونده بودم که چرا چادرها را میدزدن که دیدم دوتا آجان دارن از ته کوچه به من نزدیک میشن . یه چیزائی به گوشمون خورده بود که میخوان زنا رو بی حجاب کنن ولی دیگه عقلم به اینجا نمیرسید .من که گناهی نکرده بودم وایسادم . گفتم هرچی هست زیر سر مادر غلامحسینه و به من کاری ندارن ... که آجانها رسیدن به من و یکیشون بی اینکه چیزی بگه دست انداخت و چادر منو از سرم کشید . اون بکش ، من بکش . زورش بیشتر بود و بالاخره چادر رو از سرم برداشت و من موندم با یه چارقد وسط کوچه . نه دل داشتم داد بزنم نه پا واسم مونده بود که فرارکنم . بعد آجانه گفت : چادر بی چادر ... برو خونه ت ... با چه حالی برگشتم خونه بماند . پدر بزرگتون یه ساعت بعد هراسون از در مغازه اومد خونه و گفت :  خانوم حواست باشه یه وقت پاتو از خونه نذاری بیرون که دارن کشف حجاب میکنن و چادر ناموس مردم رو از سرشون میکشن . انقد فحش و بد و بیراه به رضاخان داد که خدا بدونه . از ترسم بروز ندادم که صبح چادر منو از سرم کشیدن گفتم نکنه یه وقت غیرتی بشه و طلاقم بده خلاص ... یه ماه بعدش یه روز اومد خونه و گفت : گفتن همه اصناف باید با زناشون بیان سالن شهرداری میخوان حجاب رو رسما" ور اندازن و چون خودش یه پا رئیس صنف بود مجبور بود اطاعت امر کنه . عصرش رفتیم یه پالتوی ماهوتی دراز تا نوک پا و یه کلاه عجایب خریدم و دو سه روز بعدش رفتیم سالن ... اکثر آدمای اسم و رسم دار اومده بودن . همه زنا عجیب و غریب شده بودن . همه کلاه رو سرشون بود . هیچکس به کسی نگا نمی کرد . همه از هم خجالت میکشیدن ... پذیرائی کردن ولی هیچکس هیچ چی از گلوش پائین نمیرفت . فرداش خیابونا و کوچه ها خلوت بود ... همه باهم رودرواسی داشتن و از اینکه شب قبل همچین بی ناموسی باهاشون شده بود اعصاب مصاب نداشتن . نشون به اون نشون که از اون ببعد خونه نشین شدم و دیگه پامو از خونه بیرون نذاشتم . خبرا میومد که بعضی ها دیگه کلاه هم سرشون نمیذارن و همینطور لخت و عور بدون چادر میرن بیرون!!! ... بعدها دیگه عادی شد ولی هرکسی که خمیره شو داشت حجابشو ورداشت و ماها همونطور در بند حجاب بودیم. کار به جائی رسید که دیگه اینجا شده بود ولایت کفر و همه چی آزاد بود. لب دریا زن و مرد لخت میرفتن توی آب و توی خیابونا همه آستین کوتاه و دامن کوتاه می پوشیدن ...

مادر بزرگ میگفت و میرسید به اینجا که انقلاب شد و دوباره بعد یکی دوسالی گفتن حجاب اومده و همه باید باحجاب بشن و بعدش غش غش می خندید که اگه رضاخان توونست اونائی رو که ذاتا" باحجاب بودن بی حجاب کنه الان هم حکومت میتوونه اونائی رو که بی حجاب هستن باحجاب کنه ... درست میگفت بیچاره ...

کسانی که حجاب را قبول نداشتن درسته که مجبور شدن توی خیابون و اداره روسری به سر کنند و مقنعه ببندن ولی در جمع های خانوادگی و مهمانیها همه بی حجاب بودن و هستن . الان که به جائی رسیدیم که فکر میکنم بی حجاب بودن خیلی سنگین و رنگین تر از این حجابی است که اکنون در کوچه و بازار میبینیم ...

****در هفدهم دیماه ۱۳۱۴ هجری شمسی ، در جشن فارغ التحصیلی دانشسرای مقدماتی دختران در تهران ، رضا شاه قانون کشف حجاب زنان را به طور آشکار آغاز نمود و خود به اتفاق همسر و دخترش که بدون حجاب بودند ، در این جشن شرکت کرد . حدود ۴۶ سال بعد از این تاریخ مجددا" در ایران ، حجاب اجباری شد ... ****

لینک ثابت   

فروغ ... دی ماه ... تولدی دیگر ...

