اول از همه این دوتا عسک رو ببینین تا بعد بریم بببینم تعطیلات نوروز را چگونه گذروندیم ؟ آخه نه اینکه این سال سال سگه و باید دنیا به کامشون باشه آخه ....
هروقت خودم به این عسکا نگا میکنم یهو توی ذهنم میاد که : " من سگ نیستم ولی سگا رو دوست دارم ". چه سگای چاق و چله گردنه حیران مسیر جاده انزلی به اردبیل و چه سگای لاغر و مردنی ساحل انزلی رو ...
حالا بریم سراغ اصل موضوع یعنی " تعطیلات تمام نشدنی نوروز ".... دردسرتون ندم که این جماعت دلسوز و مهربان و انساندوست در راستای اندیشه های خیرخواهانه و مردمی و با حفظ حق مسلم دانستن انرژی هسته ای برای خود ( که تماما" از نیات پاک دولت حاکم بر ملت سرچشمه میگیرد ) ، بهترین راه حل را برای بیرون آمدن ما از از ناراحتی و سوگ و ماتم ، سفر دانستند و خلاصه مارا در ماشین نهادند و با هزار ترفند و حیل به سمت سرعین بردند . هرچند که ناز میکردم ولی راستشو بخواین بدم نمیومد که مدتی از این جو غمبار و مصیبت زده و دردناک دور شوم . شاید به زندگی عادی و روزمرگی خودم برگردم . جاده انزلی به سرعین یکی از زیباترین جاده های ایران است . موقع رفتن که بعداز ظهر بود از شدت مه چشم چشم را نمیدید .( چقدر خوشحالم که اشکای منو هم نمیدیدن) ... به سرعین که رسیدیم استراحتکی و فردا صبح تصمیم گرفتن برن پیست اسکی آلواریس . دیدن کوههای پربرف و هوای مطبوع جوری این جماعت دلسوز را جوگیر کرد که مسئولیت اصلی خودشان را که تغییر روحیه ما باشد ، فراموش کرده و تا میتوانستند برف بازی کردند و نظربازی کردند و حال و حول کردند و به اندازه ای که " اندی " گفته بود خوشگلها رقصیدند و دست افشانی و پایکوبی نمودند . وقتی توی ماشین برمیگشتن یه هاله کم جون از شرم روی صورتشون کشیدن و گفتن که ببخش چون تقصیر هوای کوهستانه ... اصلا" تعجب نکردم اگه سال پیش بود و من این کوله بار اندوه رو روی دوشم نداشتم منم همراه همین خوشگلای دخمر و پسر که گاها" چندتائیشون سبیل از بناگوش دررفته بودن و با این هیبت غریب موهای بلندشون رو هم از پشت سر بسته بودن همراه و همگام میشدم . افسوس که که در تمام این مدت این غم لعنتی بد جوری دست و پای دلم رو بسته بود چونانکه مث زنای عهد عتیق یه تسبیح که از مادردوستم گرفته بودم توی دستم بود و انواع واقسام دعاها و فاتحه ها ورد زبونم . راستش توی این مدتی که از مرگ مادرم گذشته یه جورائی وصف ناشدنی شده ام !!! به احضارارواح و خواندن اوراد و ادعیه و فال و ایضا" تعبیر خواب و اینجور چیزا عجیب اعتقاد پیدا کرده ام که امیدوارم از سرم بیفته . در بازگشت از سرعین مناظر زیبای طبیعت اعم از جنگل و دشت و بوی گند گل و زر زر بلبل و شر شر آب و تابیدن گهگاهی آفتاب، نفس آدم رو میگرفت . راستی ایران چقدر جاهای دیدنی داره . همچین از خودم بیخود شده بودم که بی اختیار گریه میکردم . تمام عسکائی که از من گرفتن شکل بخت النصره . الان فکر میکنم اگه این جماعت که بیشتر دوست و فامیل بودن منو با خودشون نبرده بودن خیلی خیلی راحت تر بودن و بهشون بیشتر خوش میگذشت . فکر میکنم با هرباردیدن من عذاب وجدان میگرفتن . حالا شاید بعدا " ویرم گرفت و یه عسک بخت النصری خودمو گذاشتم اینجا تا باورتون بشه و دیگه هیچوقت هوس کار خیر کردن و عوض کردن روحیه افراد بسرتون نزنه . سفر با آدمائی مث من و در شرایط من ...
به انزلی رسیدیم . من از این شهر خاطره های خوبی ندارم . ولی از حق نگذریم که چه حالی داشت ... بارون و صدای دریا و مه و رطوبت . باد سردی که از جانب دریا میومد مجبورت میکرد که کاپشن زمستونیت را هرچه بیشتر روی سرت بکشی. مهمانسرای جهانگردی انزلی بودیم . اینطرف دریا و اونطرف رو بجاده دشت گل زرد . دیگه لازم نبود کرم مرطوب کننده روی صورتت بمالی . دیگه لازم نبود که سشوار بکشی . باید طبیعی بود مث خود طبیعت مرطوب انزلی . بازم انزلی بهترین خیار و گوجه فرنگی و کاهو رو داشت . بازم بوی برنج هاشمی دودی فضا رو پر میکرد. بازم انزلی قایقرونا رو داشت که بیکار بودن چون ازترس سرما هیچکی سوار نمی شد . بازم غازیان کوچه های اسفالت نشده داشت . از دیدنیهای این سفر ، دیدن بازارهای متعدد اجناس بقول خودشان روسی و چینی بود . مطمئنم که بیشتر جنسها یه راست از امامزاده حسن به اونجا برده میشه و البته بد هم نیست . برای عده زیادی شغل ایجاد میشه ( توضیحا" در بیشتر بازارها فروشنده ها خانم بودن ) .
