تبليغاتX
:: Rahaa ::

گیر سه پیچ ......

 

سرکلاس نشسته بودم که فراش مدرسه اومد و گفت : فلانی بیاد دفتر .... با ترس و لرز از جام پاشدم و در حالیکه به اعمال و رفتار چند روز اخیرم فکر میکردم که باز چه غلطی از من سر زده که دفتر منو خواسته ، ترسان و لرزان از کلاس خارج شدم در حالیکه متلکهای هم کلاسیها همراهیم می کرد .....

برادرم سرباز بود.  من دختر یکی یه دونه خونه بودم و لوس مامان و برادرها .... دم دم دفتر که رسیدم برادرم رو دیدم که با لباس و ساک سربازی اونجا وایساده بود. پر کشیدم و پریدم توی بغلش و تند تند ماچش کردم ... انقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که زمان و مکان رو فراموش کرده بودم . وقتی از هم جدا شدیم یهو متوجه ی ناظم مدرسه شدم که مث یه گرگ درنده نگام می کرد. این ناظم ما از اون ناظم های الکی که نبود هیچ ، همینجور بیخودی هم به زمین و زمان گیر می داد.  یهو مچ دستمو گرفت و پرسید :  این کیه ؟  گفتم :  داداشم  .... پرسید : اسمش چیه ؟ گفتم ..... دوباره مث احمقها سئوال کرد : فامیلیش چیه ؟  گفتم ... رو کرد به برادرم و گفت : راست میگه ؟  داداشم یه نگا عاقل اندر سفیه بهش کرد و هیچی نگفت . اسم و فامیل برادرم روی سینه ش بود ...

ناظم که خیلی بور شده بود ، فوری موضع خودشو عوض کرد و یه نگاه دقیق به صورت من انداخت و یهو جلوی برادرم گفت : حالا تو چرا چشماتو سیاه کردی ؟ باز خط چشم کشیدی ؟  برادرم هم براق شد به من ... عجیب غیرتی بود .... پرسید : خانم راست میگه ؟  تو چشاتو سیاه کردی ؟  یه دستمال کاغذی از جیب روپوشم دراوردم و محکم به زیر چشمم کشیدم . دستمال سفید سفید بود. از داداشم بیشتر از خانم ناظم میترسیدم . دستمال رو به داداشم نشون دادم و گفتم : بخدا نه ...

نهیب ناظم منو از جا پروند :  برو سر کلاست ... بعد  رو به برادرم کرد و گفت : حضرت آقا اگه ما این سخت گیریها رو نکنیم ، هیچ جوره نمیتوونیم جلوشونو بگیریم . برادرم تشکر کرد و سری تکان داد و رفت .

حلاوت دیدار برادرم با تلخی دعوای شدید اون با من بعد از رسیدن به خونه سر اینکه چرا وقتی مدرسه میری چشاتو سیاه میکنی و از این جور حرفا ،  به باد رفت ...

خانم ناظم عزیز کلاس سوم راهنمائی : من چشامو سیاه نکرده بودم . خودت هم میدونستی ... خودت هم میدونستی که هیچ کس توی مدرسه دم دفتر ( یا همون لونه زنبور معروف ) اونطوری توی بغل کسی نمیپره و ماچ و بوسه نمیکنه ... میخواستی منو جلوی برادرم کوچیک کنی که کردی و موفق شدی . اینو نوشتم که بدونی هیچوقت زخم اون کار احمقانه ت از روح من پاک نشد که نشد .... کما اینکه یاد گرفتم خط چشم رو چه جوری بکشم که نه تو بفهمی و نه داداشی .... 

لینک ثابت   

کبوتر بچه بودم .....

