تبليغاتX
:: Rahaa ::

حالم بده ....

 

از پله های دندونپزشکی که اومدم پائین ، هنوز حالم خراب بود. انگاری یه پاتیل آب سنگین زده باشم . خانم انوشه انصاری بیست میلیون میده میره تو فضا ، من بیچاره با زدن چند تا آمپول بی حسی بین فضا و زمین سرگردون بودم ... آخه نه اینکه این دکتره هفت هشت تا آمپول زد تا این دندون بی پیر بی حس بشه و بتوونه لثه ی بیچاره مو جراحی کنه . هر چی میگم بابا  فایده نداره این دندون رو بکشین و خودتون و منو راحت کنین فایده نداره که ... شده چاه نفت واسه این دکترا ... پارسال همین موقعها بود که بدجور درد گرفت و یه مدت اسیر دکتر و دوا شدم . یه مدت بد نبود که دوباره سرسال نشده  دردش شروع شد . خلاصه این واسه ما دندون نخواهد شد ولی برای دکترا نون خواهد شد . بماند ...

توی این خیابون که من دکتر میرم سه  تا باغ گل هست . تا دلتون بخواد گل و گیاه و دار و درخت و خلاصه صفائی که هیچ فکرشو نمیکنی توی یه خیابون شلوغ پیداش کنی . همینطور که دست به لپ و  دندون بودم بی اختیار رفتم توی باغ و شروع کردم به نگاه کردن ... حاجی رو صدا کردم ، اومد و با اشتیاق ۱۴ تا شمشاد سبز جوندار ازش خریدم که همه رو گذاشت توی دو تا کیسه پلاستیکی و داد دستم ... عجب سنگین بود آخه خاک هرکدومشون با یک کیسه کوچولوی مشکی به دمشون بند بود. اصلن فکرشو نمیکردم انقدر سنگین باشه ... ماشین که نداشتم . ناچار دو تا کیسه رو گرفتم دستم و راه افتادم .... مث همیشه یه فکر توی سرم دور می زد و می چرخید ... باید برم  ... باید برم

سر همون خیابون اولین تاکسی رو که دیدم داد زدم : دربست  . انقد خسته بودم که اصلا" چونه مونه هم نزدم . دربست برای بهشت زهرا ... خوب کم راهی نیست ... عجیب آدمی هستم ها ... اونموقع مادر همیشه پیشم بود و من همیشه جیم فنگ و حالا اون انقدر دور و من همیشه  در حال و هوائی که هرلحظه دلم میخواد پیشش باشم . بگذریم ...

راننده یه مرد حدودا" ۴۵ ساله بود . چند دقیقه بیشتر نرفته بودیم که سر درددلش باز شد . دو تا بچه داشت و یه زنی که میگفت فرشته ی روی زمینه ، چون با همه گرفتاریها و داری ونداریش ساخته . میگفت که کارمند یه شرکت بوده و قبل از جنگ هوای مهاجرت به سرش زده و خودشو بازخرید کرده و بعد جنگ شده و نتوونسته بره و پول بازخریدش رو هم یکی از آشناهاش بالا کشیده ... جبهه هم رفته بود و یادگارش از اون دوران پاش بود که لنگ میزد . قسم می خورد که تا حالا یه ریال از دولت نگرفته ( من واسه دولت که جنگ نکردم ، از وطنم دفاع می کردم )... بگذریم .. حالا با چه بدبختی این تاکسی رو چند ساله جور کرده تا زندگیش بچرخه، اینم بمونه  ... میگفت باجناقش محافظ یکی از وزراست و خرش خیلی میره و توی خونه ش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه . اوایل تموم دیوارای خونه ش پر از عکس مقام و مقامات بوده بخاطر همین کسی باهاش رفت و آمد نمیکرده ... راننده تعریف میکرد که مدتی پیش که بمناسبتی رفتن خونه ش ، دیده که تموم عکسا رو از دیوارا کنده ... واسه اینا تعریف کرده که نمیدونین چه خبره  توی دور هم جمع شدناشون از یه در مرغ و بره کباب شده میره تو و از در دیگه سینی و منقل و وسایل حال و طرب .... تعریف کرده که توی سفرهای خارجی این جماعت جانماز آبکش چون به خلوت میروند آن کارای دیگر را میکنند و خلاصه حالا دربدر منتظر فرصتیه که شغلشو عوض کنه و آزاد بشه . 