 

ــــ تا به خود آزاد و راحت و جدا از همه ی خودهای اسیرکننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ... هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی میگذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .

ـــ من تهران خودمان را دوست دارم ، هرچه می خواهد باشد، باشد . من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می کند . آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم .

ـــ  آگر " عشق " عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .

(( تکه هائی از چند نامه از فروغ ـــــ برگرفته از کتاب جاودانه فروغ فرخزاد ))

                                                    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

بعد ها نام مرا باران و باد            .....    نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه     ....    فارغ از افسانه های نام و ننگ

گرامی باد نام و یاد بانوی پرخاطره شعر ایران زمین ...

لینک ثابت   

سرکوه بلند آفتاب و برفه ....

 

ـــ ای مرده شور ببرن کاسه چشای منو که هم با شادی اشکش در میاد هم با غم ... تو عروسیها تا آهنگ مبارک باد میزنن سیل اشکه که از چشم من روون میشه یا وقتی توی کوچه نوازنده دوره گرد آهنگ " الهه ناز " بنان رو میزنه انگار واسه من دارن نوحه میخوونن که اینجور زار میزنم ... می بینم نگاه متعجب ملت رو که به من زل میزنن و تعجب میکنن بازم عاردردم نمیشه و این اشک لامصبه که از چشام سرازیر میشه ... یکی نیست به من بگه این همه آب شور از کجا توی این دو تا چشم ریز جمع شده ؟...

ـــ چرا این یادم میره که اگه خاطرم تنها بمونه ، طلب عشق زهر بی سر و پائی نکنم ؟

ـــ  امروز با اینکه زیر پالتوم هم بلوز پوشیده بودم و هم یه پلیور گرم ، همچین سردم شده بود که تموم بدنم  درد میگرفت و بازهم به روی خودم نمیاوردم و پررویانه پا به پای همراهم میرفتم و مغازه ها رو دید میزدم . هوا بس ناجوانمردانه سرد و آلوده بود و من بس ناجوانمردانه با این بدن خودم رفتار میکنم . چه بسا که بعدها تقاص این سرتقی ها را بدجور پس خواهم داد.

ـــ  سرکوه های شمرون برفه ... آفتاب هم که کمرنگ و خاکستری شده ... دل ماهم که بدجور گرفته و لامصب هرکاری هم میکنیم وا نمیشه ... چطور میشد همین الان میزدم به کوه و میرفتم تا اون بالا که شاید یه نموره   به خدا نزدیکتر باشم . بلکتم دلش رحم بیاد  و منو یخ زده و منجمد از اونجا ببره بالا ...

ـــ  نذر کردم که اگه دلم باز بشه و اگه این دلتنگی هام تموم بشه برم امام رضا. پارسال تا ازش خواستم  که حاجت مو روا کنه آنچنان سریع اجابت کرد که خودم هم توی کف رفتم و هنوز که هنوزه متعجب و مات و متحیرم و البته هنوز درحال خوردن ضربه های روحی و روانی برآورده شدن این  حاجت دیوانه وار و احمقانه   . امسال شرمنده شم که ازش میخوام خواسته پارسال منو برعکس کنه ... والله این امام معصوم هم مونده تو این راز و نیازهای چپ اندر قیچی آدمای هیچی نفهمی مث من .... 

ـــ  نقش خاطره میزند نگاه تو ، چشمان تو ، خندیدنت ، بهانه گرفتنت ، دوست داشتنت ، قهرت ، نازت و خلاصه هرچیزی که به نوعی به  تو ختم میشود ...

لینک ثابت   

به به چه چیزای خوبی ....

 

ما عجب چیزائی بودیم و قدر خودمونو نمیدونستیم ها ... مارو بگو فکر میکردیم همیشه بقیه از دیدن ما یه جورائی حالشون گرفته میشه، نگو حالشون گرفته نمیشده که هچ ،بلکتم  رعشه میگرفتن از شدت عقش ما و بشدت شروع میکردن به ابراز احساسات و ابراز عاشقیات .

عجبا از ما که اینقده خوکشل بودیم و تو دل برو بودیم و باعث دل ضعفه و دل رعشه و دلهره و دلمرگی و دلزندگی و دلزدگی و دلواپسی و دلناگرونی و دلشوره و دل و قلوه و خلاصه  همه اینجور چیزا بودیم و  خبر نداشتیم. بله  خبر نداشتیم که ...

