تبليغاتX
:: Rahaa ::

از اون بالا کفتر می آیه ....

 

از بلوار که پیچید توی خیابون سپهر، یه نفر دیگه هم پیاده شد . من مونده بودم با یه خانم دیگه که آخر خط پیاده میشدیم . یهو انگار همه چی قاتی پاتی شد . صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد و دو تا دستاشو گذاشت روی فرمون و شروع کرد به بشکن زدن و درحالیکه بشکن میزد و بالا مینداخت ، با سر اشاره کرد به بالای خیابون وخودش هم همراه خواننده با صدای بلند شروع کرد به خووندن : از اون بالا کفتر می آیه یک دونه دختر می آیه ...........

۵۵ سال را شیرین داشت بلکتم بیشتر ... مسافرکش غیرقانونی هم نبود . از این تاکسی هائی بود که اسمشون رو گذاشتن " راهی " . اولش هم خیلی جاسنگین و تقریبا" اخمو بود. حتی با یه مسافر سر پول خرد یه نموره بگومگو کرد. پیکانش نو نبود . سرووضعش هم به پیکانش میخورد . مخلص کلوم هیچ حرکت نامعقولی بعد از حدود سه ربع رانندگی ازش ندیدم . سرعتش مناسب و سبقت و ترمزکردن و کمربند ایمنی بستنش هم بجا و بقاعده بود. یه چشم زخم آبی هم پائین داشبوردش آویزوون بود . لپ مطلب هیچ چیز غیر عادی در سرتاپای این مرد که بعد از حرکات عجیبش بهش دقت کردم وجود نداشت . یه ایرونی بود ... خالص ... با تمام مشخصات یه راننده خطی محترم ۵۵ ساله عیالوار ...

حالا چی شد و چرا اینجوری شد منکه سردرنیاوردم . بلندکردن صدای ضبط و بشکن و بالا بنداز رو میگم . یعنی یه آهنگ میتوونه اینجور نقاب از صورت آدما برداره و از خود بیخودشون کنه . در تاثیر موسیقی روی افراد شکی نیست ولی این دیگه خیلی قاط زده بود. سرعتشو بقدری کم کرده بود که من فکر کردم ماشینش از سربالائی نمیکشه . ولی اون خیلی راحت دوباره بشکنی زد و درحالیکه دخترک محجبه !!! دیگری را با انگشت نشان میداد باز بلند بلند خواند که : سیاه ( نمیدونم چی چی ) جان جان تو مارو دیوانه کردی ....

خلاصه کاری کرد که در عرض همین دو سه دقیقه رفت رو اعصابم . بخصوص که با نگاهش از توی آینه عقب رو تحت نظر داشت و شاید میخواست عکس العمل مارو ببینه . طاقت نیاوردم .  گفتم پیاده میشم . نشنید . داد زدم : آقا نگر دار ... که نگهداشت . پیاده شدم . اون خانوم هم پیاده شد . کرایه شو دادیم . خندید . شاید فکر میکرد تا آخر کنسرتش باید بمونیم . یه دقه واساد و بعد گازشو گرفت و رفت سربالائی ...

در حالیکه نفس نفس میزدم و سربالائی رو بالا میرفتم داشتم به این فکر میکردم که چرا این مرد مودب و اخمو و موقر یهو به این شکل دراومد ... اولش که کلی حرص خوردم . بعد فکر کردم که شاید حق داشته . از صبح دنده صدتایه قاز عوض کرده با هزارنفر کل کل کرده ... به هزار نفر باج داده . توی خونه مشکل داره . حتما" به دخترش سختگیری میکنه . حالا میبینه توی این خیابون نه چندان بالای شهری، دخترکان گل و گلاب با این مانتوهای که به بلوز میگن زکی و این روسری ها که مث یه روبان از اینطرف سرشون به اونطرف رفته و خرمن مو از پشت سر و کاکل مش شده و خوشرنگی که از جلوی سر جرقه در میکنه و اون شلوارای خوکشل خوکشل نصفه نیمه که خدائیش از صد تا لخت و پتی بودن تحریک کننده تره ، جولون میدن ... وقتی میبینه که زندگی اون چیزی نیست که فکرشو میکرده ... وقتی می بینه عمر گرانمایه چه آسان گذشت . وقتی می بینه بابا حتما" بهشت همینجاست و حور و پریها همین دور و بر خودشن و این بیچاره دست بدهن که دیگه نه جوونیشو داره و نه پولشو داره و شب باز همین پیکانه و خودشه و خرج زندگی و بچه ها و زن ساده خودش .... حق داره که با شنیدن یه آهنگ شاد بیخیالی رو طی کنه و یه لحظه خودشو بذاره جای جوونای امروزی و همراه اونا بخوونه ... کار بدی کردم که عیششو منقض کردم . باید میذاشتم تا آخر کنسرتش اجرا کنه .... شاید هم باید تشویقش میکردم ....