 راننده قسم میخورد که تموم کارکرد دیروزش رو دو کیلو گوشت خریده با یه مقدار خرت و پرت جهت خورد و خوراک و هنوز شرمنده دختر کوچیکشه که قول داده بود دیشب باهم برن مانتو مقنعه بخرن ... اون میگفت و من منگ و گیج و مات اتوبان آزادگان رو بشکل یه عنکبوت میدیدم و خودم شده بودم حنا دختری در مزرعه بعد از تصادف با یه تراکتور ....

خیلی مرد خوبی بود. وقتی بالاخره رسیدیم لوطی وار گفت : خانم میخواین وایسم شمشاد ها رو بکارین و بعد برتون گردونم که گفتم نه و تشکر کردم . میخواستم با مادر تنها باشم .

سر خاک مادر که رسیدم شمشاد ها رو گذاشتم زمین و شروع کردم پاچه هارو بالازدن که یهو دوتا پسر بچه ۱۲-۱۰ ساله جلوم ظاهر شدن ... انگاری موشون رو آتیش زده باشن ... میخواستن کمک کنند !!! گفتم باشه  که دو باره غیب شدن و ایندفه سه نفره با یه بیل اومده بودن ... ایکی ثانیه باغچه کنار سنگ مادر رو شخم زدن ...

این کسی که برای مادر دار و درخت کاشته یا دستش خوب نبوده و یا اصلا" جنس خوب بکار نبرده ... بید مجنونی که کاشته نه تنها قد نکشیده بلکتم قدش از اول کوچیکتر شده ، حتی یه برگ هم اضافه نداده . سروها اصلا" شکل سرو نیستند ... شمشادهائی که کاشته هنوز چهار انگشت دست رشد نکردن ... هر وقت میرفتم سرخاک اعصاب مصاب واسم باقی نمی موند ... دلیل کار دیوونه وار امروزم هم همین بود . بدون ماشین ، تنها ، اینهمه بار و بندیل ...

بچه ها باغچه رو آماده کردن با دست خودم شمشادهارو کاشتم ... مزدشون رو که دادم پر در آوردن ... یکیشون گفت : گلاب هم دارم ... گفتم بده .... بچه های بیگناه ... بیشتر دلم میخواست واسه ی اونا اشک بریزم . الان باید دست تو دست پدر و مادراشون توی خیابونا دنبال کیف و دفتر و خودکار و جامدادی و مداد و کفش و لباس ورزش و چه میدونم اینجور چیزا باشن ،  در عوض اینجا آفتاب داغ بیابون روی صورتشون خطهای قهوه ای میکشه و تازه چقدر خوشحالن که پولی به دست آوردن ... ای خدا ... باجناق آقای راننده یعنی همون محافظ وزیر کجا ؟  آقای وزیر کجا ؟ راننده کجا ؟ این بچه ها کجا ؟ من کجا ؟ بهشت زهرا کجا ؟ خدا کجا ؟ ای خدا ..................

سنگ رو با آب شستم ... گلاب ها رو خالی کردم روش ... گلاب نبود که ... آب آب بود ... اشکال نداشت ... نوش جون طفلک پسره باشه ...

خوابیدم روی سنگ ... گریه کردم ... زار زدم . التماس کردم . ضجه زدم ... نالیدم . از مادر خواستم بهم آرامش بده ... به روحم آرامش بده ... قلبمو آروم کنه ... ازش  خواستم طاقت بیارم ... درد لثه و دندون فراموشم شده بود. سرم روی سنگ قبر مادر بود ... اشکام دوباره سنگ رو میشست و بوسه هام رد پا میشد روی سنگ مزار مادر ...

فایده نداره . دوستم میگه تو با این کارات آرامش روح مادرتو ازش می گیری ... واسه همین دیگه به خوابت نمیاد ... تو داری روح مادرتو آزرده میکنی و خیلی حرفای دیگه ... حالیم نیست که ...

دلیلش همین بس که هیچکس توی دنیا پیدا نمی شه که آدمو بدون هیچگونه چشمداشت و توقع دوست داشته باشه جز مادر .....

لینک ثابت   

کاف شو ....

 

سلام ...

نوروز همه تون پیروز ، دل همه تون خوش ، هر روز سبزتر و شادابتر از روز پیش باشید بدون ترس از مابهترون و اینجور قضایا ...

چند وقتی بود حال نداشتم . هم مریض روحی بودم هم مریض جسمی ... اکشال نداره من جون سگ دارم . خوب میشم اساسی ...