 البته این موضوع فقط در استادیومهای ورزشی اتفاق میفته وگرنه هرچقدر هم که توی خیابون دلبری کنین و لوندی کنین و عیشوه خرکی  بیایین هیچ خبری نیست ها ... این موضوع فقط خاص ورزشه و اکثرندش ورزش فوتبال و بس. چون تماشاچی ها بجای فوتبال نگا کردن ، دیگه هی به ما نگا میکنن و هی رعشه و لقوه میگیرن و هی اعضای بدنشون از کار میفته یا فعال میشه و اونوقت کاری میشه کارستون حالا بیا درستش کن. کی میتوونه یکصد هزارنفر تماشاچی رعشه و لقوه گرفته افتاده روی زمین رو جمع کنه بفرسته توی اتوبوسا . تازه اونوقت کجا این جمعیت رعشه ای حالشو داره که تموم شیشه های اتوبوسا رو از جا دربیاره و خرد کنه بریزه تو اتوبان و راه بندون بشه ؟ ...

راستش بعضی وقتا این از مابهترون یه چیزائی میدونن و میگن که آدم شاخ که سهله ، ممکنده  سم و دم هم در بیاره . یکی اینکه اگه  مابریم تو استادیومهای ورزشی و این اشکالات عشق و حال و رعشه و  پیدا بشه تازه آخرندش گناهش به پای کی نوشته میشه ؟ به حال اونا که رعشه گرفتن و عشق کردن ؟  نه جونم ... کجای کاری ؟ بازم به پای ما خانومها نوشته میشه ... یعنی بازم تقصیر ماست . ای بیچاره دست چپ ... ای بیچاره زن .... نخواستیم جانم . نخواستیم . نه ورزشگاه  میریم نه باعث میشیم یه نسل لقوه ای بجای نسل پاک آریائی ساکن این سرزمین بشه . بذار فقط آقایون حالشو ببرن و اونقده داد بزنن و فحش خوارمادر بدن که دلشون خنک بشه . درعوض هم رعشه نمی گیرن ، هم اینکه میتوونن شیشه باون بزرگی اتوبوس را با گفتن یاعلی از جا دربیارن و بندازن وسط اتوبان خورد و خاکشیر بشه .  بیخیال...  دم جواد یساری گرم .... حالشو ببر :

                *  نه آفتابی، نه مهتابی ، نه ابری ... نه بی تابی ، نه مشتاقی ، نه صبری *

                *  نه مث من ، نه خود ، نه دیگرونی ... نه کافر ، نه مسلمونی ، نه گبری   *

                *  چی هستی و کی هستی فقط خدامیدونه، حل این معما منو کرده دیوونه *                                          

لینک ثابت   

دوباره می سازمت وطن ....

 

عاقبت ای خاک جانبخش وطن، می سازمت

گر هزاران ره شوی ویرانه ، من می سازمت

گاه بیلم در کف و گاهی قلم ، یعنی که من

با قلم یا بیل ای خاک کهن ، می سازمت

این شعر مال یه نفره بنام خشت مال نیشابوری که قبل از انقلاب سروده شده و در همان زمان در یکی از مجلات نیز به چاپ رسیده است . خشت مال ساکن یکی از روستاهای نیشابور بوده که شغل اصلی اش خشت مالی بوده و از سواد نیز بهره ای نداشت . خانم سیمین بهبهانی شاعره گرانمایه معاصر نیز هنگام سرودن شعر " دوباره میسازمت وطن " احیانا" گوشه چشمی به این شعر داشته است .

مطلب بالا در ستون مردمک روزنامه شرق صفحه ۱۵ به چاپ رسیده است . می بینید از چه موقع و چه طور این ملت چه با بیل و چه با قلم و چه با شعر و آهنگ و چه و چه  حاضر  بوده اند که این سرزمین را که مرتب ویرانه و ویرانه تر میشده بسازند ؟ خدائیش این جمله " دوباره میسازمت وطن "، آدم رو یهو نمیبره نزدیک سن بغل گوش داریوش که داد میزنه : دوباره می سازمت وطن و جمعیتی که همراه با او وطن رادوباره و سه باره و چند باره  میسازند ؟

 پس چرا این وطن ساخته نمیشه ؟ چرا هرچی فریاد زده میشه و داد میکشن وطن آباد نمیشه ؟

 ویرانه ای که هر روز دعواست و نفتش به یغماست  و خوان نعماتش   گسترده  بر  اغیار و ما محروم از این سفره و هربار گفتا که این بار وطن مال شماهاست و ... هیهات که این معرکه برجا و اسباب دغل بازی مهیاست و چه آشوب و چه غوغاست . وطن مال خود ماست ؟!!!  افسوس ...