لینک ثابت   

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی...

 

ملت شریف و آزاده ایران :   بفرمائید . کیک زرد آماده است ... نوش جان

آخ که چقدر مزه ی این کیک زرد ، دستپخت کلی مقام و مقامات با کلی افاضه و افاضات و انتفاضه وانتفاضات و انتحار و انتحارات و افتخار و افتخارات همراه با اجرای حرکات موزون جوانهای جای جای این سرزمین با لباسهای محلی و ریتم موزون ا... اکبر و صلوات  و پخش شیرینی و نقل و نبات و با اعلام رسمی و غیر رسمی دست زدن و سوت زدن و شیشکی بستن ممنوع ، شیرین و خوبه .

و این تلفیزیون توپ توپ توپ که پنج کاناله مراسمو پخش میکنه بی سانسور و فیلترینگ ، چقدر خوبه . چقدر این انرژیهای دستی و غیر دستی و هسته ای و غیر هسته ای و الکتریکی و غیر الکتریکی و ماشینی و الاغی خوبن ... چقدر هدیه کردن کیک زرد خوبه ... چقدر مجری برنامه خوبه ... چقدر افتخار خوبه ... چقدر انتحار خوبه ...

و چقدر خوبی تو که مجبوری بشینی و تماشا کنی و انقدر افتخار کنی که افتخارت دیگه زیادی بالا بزنه و دیگه نری توی کوچه و داد بزنی و بازم بگی که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و اگه به ما حقمون رو ندن چه ها که نکنیم . انتحار میکنیم و شهادت میکنیم و شهید میشویم و خلاصه هرجاش رو که بگیری به نفع ماست . این کیک زرد حق ماست . حالا هم که توی سفره ماست . نوش جونمون ...

کیک زرد آماده است . با ۲۸ شمع روشن که روش قطار شده به نشانه ۲۸ سال اقتدار و افتخار و اختناق و سرکوب و کشت و کشتار ... برماست که شادی کنیم تا کم نیاوریم که کار دیگری از مابر نمی آید . این کیک زرد تقدیم به همه ملت علی الخصوص پا برهنه ها و کارتن خوابها و بچه ها و زنهای خیابانی و بیکاران و درمانده ها و جماعت گشنه ی روستاهای دورافتاده و شهرکهای حاشیه ای و غیر حاشیه ای و ... و .... شاید که دیگه دست از سر این دولت مردمی بردارند و دیگه خواستار نفت سر سفره هاشون نشن ، بلکتم به همین انرژی هسته ای و افتخارات ناشی از اون رضایت بدن و دست از سر کچل دولت بردارند . راستیاش بنظر من که کیک زرد خیلی خوشمزه تر از نفت و بنزینه .

 حالاست که همه ممالک دیگر از ما بترسن و و ادبیات ماهم در رابطه با ممالک دیگر تغییر کند و بجای جواب سلامشون فقط یه سری تکون بدیم و اگه بخوان روشونو زیاد کنن ، حالشونو بگیریم و خلاصه بزنیم تو پک و پوز همه اون کشورهائی که کیک زرد دارن و یا ندارن . فقط بورکینا فاسو و اوگاندا و سنگال و سوریه و چند تا گدا گشنه دیگه رو هواشونو داشته باشیم و بهشون از همین کیک زرد تعارف کنیم و خلاصه حالی به حولی ... خدایا ما که سیر شدیم ، گشنه ها رو مرگ بده .