همه ی نوروز رو تهرون بودم ، همین هم حالمو بهتر کرد. حوصله ی مسافرت رو با این شلوغ پلوغی شب عید دوست نداشتم .

راستی سال ۸۶ چه زود گذشت . گاهی فکر میکنم این روزا اینقدر زود میگذره تازه میان یه ساعت هم جلوتر میبرنش ، چشم بهم میزنی شده نصفه شب . چشم باز میکنی ۱۲ ظهره ... ای داد و بیداد از این عقربه های لعنتی ساعت ...

راستش چون بیشتر به مسائل سیاسی علاقه دارم و در این مورد نصیحت شده ام که ننویسم ، یه کمی نوشتن واسم مشکل شده ، هرچند که نوشتن هم دردی رو دوا نمیکنه ولی واسه اونا که عادات دارن بقول آرایه جونم غر غر کنن اینجور نوشتنای از سر سیری سخته دیگه ...

توضیح اینکه اینقذه توی این مدت تلفیزیون نیگا کردم که شدم عینهو خود تلفیزیون . یعنی خودم از خودم حالم بهم میخوره ...

فقط در مورد یکی از برنامه هاش چند خط مینویسم . ایشاالله از این ببعد شما بیشتر ازدست من حرص خواهید خورد و من هم بخاطر همین بیشتر خواهم نوشت . از همینجا از مداد شمعی عزیز تشکر میکنم که توی این مدت هیچ به یاد من نبودند. خوششان باشد ...

    *** تعریف " کاف شو  " رو خیلی شنیده بودم . قسمت شد و این برنامه رو بطور کامل توونستم ببینم .  کاف شو برنامه ای بوده که پرویز صیاد در زمان شاه در اصل بخاطر نقد شوهای تلفیزیونی که در اونموقع پخش میشده ، تهیه کرده ... دیدن قیافه های دوست داشتنی خود پرویز صیاد ، مری آپیک ، زنده یاد استاد صادق تهرانی ، نوذر آزادی ، و چندین نفر دیگه که من اسماشون رو نمیدونم باندازه ی کافی لذت بخشه ، در طی برنامه لحظاتی چند از ته دل میخندی ... ولی نکته خیلی جالب این شو اینه که بنظر من انگار زمان در همون موقع متوقف شده ... مشکلاتی که مطرح میکنن از قبیل اجاره خونه و ترافیک و سانسور و باقی قضایا همونهائی هست که حالا هم تازگی دارن ... مقاماتی که ازشون نام میبرن و هرلحظه میترسن که برنامه شون رو متوقف کنن و بلا سرشون بیارن ،   سیل جوونای متقاضی چهره شدن و خوانندگی ، تیپ ظاهر الصلاح کسانیکه چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنن و خلاصه بیشتر چیزهائی که در جامعه ایرونی بعد از حدود ۶-۳۵  سال وجود داره اونموقع هم بوده ... نکته خیلی جالب تر اینکه هنوز هم مردم ما به موسیقی کوچه بازاری بیشتر از موسیقی های کلاسیک و اصیل نشون میدن که نمونه ی بارزش یعنی باله ی پرویز صیاد و مری آپیک که آخرش با تغییر رنگ آهنگ تبدیل میشه به یه رقص تموم عیار ایرونی خالص. پرویز صیاد بازیگر توانای تئاتر و سینما و تلویزیون ، در همین برنامه خصوصیات جامعه ایرونی رو بطور کامل به تصویر میکشه . یاد و خاطره ی همه هنرمندان واقعی این سرزمین گرامی باد .... 

لینک ثابت   

مردم همه می جهنمیدند ....

 

 

 

از شنیدن توقیف روزنامه شرق متعجب نشدم . در واقع مدتها بود که انتظار چنین چیزی میرفت . کافیست که روزنامه ای حتی یه ذره پاشو از مدار بسته اختناق بیرون بذاره . فیلمسازی یه کم خط قرمز تعیین شده از طرف آقایون رو رد کنه ... نویسنده ای بخواد یه کم کمتر فهیمه رحیمی باشه ... حق ما همینه که بشینیم و ساخته های خودفروشانی چون سیروس مقدم با اون سریالهای درپیتش رو ببینیم و بعد کنفرانس مطبوعاتی بدیم و با عوامل و عناصرش گفتگو کنیم ... ای وای برما که یک کاریکاتور با یه جمله  چندین هزار نفر رو از نون خوردن بندازه .... دنیا به کام کسانیست که دنبال گزکی میگردند تا این ملت همیشه در جهل مرکب بماند و مانده ایم متاسفانه ...