لینک ثابت   

هوا سرد است ، دلم گرم است ...

 

" لحظه خطرناکی است لحظه ای که امید جای خود را به ناامیدی میدهد "...

این جمله رو نمیدونم از کجا دزدیده شده ، ولی اینقده توش معنا هست که منو از زندگی ناامید نکنه ... بتوونم هنوز روی پاهای خودم وایسام ... بتوونم بخاطر عزیزترین کسانم فداکاری کنم . بتوونم برای خوشبختی شون آرزوها داشته باشم . بتوونم زنده بمونم . بتوونم زنده بمونم ...

امروز هوا سرد بود . سردتر از هرروز ... ولی من گرمتر از هرروز به خونه برمیگشتم . دلم پر بود از گرمای محبت کسانی که دوستشون دارم . توی سرم هزارها خاطره موج میزد و برمیگشت ... دلم میخواست زمان متوقف میشد . دلم میخواست به یکسال و نیم پیش برگردم . دلم میخواست پیش عزیزانم باشم .

امروز هوا سرد بود. امروز با من مهربان بودند . امروز بامن حرف زدن  . امروز بالاخره بعد از مدتها موفق شدم از پای کامپیوتر بدزدمش و بتوونم باهاش یه دست حکم بزنم . امروز روز خوبی بود.

امروز هوا سرد بود . امروز خورشید رو یه جور دیگه نگا میکردم . امروز اس ام اس ها معنی دیگری داشتن . امروز انتظار واسم معنی و مفهوم دیگری داشت .  اتاق بنظرم دلباز و  پنجره بزرگ بود . صدای اتوبان مث یه موسیقی گرم توی وجودم طنین می انداخت . من امروز زنده بودم ...

امروز اینارو فقط واسه دل خودم مینویسم که ماهها بود ابری بود . نه می بارید نه آفتاب می کرد ... می نویسم که یادم نره چه احساسی داشتم امروز ... امروز دلم بارید حسابی و هوای سرم رو لطیف و زیبا کرد . امروز همه چی بنظرم تر و تازه میومد .

 امروز من یه آدم بودم ، باتمام عشقها و عواطف یه آدم ... با تمام چیزایی که میتوونه قلب منو تازه کنه و امید بهم بده ... امروز خوشحال بودم . امروز دلهره نداشتم . و همه اینا رو به تو مدیونم عزیز دل کوچولو و دوست داشتنی و ملوس من ...  خودت را از من دریغ نکن . دوستی و محبت و عشقت را از من دریغ نکن مهربون من ...

لینک ثابت   

نخلهای بم زلزله را تاب نیاوردند ....

 

 از بم که برمیگشتیم توی راه سیل آدمایی رو میدیدیم که بطرف بم روونه بودن . سواره و پیاده ... سواره ها که ماشیناشون تا خرخره پر بود از چیزائی که مردم جمع کرده بودن و  میفرستادن بم و پیاده ها بیشتر گرسنگانی از همان دیار و حوالی  بودن که بوی نون به مشامشون رسیده بود ... وحشت از چشای ملت بیرون رفته بود و یه بهت غریب همه جا موج میزد ...

آه از خشت و گل و سنگ و زمین

آه از حجم سنگین و ستبر آوار بر تن خسته ی آن مردم خواب

آه از این ویرانی ، آه از این ویرانه

آه از حجم عظیم فریاد ، آه از خشم زمین

آه از سوز هوا ، آه از هیبت درد

زلزله آمده است ، فاجعه آمده است ...

لینک ثابت   

چه چیزی زیبنده ماست ؟....

 

صفحه ۶ روزنامه همشهری سوم دیماه  رو که باز کردم یه تیتر درشت داشت :  دادستان کل کشور گفته " که هوای تهران زیبنده ملت ایران نیست  "  عجبا ، حیرتا ، اسفا ... ما تا حالا فکر میکردیم که اخلاق و رفتار و پوشش و گفتار باید زیبنده باشه حالا فهمیدم که آلودگی هوا هم جزو چیزائی هستش که میتوونه زیبنده باشه یا نباشه . در راستای فرمایش گهر بار ایشان ، چند پرسش ابتدائی و خیلی ساده  روی دماغ  آدم سبز میشه :

۱- چاله چوله های خیابونای شهر تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۲- ترافیک سنگین و کشنده  بزرگراههای اصلی شهر تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۳- قیمت خرید یا اجاره مسکن در شهر تهران  ، زیبنده هست یا نیست ؟