راستیاتش نه از انرژی هسته ای چیزی سرم میشه و نه حالشو دارم که پرس و جو کنم چی به چیه ؟ فکر کنم بیشتر اون کسانی هم که توی اون مراسم نشسته بودن یا از تلفیزیون نگا میکردن و افتخار میکردن اونا هم درست و حسابی نمیدونن که اورانیوم غنی شده بغیر از مصارف صلح آمیز !!! به چه دردائی میخوره . علم حد و حساب نداره . کاش همینطور باشه که میگن و این هدیه آسمانی فقط بخاطر مصارف صلح آمیز و پز دادن و رو کم کنی و افتخار کردن ما به دنیا درست شده باشه و عواقب دیگه هم نداشته باشه . نکنه روزی بیاد و دوباره مراسم بزارن و یهوئی مارو ذوق زده کنن که بگن ما امروز با افتخار بمب هسته ای را تقدیم شما میکنیم . چه میدونم صلاح مملکت خویش خسروان دانند و بس ...

ما ونگی میزنیم . پستونک انرژی هسته ای و جغجغه کیک زرد تا مدتها خفه مان خواهد کرد ...

لینک ثابت   

تعطیلات نوروز را چگونه گذرانیدید ؟؟؟ به سختی ....

 

  اول از همه این دوتا عسک رو ببینین تا بعد بریم بببینم تعطیلات نوروز را چگونه گذروندیم ؟ آخه نه  اینکه این سال سال سگه  و باید دنیا به کامشون باشه آخه ....  

           

هروقت خودم به این عسکا نگا میکنم یهو توی ذهنم میاد که  : " من سگ نیستم  ولی سگا رو دوست دارم ". چه سگای چاق و چله گردنه حیران مسیر جاده انزلی به اردبیل و چه سگای لاغر و مردنی ساحل انزلی رو ...