 

 

ای خانم چی میخوای بگم ؟ چه فایده داره شنفتن سرنوشت سیاه من ؟ چه دردی از هزار درد بیدرمون من دوا میشه ؟

میخوای بدونی چند سالمه ؟ هزارسال . شایدم بیشتر . از روزی که خودمو شناختم هر روز برام صد سال گذشته .... میخوای بدونی چند سالم بود زن قادر شدم ؟ ۱۱ ساله بودم . نمیگم داشتم با عروسکام بازی میکردم . نه من سر تشت رخت و کهنه های بچه کوچیکمون نشسته بودم که دستمو گرفتن و یه لباس چیت گلدار تنم کردن و بردن سر یه سفره که خدا قسمت نکنه سفره بخت بود... بعدشم یه چیزائی گفتند . خدا شاهده که من هیچی نگفتم . دهنم باز نشد . اصلا" " بله " یا " آره " یا حتی " باشه " هم نگفتم ... خدا وکیلی من شرعا" زنش شده بودم ؟ زبونم توی دهنم قفل بود که دیدم چند تا سکینه دایقیزی که توی اتاق جمع شده بودن، کل کشیدن ... شب هم بدون هیچگونه سلام و صلواتی منو فرستادن خونه قادر .... خونه ای که دو اتاق داشت که یه اتاقش دست پدر و مادر قادر بود که پدرش معتاد و مادرش هم زمینگیر بود و یه اتاق هم دست قادر . یه حیاط فسقلی و یه حوض وسطش که خدا میدونه چقدر توی زمستون یخ بندون و  تابستون زیر هرم آفتاب اونجا میشستم و ظرف میشستم و رخت میشستم و آه می کشیدم ....

یه جوجه بودم . یه جوجه که هنوز پر باز نکرده بود ، پرپر زده بود و پرت شده بود توی اون خونه .... قادر سی و هفت ساله بود. کله پزی داشت . قد بلند و هیکل نکره ای داشت که عالم و آدم از هیبتش وحشت میکردن ... دست بزن هم داشت . کافی بود مادرش یه کلمه ازم شکایت کنه یا من بدبخت از شدت خستگی و درد یه گوشه مچاله شده باشم . مشت و لگد بود که نثارم میشد ...

یه جوجه بودم ... بجای قدبلند کردن ، استخوون ترکوندن و رنگ و رو پیدا کردن ، هر روز کوچیک تر و کوچیک تر میشدم و رنگ به صورتم نبود ... دوسالی بود که توی خونه ش بودم . حامله هم نمیشدم . این هم شده بود بهانه واسه اونا که هی زخم زبون بهم بزنن ... نمیدونم ملک و املاکشون یا پادشاهیشون بلاوارث مونده بود که تخم و ترکه میخواستن ....

جمال پسر  همسایه بغلی مون بود. کفتر باز بود. همیشه صبحها وعصرها بالای پشت بوم کفتراشو پر میداد ... بعضی وقتا دم مغازه بقالی باباش کار میکرد . یه روز عصر یکی از کفتراش اومد لب حوض ما نشست و نرفت . جمال به بهانه بردن کفترش اومد توی حیاط ما و چند کلمه باهم حرف زدیم . همین شد که گرفتارش شدم . من از کسی تا حالا حرفی از محبت نشنیده بودم . خونه پدری  فقر و درد و نداری و بدبختی ، اینجا فحش و کتک و ناسزا و شستن کثافتای مادر شوهر زمینگیر و منقل تازه کردن پدر شوهر تریاکی .... همین بود که تا یه کلمه ی محبت آمیز از جمال شنیدم کفتر جلدش شدم ....

