تبليغاتX
:: Rahaa ::

آی خاطره هرجا که هستی یاد من باش ...

 

عاشق کتاب و ادبیات و شعر و شاعری بودم . بیشتر معدلم رو نمره همین درسها بالا می برد . همیشه کنار کتاب یا دفترم شعری بود که جائی خوونده  یا شنیده بودم و یادداشت کرده بودم .

هیچوقت یادم نمی ره یه روز ادبیات داشتیم و دبیر مربوطه نیومده بود. یه خانوم دیگه اومد سر کلاس ... خیلی مومن و معتقد می زد . کمی در مورد دخترا و پسرا صحبت کرد . کمی هم در مورد آداب معاشرت و دین و ایمان و اینکه در دنیا نجابت حرف اول رو می زنه . خلاصه انقدر مومن و مخلص نشون داد که همه کف کردیم . بعد خسته شد و گفت : حالا هرکس نوشته ای یا شعری داره بیاد بخوونه .

انگار خدا زد پس کله ی پرموی من . انگار یه دستی دست منو گرفت و برد بالا . خانوم دبیره ی مومنه گفت :  آفرین جانم ... بفرمائین ...

بلند شدم و دفترم رو دستم گرفتم و جلوی تخته با قامت برافراشته ایستادم . بعد با صدای رسا و خیلی شمرده شمرده به حالت دکلمه خووندم : ( یه چیزائیش یادمه که اینجا می نویسم )

با خیال تو من ایکاش نمی خوابیدم

و تمامیت مردانگیم را به تو ایکاش نمی بخشیدم

با خیال تو روی علفی خوابیدم

که کسانی بهتر ، از من و تو عاشقتر

دو سه شب پیش تمامیت خود را به مصیبت دادند

( بیا تا برسی به اینجا )  :

من چه میدانستم ، من چه میدانستم

تو به من می گفتی : خون روی علف از دامن توست

با خیال تو من ایکاش نمی خوابیدم و تمامیت مردانگیم را به تو ایکاش نمی بخشیدم .....

کلاس ساکت ساکت بود . دبیرمون با چشمانی ازحدقه دراومده و دهانی باز داشت به من نگاه میکرد . از حالت وارفته و مات و مبهوتش فهمیدم که هوا پسه ... بور و باریک شدم و رفتم سرجام نشستم . شعر از شهریار قنبری بود و من از لای کتاب یه دوست دیگه کش رفته بودم .

هروقت یاد این خاطره میافتم  انشای مجید در " داستانهای مجید " توی ذهنم جون میگیره . موضوع انشای مجید این بود که " در آینده می خواهید چکاره شوید ؟ " .... طفلک مجید ساده و بی خبر از همه جا شغل " مرده شوری " رو انتخاب کرده بود ...

میخوام باور کنین که در اون سن و سال خیلی از معنی و مفهوم شعری که انتخاب کرده و سرکلاس با اون ژست و قیافه خوونده بودم ، سرم نمیشد والله ....

لینک ثابت   

آخ گریه کنین مسلمونا ....

 

مجلس روضه توی یکی از کوچه پس کوچه های کلاس پائین یکی از محله های قدیمی شمرون بود ... ایام شعبانیه بود و صاحبخونه دلش میخواست فیضی برده باشه و ثوابی هم برای آخرتش ذخیره کنه . مهمونا همه خانوم بودن از پیر بگیر تا دختر جوون شش هفت ساله بگیر تا چارده پونزده ساله   ... چند تا بچه کوچولو هم اون وسط ها ول بودن . صاحبخونه که وسعش نمی رسید از این خانومهای مداح که این روزا نونشون توی روغنه و دستمزد یه جلسه یه ساعت و نیمه شون حقوق یه ماه شوهرش بود دعوت کنه ، خیلی ساده از همون آخوند قدیمی محل خودشون دعوت کرده بود . حاج آقا مردی ۸۰-۷۰ ساله بود که قدش هنوز دوتا نشده بود ولی چک و چونه ش بفهمی نفهمی می لرزید . لهجه ی عجیبی داشت که مخلوطی از شمرونی وترکی و اصفهانی بود . خیلی بامزه حرف می زد . یه صندلی دسته بلند براش کار گذاشته بودن که پرده ی نصفه نیمه ای اونو از محل خانومها سوا می کرد . جایگاه حاجی هم در معرض دید بود و هم نبود . خیلی به موقع و سر وقت اومد ، نه یه ذره دیرتر نه یه ذره زودتر ....