حالا بریم سراغ اصل موضوع یعنی " تعطیلات تمام نشدنی نوروز ".... دردسرتون ندم که این جماعت دلسوز و مهربان و انساندوست در راستای اندیشه های خیرخواهانه و مردمی  و با حفظ حق مسلم دانستن انرژی هسته ای برای خود ( که تماما" از نیات پاک دولت حاکم بر ملت سرچشمه میگیرد ) ، بهترین راه حل را برای بیرون آمدن ما از از ناراحتی و سوگ و ماتم ، سفر دانستند و خلاصه مارا در ماشین نهادند و با هزار ترفند و حیل به سمت سرعین بردند . هرچند که ناز میکردم ولی راستشو بخواین بدم نمیومد که مدتی از این جو غمبار و مصیبت زده و دردناک دور شوم . شاید به زندگی عادی و روزمرگی خودم برگردم . جاده انزلی به سرعین یکی از زیباترین جاده های ایران است . موقع رفتن که بعداز ظهر بود از شدت مه چشم چشم را نمیدید .( چقدر خوشحالم که اشکای منو هم نمیدیدن) ... به سرعین که رسیدیم استراحتکی و  فردا صبح تصمیم گرفتن برن پیست اسکی آلواریس . دیدن کوههای پربرف و هوای مطبوع جوری این جماعت دلسوز را جوگیر کرد که مسئولیت اصلی خودشان را که تغییر روحیه ما باشد ، فراموش کرده و تا میتوانستند برف بازی کردند و نظربازی کردند و حال و حول کردند و  به اندازه ای که " اندی " گفته بود  خوشگلها رقصیدند و دست افشانی و پایکوبی نمودند . وقتی توی ماشین برمیگشتن یه هاله کم جون از شرم روی صورتشون کشیدن و گفتن که ببخش چون تقصیر هوای کوهستانه ... اصلا" تعجب نکردم اگه سال پیش بود و من این کوله بار اندوه رو روی دوشم نداشتم منم همراه همین خوشگلای دخمر و پسر که گاها" چندتائیشون سبیل از بناگوش دررفته بودن و با این هیبت غریب موهای بلندشون رو هم از پشت سر بسته بودن همراه و همگام میشدم . افسوس که که در تمام این مدت این غم لعنتی بد جوری دست و پای دلم رو بسته بود چونانکه مث زنای عهد عتیق یه تسبیح که از مادردوستم گرفته بودم توی دستم بود و انواع واقسام دعاها و فاتحه ها ورد زبونم . راستش توی این مدتی که از مرگ مادرم گذشته یه جورائی وصف ناشدنی شده ام !!! به احضارارواح و خواندن  اوراد و ادعیه و فال و ایضا" تعبیر خواب و اینجور چیزا عجیب  اعتقاد پیدا کرده ام که امیدوارم از سرم بیفته . در بازگشت از سرعین مناظر زیبای طبیعت اعم از جنگل و دشت و بوی گند گل و زر زر بلبل و شر شر آب و تابیدن گهگاهی آفتاب، نفس آدم رو میگرفت . راستی ایران چقدر جاهای دیدنی داره . همچین از خودم بیخود شده بودم که بی اختیار گریه میکردم . تمام عسکائی که از من گرفتن شکل بخت النصره . الان فکر میکنم اگه این جماعت که بیشتر دوست و فامیل بودن منو با خودشون نبرده بودن خیلی خیلی راحت تر بودن و بهشون بیشتر خوش میگذشت . فکر میکنم با هرباردیدن من عذاب وجدان میگرفتن . حالا شاید بعدا " ویرم گرفت و یه عسک بخت النصری خودمو گذاشتم اینجا تا باورتون بشه و دیگه هیچوقت هوس کار خیر کردن و عوض کردن روحیه افراد بسرتون نزنه . سفر با آدمائی مث من و در شرایط من ...

به انزلی رسیدیم . من از این شهر خاطره های خوبی ندارم . ولی از حق نگذریم که چه حالی داشت ... بارون و صدای دریا و مه و رطوبت . باد سردی که از جانب دریا میومد مجبورت میکرد که کاپشن زمستونیت را هرچه بیشتر روی سرت بکشی. مهمانسرای جهانگردی انزلی بودیم . اینطرف دریا و اونطرف رو بجاده دشت گل زرد . دیگه لازم نبود کرم مرطوب کننده روی صورتت بمالی . دیگه لازم نبود که سشوار بکشی . باید طبیعی بود مث خود طبیعت مرطوب انزلی . بازم انزلی بهترین خیار و گوجه فرنگی و کاهو رو داشت . بازم بوی برنج هاشمی دودی فضا رو پر میکرد. بازم انزلی قایقرونا رو داشت که بیکار بودن چون ازترس سرما هیچکی سوار نمی شد . بازم غازیان کوچه های اسفالت نشده داشت . از دیدنیهای این سفر ، دیدن بازارهای متعدد اجناس بقول خودشان روسی و چینی بود . مطمئنم که بیشتر جنسها یه راست از امامزاده حسن به اونجا برده میشه و البته  بد هم نیست . برای عده زیادی شغل ایجاد میشه ( توضیحا" در بیشتر بازارها فروشنده ها خانم بودن ) . 

پل انزلی به غازیان رو ساخته بودن . قبلا" اینجا یه پل کوچیک داشت که باترافیک وحشتناکی روبرو میشدی. این تنها کار مثبت شهرداری انزلی رو انقده مردم بزرگ کرده بودن و پلاکارد زده بودن و قربون صدقه شهردار و تموم کارمندای شهرداری رفته بودن که واقعا" آدم گریه ش میگرفت که ما چه ملت خوبی هستیم و چه چیزها حق مسلم ماست که خودمون نمیدونیم و بابتش باید چه پاچه خواریها کنیم و ایضا".... یه لحظه باین فکر کنید که اگه حق مسلم ما یعنی انرژی اتمی بهمون داده بشه چقدر باید دست و پای اینا رو ببوسیم و پلاکارد بزنیم و چه و چه و چه .... چه ها که نکنیم ؟ ...