انگاری عاشقی به من ساخته بود... قد کشیدم .... خوشگل شده بودم . آبی زیر پوستم رفته بود . زیر نگاههای زهر آلود مادر قادر اینطرف و اونطرف میرفتم و زمزمه میکردم ... قادر هر روز بدتر و بدتر میشد . عرق خوردن کار هرشبش شده بود .... چند سال بود که من توی اسارت این خرس وحشی زجر میکشیدم و هیچکس به هیچکس نبود. خبری از خونواده ام نداشتم . انگاری مرده بودم . هیچکس سراغمو نمی گرفت .... با این حال و روز ، فکر میکنی من هیچ پناهی جز جمال داشتم ؟ انگار خدا هم منو فراموش کرده بود . نه خدا فراموش نکرده بود چون جمال رو به من داده بود ... جمالی که هرروز برام نوشابه و چیپس و پفک میاورد و میتوونستیم ساعتها باهم درد دل کنیم و حرف بزنیم ...

عشق من و جمال سه سال طول کشید و اون قادر احمق نفهمید که نفهمید . حالا دیگه لگداش به استخوونام نمیخورد ، به گوشت تنم میخورد و سیاه و کبود میشد . از درد لذت می بردم چون باعث میشد که هر روز ازش بیشتر متنفر بشم و به جمال بیشتر دل ببندم .

جمال گفت : بیا فرار کنیم . فرار کردیم رفتیم جنوب .... شش ماهی اونجا بودیم که حامله شدم . پیدامون کردن . یه همسایه نامرد لومون داده بود . قادر اومد اونجا و همون توی حیاط بطرفم حمله کرد و زیر مشت و لگدم گرفت . از حال رفتم . خونریزی و بیمارستان و سقط بچه ... ناراحت شدم ... بچه مال جمال بود. ثمره عشقی بود که در اوج بدبختی و بیچارگی به من رو کرده بود. خدا و پیغمبری هم که باشه من اصلا" فکر نمیکنم زن قادر باشم . من که به اون بله نگفته بودم . من که به اون رضا نداده بودم. من زن اون نبودم که ....

برگشتیم شهرمون . ازم شکایت کرده بود ولی رضایت داد.  خودش میگفت مگه میذارم زنده از دست من خلاص بشی . دیگه صبحها که میرفت در خونه رو قفل میزد ... از جمال خبری نبود ...

دو سه ماه بعد جمال اومد . دوباره از راه پشت بوم اومد توی خونه ... ساعتها باهم بودیم ، گریه کردیم و قسم خوردیم که همیشه مال هم باشیم . مچ دستمونو تیغ زدیم و خونمون رو باهم قاطی کردیم و هم قسم شدیم که قادر رو بکشیم و فرار کنیم بریم شیخ نشین ها ...

شبی که قادر رو کشتیم شب عجیبی بود. از صبح خونه به نظرم سیاه می اومد . شب شد و قادر اومد ... در حیاط رو بالگد بازکرد ... مست مست بود . رفت اتاق ننه باباش .... مواظبش بودم ... یه لول تریاک پرت کرد جلوی باباش و چند تا بد و بیراه نثارشون کرد ... بعد منقل باباش را انداخت توی حیاط و فریاد زد : فلان فلان شده بیا این منقل رو تازه کن .... در اتاق خودمون رو هم با لگد باز کرد .... دویدم توی حیاط و خاکسترها رو جارو کردم و منقل رو آتیش انداختم و برگشتم توی اتاق ... دو تا سیلی خوابوند توی گوشم که شام چی داری ؟  انگار دستی دستی داشت خودشو به کشتن میداد . انگار میخواست کوچکترین روزنه تردید رو توی دل من از بین ببره .... حالا دیگه  له له میزدم تا بکشمش و بعد مرگش بزنم توی گوشش از همون سیلی ها که وقت و بیوقت توی گوش من میخوابوند .

آبگوشت درست کرده بودم خانم جون .... توی آبگوشت یه عالمه قرص که از جمال گرفته بودم حل کردم و آوردم سر سفره ... قادر انقدر مست بود که کاسه آبگوشت رو یه سر بالا کشید و بعد از ده بیست دقیقه همونجا کنار سفره دراز کشید و خرخرش به هوا بلند شد . کار هرشبش بود. دو سه ساعت می خوابید و بعد دوباره بلند میشد و هوس میکرد بیاد پیش من ...