تا اومد صلوات بلند درخواست کرد و پشت بندش صلوات دوم و سوم رو بلندتر تا لال از دنیا نریم ... بعد بی مقدمه شروع کرد به ذکر مصائب حضرت زینب و حضرت فاطمه (ع) و رقیه یتیم و سکینه آواره و علی اصغر ششماهه که صدای گریه زنها ازاین طرف کم کم در اومد. تازه داشت خوش بحالش می شد که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای بهش رسوند که بابا مجلس مجلس تولده و جشنه و گریه نمی خواد دربیاری که حاجی دوباره صلوات بلند سه باره درخواست کرد و این بار اول شروع کرد به تعریف از زیبائی مادر حضرت و مراسم خواستگاری و بعد بارداری و و بعد به دنیا اومدن این موجود مقدس و داستانهائی خیلی خوب و بامزه و گیرا تعریف کرد که نمیدونم چطور شد که ناگهان قاط زد :

ای دخترائی که موهاتون قرمز می کنین و سبز می کنین و سفید می کنین و  هی تو  ( تاو = چرخ ) میدین و می ذارین رو پیشونیتون ... ای دخترائی که چادراتون دیگه دامن نداره و شلوار می پوشین و کفش ورزشتی ( ورزشی ) پاتون می کنین ... ای زنائی که توی خونه واسه ی شوهراتون آراشت (آرایش ) نمی کنین ولی تا دم بقالی یا دم خونه همسایه واسه پیاز قرض کردن میرین هفت قلم آراشت می کنین و واسه عطاری سر بازار چادرتونو پس می زنین تا سر و سینه تونو ببینه ... ای زنا و دخترائی که می رین توی این امامزاده های غریب معصوم با همین سر و شکل عجایب غرایب و دم در چادر سرتون می کنین و اشک به چشمتون میارین ... کور خووندین ... فکر کردین آقا امامزاده شمارو نمی شناسه ؟ یه لقدی میزنن دم باسن مبارکتون و پرتتون می کنن بیرون .... خر خودتونین .. اونا از همه چی خبر دارن ...

ای پسرائی که موهاتونو مث دم اسب بلند می کنین و روغن می زنین و سر کوچه وای میسین و واسه دخترا و زنای مردم قر و قمیش می آیین ... ای پسرائی که معلوم نیست دخترین یا پسر ... تازه شنیدم زیر ابروهاتونو هم ور میدارین تا ... استغفرالله ..... شماها سرباز امام زمان هستین ؟ غلط کردی .... گه خوردی ... تو میخوای در رکاب امام زمان بجنگی ؟  زکی ... خود امام زمان قربانش بروم همینه تورو ببینه شمشیرشو اول تا دسته فرو میکنه تو شیکم تو که با این شکل و شمایل سر راش ظاهر شدی ... فکر کردی شهر هرته ؟...

ای آقایونی که از ترس زناتون جرئت سرپرستی از عترت های بی پناه رو ندارین ، مگه نمی دونین بابت هر قطره غسل بعد از متعه کردن ، یه غرفه در بهشت به نامتون میشه ؟ این همه عترت بی پناه و بی باعث و بانی توی خیابونا و محله ها ریخته شده ... کو آدم ثواب کار ...

ای آقایونی که اون بالا نشستین و می گین مردا تریاکی شدن ... چه عجب به این فکر افتادین ؟ تریاک رو خودت میاری مرتیکه پدرسوخته میدی دست این جوونا ... هروئین رو خودت میاری میدی دست این جوونا ... اونوقت میگی تریاکیا و هروئینها زیاد شدن ... ای تف بر تو ... ناموس مردم امنیت نداره ...

ای مرد ، ای زن  معصیت داره نگا کردن به عکسای غیر از اونچه اسلام مجاز کرده . جاهای مذهبی برین .. خمس مالتونو بدین . زکات بدین . به خودتون غره نشین ... هیچ می دونین چرا وقتی میرین موال (توالت ) هی سرتونو خم می کنین و خودتونو نگا می کنین . این حکمت داره ... دو تا فرشته مامور هستن که روی شونه های شما فشار بیارن تا سرتونو خم کنین و مدفوع خودتون رو ببینین و و بفهمین چی هستین و بخودتون غره نشین . هیچ میدونین این کوهها باین بلندی واسه چی توی مملکت ما ساخته شده اینم حکمت داره ... حکمتش که شما از هرجهت تحت نظر هستین و نکنه یه وقت به خودتون غره بشین که از همه بالاتر هستین ... کدومتون حاضرید اگه خدا بهت گفت برو پسرتو بکش بری بکشی ؟ هان ... اگر گفت باید بکشی . اگر نکشی بنده ی خدا نیستی . از تیره ابراهیم نیستی. فرمانبردار نیستی . حالا هی پول جمع کن . هی به سادات کمک نکن ... هی مفل ( مبل ) عوض کن . هی ماشین بخر ...

انقدر گفت تا خسته شد . فکر می کردی داری توی یه قرن پیش زندگی میکنی . بچه ها شلوغ می کردن . بعضی دخترا که بزرگتر بودن گاهی پقی می زدن زیر خنده ... زنای مسن تر سرشونو تکون میدادن و حرفای حاجی رو تصدیق میکردن ... حاجی ساکت شده بود و کم کم سر و صدا زیادتر می شد که انگار دوباره یه چیزی یاد حاج آقا افتاده باشه ، بلند داد زد : صلوات و بعد دوباره زد به صحرای کربلا .... آنچنان اشکی از ملت گرفت که هیچکس دیگر در قید  بند این نبود که بابا این مثلا" مجلس مولودیه و باید دست بزنن و شادی کنن ...

ساعتی بعد حاج آقا رفت خیلی ساده همونطور که اومده بود . قدش هنوز دوتا نشده بود ولی سرش بفهمی نفهمی تکون تکون می خورد شاید داشت حرفاشو واسه خودش تکرار می کرد ....

لینک ثابت