ما در حال جهنمی شدن هستیم . کافیست کاریکاتوری ببینیم تا جهنمی شویم . ماهواره ببینم جهنمی میشویم . فیلم خارجی سانسور نشده ببینیم جهنمی هستیم . روسری مون عقب بره جهنمی هستیم .  آی مردم بنشینید و نرگس ببینید و مولودی های خاص بروید و عاشورا و تاسوعای خاص برگزار کنید و حرف نزنید و انتقاد نکنید و خفه بشوید و روزنامه های خاص بخوانید . بازم فرق نمیکنه ما درحال جهنمی شدن هستیم اساسی ...

لینک ثابت   

آی هوار ..........

 

***رئیس جمهوری :  جوانان مطالبات خود را فریاد بزنند  *** ( همشهری چهارشنبه ۱۵ شهریور )

 

آی ......... آی ...... آی هوار ....نان ....... کار ........ مسکن ....... آزادی ... دانشگاه ....... شهریه ....... وام ....... امنیت ... نفت ........ پول نفت ....... سفره پر نفت ......... جیب پر پول ...... ماشین ....... استاد غیر سکولار ...... 

آی هوار ....... ای داد ........ ای بیداد ...... آی ......... استادان سکولار اخراج باید گردند ...... ای وای  انرژی هسته ای حق مسلم ماست ....

                                              ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

                 هوار هوار بردند دار و ندار ما رو   ....   ز دست ما گرفتن اون یار بی وفا رو

لینک ثابت   

بازهم آدمها در آتش سوختند ....

 

تا زمانیکه مسئولین ما مث کبک سر به زیر برف برده اند ، تا زمانیکه پول بی حساب و کتاب نفت به کشورهای دیگه سرازیر می شه ، تا زمانیکه پول این ملت بی نوا به جای نوسازی و آبادانی مملکت خودشون برای کمک به لبنان و فلسطین و سوریه و ... و ... سرازیر می شه ، تا زمانی که ....... تازمانی که ......... تا زمانی که ..........

هیچ هیچ عجیب نیست که پارسال در سوگ اون همه خبرنگار بشینیم و امسال دوباره اینهمه انسان توی شعله های آتش توپولف بسوزن که این آتش توپولف نیست که آتش بی اعتنائی و بی مسئولیتی حکومت است . درخواست رسیدگی به علت حادثه و پیدا کردن مقصر و رسیدگی به مجروحین و خانواده کشته شدگان یعنی کشک .........

لینک ثابت   

ایرونی جنس ایرونی بخر ...

 

 

از بس همه به جونم غر زدن که کی دست از این مارکهای ایرونی بر می داری و آدم میشی و این ضد آفتابی که به پوستت می زنی فلان و بهمانه و برو یه کم خرج خودت کن و دست از این گدا بازیها و روشنفکرمآبی ها بردار و همین روزاست که ماهواره ها رو جمع کنن و اونوقت تو بی دکتر مورتون مظاهری هم میشی و  دیگه از اونم نمیتوونی بپرسی که چه خاکی به سرت بریزی  و تا به خودت بجنبی می بینی که پوستت خراب شده و اینا همه از خریت توئه و چرا اصلا" به خودت نمیرسی ؟؟؟   که بالاخره دل رو به دریا زدم و اولین پول پرتی که به دستم رسید ایکی ثانیه رفتم مغازه آقای مروارید ( اسم مغازه ش اینه اسم خودش نیست ها ... خودش عینهو ماهی دودیه نه مروارید ...) و با کمال افتخار و پز و غرور و من پولدارم پس جنس ایرونی نمی خرم و اونایی که کرم ایرونی میزنن پول ندارن و خلاصه کلی کلاس و منت گذاشتن من به سر اون و اون به سرمن ،  گفتم که لطفا" یه کرم ضد آفتاب ( اسمشو نمی برم که تبلیغ نشه !!! ) به من بدین . آقای مروارید ببخشین ماهی دودی هم  کرم ضد آفتاب رو داد و شروع کرد به تعریف که رودست این کرم دیگه نیست و اینو ببر و بزن به پوستت و بعدشم اون خمره ترشی که کنج خونه تون گذاشتی پرت کن توی کوچه .... آخرشم یه عالمه کرم های مختلف دیگه اعم از روز و شب و دور چشم و مرطوب کننده  و چه و چه وچه از همین مارک معروف جلوم قطار کرد که خدا رو شکر دیگه کفگیر به ته دیگ خورده بود و من پول نداشتم ...