جمال از توی حیاط سوت زد . علامت دادم ... اومد تو ... چند تا چاقو کوبوند توی قلبش ولی مگه حریفش میشد ... خودم با دستای خودم هاون برنجی رو کوبیدم توی مغزش . چه لذتی داشت کشتنش .... دلم میخواست صد بار دیگه زنده میشد و من دوباره توی سرش می کوبیدم . اون بچگی من ، نوجوونی و جوونی منو تباه کرده بود ....تک تک سلولهام از نفرت به سرش سنگ می کوبیدن . وقتی اونو می کشتم توی خیالم پدر و مادر و همه اطرافیانم رو هم کشتم .... از همه شون متنفر بودم ....

راضی شدی خانم جون ؟ ..... این چیزائی که به تو گفتم به قاضی هم نگفته بودم ها .....من پشیمون نیستم . از بلاتکلیفی ناراحتم ... حکمم مدتهاست صادر شده ولی نمیدونم چرا اجرا نمیشه . جمال گناهی نداره ... باید آزاد بشه . اون گول خورده ... حتما" گول منو خورده .... تقصیر نداره ... من گناهکارم .... من ... فقط من ... منو ول کنین یه کاری واسه اون بکنین .... ای خدا  ای خدا کاری کن اون دنیا دوباره قادر رو ببینم تا بتوونم یه دفه دیگه بکشمش و جون کندنش رو تماشا کنم ... همین ....

ساکت شد . چقدر تلاش کرده بودن تا به جای حرفای تکراری حرف دلشو بزنه  ... زن دلمرده و گرفته فقط به مرگ فکر می کرد . زنی که آثار شکنجه ها و دردهای گذشته روی صورت بیست و چند ساله ش رد پائی بیرحمانه کشیده بود . بنظر میومد چند هزار سال داشته باشه ... تصویر زنده تموم هزاران سالی که دختران کوچک این سرزمین  به زور فقر و جبر به اسارت برده میشن...

لینک ثابت   

جلوی رو .... پشت سر ....

 

از اداره که اومدیم بیرون برای خرید ، چند قدم بالاتر سینه به سینه دوتا از خانمهای حسابداری شدیم . دوست رشتی خوشگل من که چند پست قبل هم یادی ازش کرده بودم و هنوز هم که هنوزه باهم دوستیم و واقعا" دوستش دارم  ، سلام و احوالپرسی گرمی باهاشون کرد و حتی از شوق دیدن هم ، صورت یکدیگر رو بوسیدن ... حالا خوبه از صبح چند بار باهاشون روبرو شده بودیم ... یکی از خانم های حسابداری روکرد به دوستم و گفت : اگه زحمت نمیشه برای من هم یه کم سبزی خوردن بخر ...

دوست نازنین من گفت : آی به چشم ... تی بلا می سر....  تی جان را بمیرم .... حتما" تورا بهینم *  خداحافظی کردیم . چند قدم که دور شدیم ناگهان با صدای نسبتا" بلند گفت :  تی درد را بخور... تی مرضه بخور ... خاک عالم تی سر میان ... انگاری آمی کلفت اشان  ایسیم *  

فرهنگ لغات :

تی بلا می سر  :   درد و بلات به سرم

تی جان را بمیرم :  برات می میرم

حتما" تو را بهینم  :  حتما" برات میخرم

تی درده بخور :  دردت رو بخور

تی مرضه بخور :  مرضت رو بخور

خاک عالم تی سر میان :  خاک عالم توی سرت

انگاری ما کلفت اشان ایسیم :  مثل اینکه ما کلفت شون هستیم

لینک ثابت   

از دبی تا سفره خانه های سنتی تهران .....

