تبليغاتX
:: Rahaa ::

سال نو مبارک

 

سلام دوستان خوب و مهربونم .... اولندش که از همه تون بخاطر محبتی که به من داشتید متشکرم . امیدوارم که هیچکدومتون غم نبینین .

دومندش که آرزو میکنم سال نو برای همه سال خوبی باشه و همه جوونای ایرانی خوب و خوش و سرحال باشن و به تموم خواسته های خودشون برسن و بتوونن توی ایرانی آباد و آزاد با رفاه و آسایش زندگی کنن .

سومندش که مخلص همگی شما هستم . محبت شما دوستان خیلی خیلی برای من ارزشمند و دوست داشتنی بود. از دل بر میامد که بر دلم مینشست . شاد باشید....

لینک ثابت   

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ....

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران .....  کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

از روز رفتنش تا حالا نتوونستم اینو بخودم بقبولونم که مرگ حقه و واسه همه هست . اینهمه کشت و کشتار میشه و این همه بلاهای طبیعی و غیر طبیعی که میاد و جون آدما رو میگیره ، اینهمه گورستانها که روز بروز آبادتر میشه و قطعاتی که هر روز پر میشن از آدمای پیر و جوون ، نتوونسته حتی ذره ای به من این حس رو بده که خوب مادر منهم جزو یکی از همینهاست که باید روزی میرفت ... نمیتوونم باور کنم که دیگه صداشو نمیشنفم و صورتشو نمی بینم . نمیتوونم باور کنم که دیگه مامان ندارم و کسی نیست که بدون هیچگونه چشمداشت یا توقعی دوستم داشته باشه و بخاطرم گاهی وقتا اشک بریزه و با شادیم شاد بشه . نمیخوام غصه هامو تو دل این صفحه بریزم ولی محبتهای دوستای مجازی که خیلی خیلی بیشتر و بهتر از دوستای واقعی هستن مجبورم کرد که بگم از خوشی نیست که چند وقتیست غیبم زده . بهت زده و  غمگین و افسرده و نگران فقط فقط در انتظار لحظه هائی هستم که بتوونم سر خاکش برم و باهاش درددل کنم . درد اینه که هنوز توی یه شوک خیلی بد هستم . درد اینه که خاطره ها ، خاطره ها دست از سرم بر نمیدارن ...  درد اینه که نیم ساعت قبل از مرگش  باهاش بودم و درد اینه که مادرم رفته ... و درد اینه که  هیچکس دیگه برای من مادر نمیشه .  همین ... راستش دستم به قلم و دلم به نوشتن نمیره ... میدونم که فراموش کردن اون همه خاطرات سخته ولی اینو هم میدونم که خدا به انسان قدرتی داده تا در برابر هر مصیبتی تاب بیاره و دوباره از جاش پاشه ... برام دعا کنید تا به آرامش برسم . آرامشی که قبل از رفتن مادر داشتم و قدرشو نمیدونستم . منو ببخشید من حق ندارم مسائل شخصی خودمو اینجا بنویسم . اینها باید توی دل من بمونه و کسی رو ناراحت نکنه . من حق ندارم ... دیدید که  مرگ چه وقیحانه اون روی سگشو به من نشون داد ؟؟؟

 آخ که چقدر متنفرم از آب قند و شربت و حلوا و خرما و ختم و هفتم و همه مراسم سوگواری. دلم میخواد راحتم بذارن یه گوشه تنها بشینم و انقدر اشک بریزم که بمیرم . همین ... 

میدونید  دلم میخواد داد بزنم و فریاد بکشم که مامان جون دلم واست تنگ شده ؟ مامان ... مامان ... مادرجون ... عزیزترینم دلم واست تنگ شده ...  

لینک ثابت