باور کنید فقط چندتا نک انگشت به صورتم زدم . اولا" چون خیلی گرون خریده بودم و دوما" اینکه تیوبش خیلی کوچولو بود و می ترسیدم زود تموم بشه . خودم همون اول کار دستگیرم شد که به سختی به خورد پوستم میره برای همین هی ماساژ دادم ... هی ماساژ دادم و خلاصه به خودم گفتم : حالا نیم ساعت وقت داری ، تو این نیم ساعت به خورد پوستت میره ... و شروع کردم به بقیه ی کارام برسم که یهو دیدم داره دیرم میشه . به سرعت یه روژ لب فوری و فوتی زدم و مانتو و روسری پشت بندش ....  لحظه آخر توی آینه نگاه کردم . با اینکه پرده های اتاق ما کلفته و معمولا" اتاق نیمه تاریک ، دیدم که به عجب چیزی شدم من ... یه جورایی مث اینکه می درخشیدم . وقت نبود . کیفمو برداشتم و رفتم .

با دوستم بودیم . هردومون عینک آفتابی زده بودیم . دیدم که یه لحظه بر و بر نگام کرد ولی چیزی نگفت . خریدمون رو کردیم . من داروخانه هم  کار داشتم . اون توی ماشین نشست . کارم که تموم شد از خیابون رد شدم و به طرفش رفتم که دیدم دوباره داره زل زده به من . نرسیده به ماشین سرشو از پنجره بیرون کرد ودادش بلند شد : عجب ... بابا این چه شکلیه که تو امروز واسه ی خودت درست کردی ؟ امان از دست تو  ...  هول شدم : مگه چیکار کردم ؟ دست کرد توی کیفش و یه آینه کوچیک داد به دستم ... عینکمو برداشتم و خودمو نگا کردم . دوستم داشت باز حرف می زد : به این همه آدم نگا کن ... هیچکس خودشو مث تو رنگ کرده ؟؟

اون چیزی که توی آینه بود انگار یه صفحه گرد بود که روش گچ مالیده باشن و بعد با یه مداد قرمز واسش لب گذاشته باشن . عجب تیکه ای شده بودم من و خودم خبر نداشتم . عینهو ماه شب چهارده !!! ضد آفتاب لامصب مث گچ روی صورت من ماسیده بود و جابجا هم به خشکی می زد . درست مث  رنگ سفید یخچالی  که به دیوار زده باشن و طبله  کرده باشه . جل الخالق ... اینهمه سال ضد آفتاب زده بودم و این بلا به سرم نیومده بود.  شبیه دلقکی بودم با صورت سفید و لبانی مث دل و جگر و قلوه ی تازه که ازش خون می چکید . دلقکی بینوا  که کم کم داشت اشکش سرازیر می شد و آدمای دور و برش هم با دیدن اون دچار نوعی یاس و افسردگی و البته نوعی هم خوش خوشان می شدند . به قول معروف دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید .

                                    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

            خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا ..... اما یکیش خوشگل من نمیشه

             لاله رو می گن نوبر بهاره    ........... برای من تو نوبری همیشه

لینک ثابت   

شکنجه گاهی بنام نرگس ....

 

 

خداجون خودت شاهدی که اصلا" دست خودمون نیست ها .... سرساعت ۲۲:۴۵ که میشه مث یه ربات هرجا که باشیم اگه تلفیزیون روشن باشه که هچ  ، ولی اگه روشن نباشه آنی دوشاخه شو میزنیم تو پریز و می زنیم کانال سه و بی خیال همه برنامه های اجق وجق ماهواره و شوهای لوس آنجلسی و تهرانجلسی با سر میریم تو  "شکنجه گاه نرگس " ....