 

 

همای سعادت بر سرما نشست و پنجشنبه گذشته جاتون خالی رفتیم یه سفره خانه سنتی نه چندان بالای شهری  که برنامه شام و  موزیکش از ساعت ۹ تا ۱۲ شب بود . ۵/۹ رسیدیم و برنامه شروع شده بود و خواننده جوانی روی سن بود . سن کوچکی که با خواننده و یه سنتورزن و یه کمانچه کش و یه فلوت زن و یه ضربیست درجه یک پر شده بود. میزمون درست کنار سن بود که ابتدا اعتراض کردیم که خیلی نزدیک ارکستره ، ولی خوب جای دیگه ای نبود. ماشاالله سالن پربود ... خواننده صرفا" آهنگهای شاد مرضیه رو میخووند ... براستی که این ترانه ها هرگز کهنه نمیشن ... ملت دست میزدن و شادمانی میکردن ... به وجد اومده بودم . راستش مدتها بود که به اینجور جاها نرفته بودم . یه مجری تر و فرز بامزه هم داشت که صدای اکثر کاراکترهای کارتونهای تلفیزیونی و هنرپیشه های سینمائی رو تقلید می کرد . بعد اعلام شد که نوای رامشه تقدیم میکند و خواننده ای بنام مهران احراری که مث اینکه تازگیها یه سی دی هم بیرون داده به روی صحنه اومد... صدا که نداشت هیچی بلکتم موقع اجرای ترانه " اونی که سه حرفه اسمش "  عارف صداش دیگه بالا نیومد و خلاصه بحران رو با خووندن دو سه تای ترانه که به صدای بالا نیاز نداشت تموم کرد .  بعد دوباره مجری و اونوقت خواننده ای که اسمش شاملو اعلام شد ولی کپ جواد یساری بود. تپل با کت و شلوار سفید درست مث خواننده های کاباره ای قبل از انقلاب که ایشون آهنگهای جواد یساری و مرحوم آغاسی رو میخووند و دوهزارتومانی های نو بود که روی سن ریخته میشد . غرض از نوشتن این پست این بود که توی همین تهرون خودمون پول که باشه همه چی هست .... منهای یه چیز ...  در اون رستوران که اتفاقا" غذای بسیارخوبی هم داشت و سرویس بسیار منظم و مرتب ، عده ای بشدت مراقب این بودند که نکنه یه کسی یهو از شنیدن این همه آهنگهای ساز زن ضربی درجه یک که انصافا" خوب نواخته میشد به هیجان بیاد و ناگهان از شدت هیجان یه حرکت موزون انجام بده .... دست زدن کاملا" آزاد بود . خلاصه جاتون خالی خیلی خوب بود ... به خونه که برگشتیم و خوابیدیم . صبح با سردرد ناشی از نشستن درست کنار سن و کمری که از شدت قر خشک شده بود و درد میکرد بیدار شدیم ...  علت آوردن نام دبی در تیتر این پست همین بس که اینهمه پول خرج میشه واسه رفتن به دبی که شهری صرفا" دست سازه و فاقد زیبائیهای طبیعی ، اونوقت ایران با اینهمه زیبائی طبیعی و امکانات و استعداد های خفه شده موسیقی از درآمدجهانگردی اینقدر سهم کمی داره ... دلیلش فقط همینه که توی دبی با همین ترانه ها که بسیار بدتر اجرامیشه میتوونی هرجور که دلت میخواد برقصی و شادمانی کنی و این حجاب لعنتی رو از سرت برداری و آزاد آزاد حال کنی نه اینکه مراقب باشن که به مرد پنجاه ساله ای که از خود بیخود شده  وداره یه قر نرم و ظریف میده ، تذکر بدن و حالشو بگیرن ....

پی نوشت یک :  کلیه ترانه هائی که خوونده میشد، مال قبل از انقلاب بود ...