۴- تفاوت بین مناطق  بالای شهر و پائین شهر تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۵- وجود اطفال خیابانی با دسته گل و آدامس و فال حافظ سر چهارراههای اصلی تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۶- وفور معتادانی که به زور لنگ کثیف روی شیشه ی ماشینا میکشند ، زیبنده هست یا نیست ؟

۷-  دیدن هزار و یک جور پلاک روی ماشینای شهر تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۸- جویهای کثیف و پر از آشغال در سطح شهر تهران ، زیبنده هست یا نیست ؟

۹- وجود زنانی که یه بچه رو پاشون خوابوندن و دارن گدائی میکنن ، زیبنده تهران هست یا نیست ؟

و هزار جور زیبنده و نازیبنده دیگه که هر روز شاهدش هستیم و تا حالا توجه نکرده بودیم که زیبنده هستن یا نیستن و بدبختی تازه اینکه از فردا صبح کارمون دراومده که هرچی جلوی چشممون دیدیم اول به این فکر بیفتیم که این زیبنده هستش یا نیستش... من که فکر میکنم بجز مردم خوب شهر تهرون ، هیچ چیز دیگه این شهر زیبنده نیست که نیست که نیست ....                                           

لینک ثابت   

شب یلدا ، التون جان و عددهای زوج و فرد ...

 

شب یلدا هم هر جور بود گذشت . بنظر من که با دیگه شبای بلند پائیز فرقی نداره ... این گول که بسرمون میمالیم که امشب چه شب است و شب مرادست امشب و دورهم جمع شدن و گپ و گفتگو و خنده و دل منو ببر و من دل تورو میبرم و چه خوکشل شدی امشب و من فردا کاردارم پس امشب باید زودتر برم و اصرار و ابرام بقیه که نرو نرو خیلی زوده و خلاصه همه مسائل و معضلات یلدائی هم گذشت و ما موندیم و یه آسمون بی ابر و یه خورشید بی پیر که همینطوره داره میتابه و جیگر اصلا" هم قصد نداره از مقام و موقعیت خودش یه لحظه هم کنار بره و یه بارون دبش یا یه برف حسابی رو فرصت بده تا بلکتم این هوای آلوده و زهرآگین یه کم عوض بشه ...

همسایه مون رو دیدم که با ماژیک داشت عدد ۲  پلاک ماشینش رو با چه مهارتی تبدیل به عدد ۳ می کرد و هیچ هم ابائی نداشت که کسی ببیندش که هیچ ، بلکتم داشت واسه کسی که کنار دستش وایساده بود توضیح میداد که ۲ عدد خوبیه چون با یه حرکت میشه ۳ و با یه دستمال خیس روش کشیدن میشه ۲ و میگفت که تا حالا هیچکی هم نفهمیده  ، چه چارسال پارسالا که اینطورزوج و فرد  شده و چه این چند روزه . راستیاتش تقصیر نداره ... توی شهر مسافر کشی میکنه اگه یه روز نتوونه کارکنه خرج خودش و چهارسرعائله رو کی میده ؟

تو این همه وانفسا و گیر و واگیر و من و تو و این و ما و شما و ایشان ، خبر ازدواج سر التون جان با دوست پسرشون بدجور زد تو پک و پوز ما ........ راستیاتش یه مدت موندم فکری ... به نظر شما اونا درست میگن یا ما ؟ اونا راشون درسته یا ما ؟ تقصیر ما چیه که این ور آب دنیا اومدیم و همه چیز باید رنگ و بوی عرف و شرع  داشته باشه و این خبرا همه اعتقادای مارو یه جوری بهم میریزه ؟ درسته که ازاین جور خبرا حالم بهم میخوره ، ولی خوب آدم میمونه فکری که اگه ماها اونور آب زندگی به دنیا می اومدیم و زندگی می کردیم آلان چه جور آدمائی بودیم و چه دیدی نسبت به زندگی و خصوصا" اینجور مسائل  داشتیم ؟ اصلا" چرا آدما همشون توی یه محیط یه دست از همه نظر بدنیا نمیان که معنی و مفهوم گناه یکسان باشه ؟

دروغ چرا ؟؟؟ تا قبر آ ... آ ... آ ... از التون جان دیگه دوستم نمیاد . فکر کنم اگه اینو بشنفه ، زنشو ببخشید شوهرشو ...( نه راستی اینا چی هم میشن ؟ ) فوری طلاق بده . هیهات .. آدم خوشخیال !!!!!

لینک ثابت