شهر خیلی شلوغ بود. انواع و اقسام چادرهای زده کنار خیابونا . آخدا چی میشد من هم یه چادر واسه خودم داشتم و یه گوشه بیتوته میکردم و و تک و تنها واسه خودم و به سبک خودم واسه خودم حال میکردم . نمیشد که آخه ... از گفتنیهای دیگه رفتن تیغ ماهی به گلوی یکی از همسفران و به بیمارستان کشیدن موضوع و درآوردن تیغ از گلوی مجروح و ایضا" پیدا کردن یه کایت کنار دریا که سالم بود و  اوووووووه که تا کجاها پر کشید و به آسمان رفت ... 

یکی از بدیهای مسافرت دست جمعی  اینه که باید تابع جمع باشی . از همه چیز تاسف بار تر اینه که تا بخواهی یه لحظه تنها باشی و فکر کنی بریزن سرت  و هی بگن بهت : ( که چته ؟ خدارو شکر کن ... باید فراموش کنی . این مسئله واسه همه هست . پدر و مادر واسه کی مونده که واسه تو بخواد بمونه؟ ) و ازاین جور حرفا و انقد نصیحتت کنن که مجبور بشی یه لبخند احمقانه بزنی و از یه فرصت کوتاه استفاده کنی و بری توی حموم و شیر آب رو تا آخرش باز کنی و زیر شیر آب وایسی و تمام بغضهاتو با صدای بلند گریه کنی و راحت بشی . ازهمه چی هم بدبختی تر اینه که وقتی از حموم بیرون بیایی باید به همه توضیح بدی که از شدت گرمی آب چشات سرخ شده و ورم کرده ...

وقتی به تهرون برمیگشتیم غمگین تر از موقع رفتن بودم . خونه بی مادر ، بی عید دیدنی مادر ، بی بوسیدن دست و روی مادر ، بی عیدی گرفتن از مادر برام هیچ مفهومی نداشت و نداره . تا کی این وضعیت ادامه پیدا کنه ، خدا میدونه و خدا .... با اینحال وقتی رسیدم نفس راحتی کشیدم . زود و تند و سریع خداحافظی کردیم و نخود نخود هرکی رود خانه خود ... بعد تلفن پشت تلفن که : یارو خوب بهت خوش گذشت ها ... حالت جا اومد ؟ میدونی چند کیلو چاقت کردیم ... این همون مسافرتی بود که تو نیاز داشتی و ... و .... و ....  به خونه پناه بردم ...

 اولندش :  خونه ، خونه جای بازی واسه آفتاب و آب بود ــ پر نور واسه بیداری ، پرسایه واسه خواب بود ...

آخرندش : سیل غارتگر اومد ، از تو رودخونه گذشت  و الی آخر ....

پی نوشت ۱ : شرمنده ام که زیاده نویسی کردم ها ... تقصیر من نبود . تقصیر این همه حرف بود که توی دلم تلنبار شده . قول میدم که ازاین ببعد کوچولوی کوچولو بنویسم ....

پی نوشت ۲ : از همه کسانی که زحمت کشیدند و منو توی این روزای سخت تنها نذاشتن متشکرم .... اسم تک تک تون رو نمیارم چون همه تون واسم عزیز هستین . امیدوارم هیچکدوم غم نببنید .

پی نوشت ۳ :  دوست مهربانم صاحب  "وبلاگ ارتفاع درد " هروقت که به وبلاگت میامدم با شنیدن موسیقی این وبلاگ کلی آرامش میگرفتم. ازت ممنونم . میدونی  من تا آخرین نقطه  ارتفاع درد رفتم و نمیدونم کی پائین خواهم آمد...  

پی نوشت ۴  :  از وجود عزیزانتان نهایت استفاده و لذت معنوی را ببرید . مادرتان را مث گل ببوئید و ببوسید .

لینک ثابت