پی نوشت دو :  اگه روزی اعلام کنن که ابی یا گوگوش یا هر خواننده معروف لوس انجلسی دیگری در استادیوم آزادی برنامه اجرا میکنه ، من مرده شماها همه زنده که اگه ده شب هم برنامه اجرا کنه اونم در سه سانس ، مطمئن باشید که استادیوم آزادی هر سه سانسش از صدهزارنفر جمعیت پر و خالی میشه . ببینیم اگه اوضاع برهمین منوال باشه تلفیزیون دولتی میتوونه این جمعیت رو اینطور نشون بده که دور ماشین مثلا" ابی جمع شدن و یا  استادیوم رو پرکردن .... یا اینکه فقط بلده یه جمعیت بیست هزار نفری رو اینطور از زمین و هوا پوشش بده که فکر کنی شهرهائی مث سمنان و شاهرود نزدیک یه میلیون نفر جمعیت دارن ... امتحانش ضرر نداره که ..

پی نوشت سه  :  چرا مقامات حکومتی ما فکر میکنن که ما اینقدر اعتماد بنفسمون کمه که هرچند وقت یه بار تصمیم می گیرن به شهرها سفر کنن و هی توی گوش این ملت فریاد بزنن که بهتر از شما ملت نیست و شما ملت نمونه ی دنیا هستین و هیچ کس مث شما نیست و نخواهد بود. اینقدر ما به تزریق اعتماد به نفس احتیاج داریم ؟ اینقدر ما ملت خاک برسر شده ایم ؟ آیا در کشورهائی مث سوئد و دانمارک و چه و چه و چه که مردم اونا در نهایت رفاه و آسودگی بسر میبرن هرچند وقت یه بار مثلا" پادشاشون یا رئیس جمهورشون میاد واسه شون حرف میزنه تا بهشون ثابت کنه که بهترین ملت دنیا هستند یا نه ؟ فقط کشورهای جهان سوم و اونم فقط کشور ما نیاز به این داره که بهش گفته بشه بهترینه ؟ جل الخالق....

پی نوشت چهار :  توصیه بهداشتی به صدای آمریکا و آقای نبوی و آقای نوری زاده و اپوزیسیون داخل و خارج کشور :  خواهشا" فیلم مراسم استقبال از هرگونه مقام حکومتی در شهرهای مختلف ایران رو تماشا کنید برای آرامش اعصاب نیاز دارید ....

لینک ثابت   

سیزده آبان ، دلار ، خبرهای خوش بحالی .....

 

ومن جقدر خوش بحال و متفکرم که با اینکه ۲۷-۲۸ سال از اون ۱۳ آبان معروف گذشته ، ما چون خیلی خاطره ها رو دوست داریم و خاطره هم هرجا که هست یاد ما هست ، بازهم برو بچز رو جمع میکنیم و میریم دم سفارت (نه ببخشیند) لانه جاسوسی آمریکا و شعار میدهیم و داد میکشیم و ادا در میاریم و بعد برمیگردیم خونه هامون تا دوباره ۱۳ آبان سال دیگه که روز از نو روزی از نو بشه ...

آره بر میگردیم خونه هامون و تلفیزیون رو که روشن میکنیم و صفحه روزنامه رو که باز میکنیم میشنویم و می خوونیم که نفت چنددلار گرون شده و میزان صادرات ما به چند میلیون دلار رسیده و میزان واردات ما چند میلیون دلاره ... میزان ذخیره ارزی چند میلیارد دلاره و میزان بدهی مون به کشورهای خارجی چند ملیون دلار .... قیمت بنزین چند دلار گرون شده و قیمت هر اونس طلا به چند دلار رسیده . از شنیدن اسم دلار حالمون بهم میخوره و میزنیم بیرون .... سوار تاکسی که میشی راننده تاکسی سردرددلش باز میشه که ای بابا مگه میشه با حقوق کارمندی ماهی سیصد دلار توی این مملکت زندگی کرد و گوشت کیلوئی فلان دلاره و برنج فلان دلار ... اگه این چند دلار رو از مسافرکشی بدست نیاریم باید سرمون رو بزاریم و بمیریم .... چقدر خوش بحالت میشه که توی کشوری داری زندگی میکنی که پول رایجش ریاله و همه چیزش به دلاره و اونوقت تو پا میشی میری دم در لانه جاسوس و مرگ بر آمریکا میگی ... خوشم باشه .