شکنجه ای که با دیدن صورت همیشه نگران و مظلوم و ستمدیده نرگس شروع میشه و میره تا صورت دردآلوده ی نسرین و کارای سادیستی شوکت و قیافه ی غیر قابل تحمل احسان و خواهرش و قیافه صاف و صوف بهروزخان با اون طره موی دلبر کشش و اون دوست کنجشگ صورت نسرین تا برسی به خوار مادر و شوهر خواهرای نسرین یکی از یکی تیپ تر .... حالا ما  هی ناخونامون رو بجوییم و هی موی سرمونو بکشیم بماند.... خیلی جواتیم ؟ خوب هستیم دیگه ....مگه این چند میلیون که هرشب نگاش میکنن کامبیز هستن ؟

اصلا" هم حالیمون نیست که چرا زمان در این سریال متوقف شده  از یه طرف می بینیم که آخر همین هفته قراره نرگسه عروسی کنه و در عرض همین هفته شکم نسرین باندازه ی ۵-۶ ماه بالا میاد ... اینا عصر از شرکت میان بیرون  ، میرسن تو خونه ساعت ده صبحه ... اصلا" فاصله بین اتفاقات بی حد و حصر این سریال یه جورایی به عقل جور در نمیاد ... اکشال نداره . واسه دیدن این برنامه ها زیاد به عقل و منطق نیاز نیست .  ماهم که از تکنیک محیرالعقول و کارگردانی فوق العاده فیلم و سریال چیزی سرمون نمیشه . یه آش شله قلمکار بار بزارن  ، ماهم اولین مشتری هستیم که کاسه به دست پشت در وایسادیم ....

آخدا خودت شاهدی که تقصیر خودمون نیست که ... این تلفیزیون چی ها دوست دارن واسه ماها سریال بسازن .... خودت شاهدی که خودمن چقدر از این سریال کارای بد بد و اذیت کردن و دروغ گفتن و دودره کردن و فحش و ناسزا و تحقیر و توهین به بزرگتر و قهر و طلاق و زن دوم گرفتن و تهمت و پول دوستی و پول خرج کردن یاد گرفتم ( هیشکی مث مو نمیتوونه این کارا رو یاد بگیره ).... ولی خواهشا" به دل این کارگردانش بنداز که اون صحنه های حیاتی دفتر احسان که معلومه کارشون خیلی خیلی مهمه و اصلا" دارن بطور زیر بنائی ساختار صنعت گاز کشور رو متحول میکنن ، یا حذف کنه یا سرجمع کنه  یه سریال نودقسمتی دیگه درست کنه واسمون ... خدائیش این دیگه اند شکنجه هستش بخصوص که همیشه توی جلساتشون !!! حتما" یکی در می زنه و میگه : احسان یه دقیقه میائی بیرون کارت دارم !!! و اونوقت دلت میخواد توی همون یه دقیقه کله احسان رو بکنی ...  و امان امان از دست خواهر احسان که اصلا" انگار نه انگار که کار و زندگی داره . از صب تا شب یا پیش این برادر تحفه شه یا پیش نرگس بخت برگشته ...

حالاهمه ی این چرت و پرتا رو گفتم ... بماند .  یه خوبیهایی هم داره که شرط مروت نیست ننویسم :  اولا" هرچی انرژی اعم از مثبت و منفی توی تنت باقی مونده باشه بوسیله حرص و استرس از بدنت خارج میشه . دوما" واقعا" دیگه به خووندن مجله های زرد احتیاج نداری . سوما" به خودت امیدوار میشی .. چهارما" کم کم از آدمائی مث شوکت خوشت میاد . پنجما" حالت از آدمای مثبت بهم میخوره . ششما" بی خیال میشی ...  همین

هیچم اکشال نداره که شب وقتی میخوابی تا صبح همینطور کابوس ببینی که یه پدر شوهر داری مث شوکت و یه خواهر سریش داری مث نرگس .....

لینک ثابت   

خاطره ....

 

 

یه دوست رشتی داشتم که خیلی مهربون و خیلی هم خوشگل بود. یه روز داشتیم دسته جمعی حرف می زدیم . اون داشت راجع به خونواده ش صحبت میکرد . نوبت به تعریف از خواهرش که رسید ، یهو جو زد و در حالیکه بسیار هیجان زده بود و کاملا" به لهجه ی زیبا و اصیل خودش برگشته بود  با حرارت گفت : 

می خواخور  می جان چاقتر  ،   خوشگلتر  ،  صورت آ .... آ .... مجمه ( تلفظش میشه majema)

                                             ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

فرهنگ لغات  :

می خواخور  :  خواهر من

می جان چاقتر  :  از من چاق تر

صورت آ ... آ ....  :  صورت به پهنای دو کف دست

مجمه (majema )   :  مجمعه  ( سینی بزرگ و گرد که  معمولا" از مس ساخته میشد )

لینک ثابت