پل انزلی به غازیان رو ساخته بودن . قبلا" اینجا یه پل کوچیک داشت که باترافیک وحشتناکی روبرو میشدی. این تنها کار مثبت شهرداری انزلی رو انقده مردم بزرگ کرده بودن و پلاکارد زده بودن و قربون صدقه شهردار و تموم کارمندای شهرداری رفته بودن که واقعا" آدم گریه ش میگرفت که ما چه ملت خوبی هستیم و چه چیزها حق مسلم ماست که خودمون نمیدونیم و بابتش باید چه پاچه خواریها کنیم و ایضا".... یه لحظه باین فکر کنید که اگه حق مسلم ما یعنی انرژی اتمی بهمون داده بشه چقدر باید دست و پای اینا رو ببوسیم و پلاکارد بزنیم و چه و چه و چه .... چه ها که نکنیم ؟ ...
شهر خیلی شلوغ بود. انواع و اقسام چادرهای زده کنار خیابونا . آخدا چی میشد من هم یه چادر واسه خودم داشتم و یه گوشه بیتوته میکردم و و تک و تنها واسه خودم و به سبک خودم واسه خودم حال میکردم . نمیشد که آخه ... از گفتنیهای دیگه رفتن تیغ ماهی به گلوی یکی از همسفران و به بیمارستان کشیدن موضوع و درآوردن تیغ از گلوی مجروح و ایضا" پیدا کردن یه کایت کنار دریا که سالم بود و اوووووووه که تا کجاها پر کشید و به آسمان رفت ...
یکی از بدیهای مسافرت دست جمعی اینه که باید تابع جمع باشی . از همه چیز تاسف بار تر اینه که تا بخواهی یه لحظه تنها باشی و فکر کنی بریزن سرت و هی بگن بهت : ( که چته ؟ خدارو شکر کن ... باید فراموش کنی . این مسئله واسه همه هست . پدر و مادر واسه کی مونده که واسه تو بخواد بمونه؟ ) و ازاین جور حرفا و انقد نصیحتت کنن که مجبور بشی یه لبخند احمقانه بزنی و از یه فرصت کوتاه استفاده کنی و بری توی حموم و شیر آب رو تا آخرش باز کنی و زیر شیر آب وایسی و تمام بغضهاتو با صدای بلند گریه کنی و راحت بشی . ازهمه چی هم بدبختی تر اینه که وقتی از حموم بیرون بیایی باید به همه توضیح بدی که از شدت گرمی آب چشات سرخ شده و ورم کرده ...
وقتی به تهرون برمیگشتیم غمگین تر از موقع رفتن بودم . خونه بی مادر ، بی عید دیدنی مادر ، بی بوسیدن دست و روی مادر ، بی عیدی گرفتن از مادر برام هیچ مفهومی نداشت و نداره . تا کی این وضعیت ادامه پیدا کنه ، خدا میدونه و خدا .... با اینحال وقتی رسیدم نفس راحتی کشیدم . زود و تند و سریع خداحافظی کردیم و نخود نخود هرکی رود خانه خود ... بعد تلفن پشت تلفن که : یارو خوب بهت خوش گذشت ها ... حالت جا اومد ؟ میدونی چند کیلو چاقت کردیم ... این همون مسافرتی بود که تو نیاز داشتی و ... و .... و .... به خونه پناه بردم ...
اولندش : خونه ، خونه جای بازی واسه آفتاب و آب بود ــ پر نور واسه بیداری ، پرسایه واسه خواب بود ...
آخرندش : سیل غارتگر اومد ، از تو رودخونه گذشت و الی آخر ....
پی نوشت ۱ : شرمنده ام که زیاده نویسی کردم ها ... تقصیر من نبود . تقصیر این همه حرف بود که توی دلم تلنبار شده . قول میدم که ازاین ببعد کوچولوی کوچولو بنویسم ....
پی نوشت ۲ : از همه کسانی که زحمت کشیدند و منو توی این روزای سخت تنها نذاشتن متشکرم .... اسم تک تک تون رو نمیارم چون همه تون واسم عزیز هستین . امیدوارم هیچکدوم غم نببنید .
پی نوشت ۳ : دوست مهربانم صاحب "وبلاگ ارتفاع درد " هروقت که به وبلاگت میامدم با شنیدن موسیقی این وبلاگ کلی آرامش میگرفتم. ازت ممنونم . میدونی من تا آخرین نقطه ارتفاع درد رفتم و نمیدونم کی پائین خواهم آمد...
پی نوشت ۴ : از وجود عزیزانتان نهایت استفاده و لذت معنوی را ببرید . مادرتان را مث گل ببوئید و ببوسید .