بر می گردی خونه و دوباره از سر دلتنگی تلفیزیون لعنتی رو باز میکنی . بعد گوش میدی که میگه مردم از شنیدن خبر اعدام صدام دارن ذوقمرگ میشن .... با چند نفر مصاحبه میکنن یه خانم جوون و خوشگل انقده خوشحال شده بود که ( با گوشای خودم شنیدم ) میگفت :  این خوشحال کننده ترین خبری بود که توی عمرم شنیدم و تو به فکر میری که اونوقت این یعنی چه ؟ یعنی این خانم از پیروزی رئیس جمهوری محبوبش هم اینقدر خوشحال نشده ؟ از اینکه انرژی هسته ای داره خوشحال نشده ؟ از اینهمه معجزات و کرامات که توی این دوساله واقع شده ، خوشحال نشده ؟ یعنی این خانم چه اشکالی داره که این خبر خوشحال کننده ترین خبر عمرش بوده ؟.... به فرض که صدام پدر یا برادر یا کس و کارش رو توی جنگ زده باشه کشته باشه که البته  ایشون اشاره ای به این مطلب و جنگ نکرد . به فرض که صدام بر خلاف رهبران ما که همگی صلح طلب و آزادیخواه و دمکرات و خلاصه همه جوره رفیق فابریک ما هستند ، خونریز و آدمکش و بی پدر و مادر و بی اصل و نسب و جنایتکار و کوفت و زهرمار بوده ؟ حالا اعدام این آدم میتوونه خوشحال کننده خبر زندگی یه آدم دیگه باشه ؟ یعنی این خانم فکر نمیکنه که اعدام کوچکترین مجازات برای یه آدم دیکتاتوره ؟ دیکتاتورها باید اسیر ولی زنده باشن .... مطمئن باشید برای یه دیکتاتور هیچ چیزی بدتر از این نیست که ظلم نکنه ... دستور نده ... اعدام نکنه .... مخالفاشو به زندون نندازه ... و خلاصه کلام مرگ برای دیکتاتور یعنی سرکار نبودن و حکومت نکردن .... آرزو میکنم آنانکه به به ناحق فرمان می رانند و و می کشند و به بند میکشند و به جبر حکومت خود را بر مردم تحمیل میکنند ، هیچگاه به دار اعدام کشیده نشوند ، بلکه باید بمانند و از اینکه دیگر کسی حرفشان را نمیخواند زجر بکشند این بدترین درد است ....   

                          *** مث پروانه ای در مشت چه آسون میشه مارو کشت ***

لینک ثابت   

ایضا" سرشماری ....

 

نام سرپرست خانواده :  حاج خلیل فلانی

نام همسر یاهمسران : ۱-   سیده حاجیه خانم زینب فلانی  ٬- شهلا  .... ۳-  افسانه ..... ۴- شیما......۵- لی لی .... ۶- شراره ..... ۷- روناک .... ۸ - پانته آ ..... ۹-  رکسانا .....

تعداد فرزندان :   ۹ فرزند

حاج آقا سابقه ۲ طلاق در پرونده اش دارد. ۲ نفر از زنهای فعلی عقدی و بقیه در نکاح موقت هستند . حاج آقا تاجر فرش است و با آلمان نیز بده بستان دارد.  هر واحد از آپارتمانهای حاج آقا حدود ۲۲۰ متر مساحت دارد . مجتمع مسکونی حاج آقا که کلا" در اختیار  ۹ همسر و فرزندانش است ، استخر و سونا و جکوزی دارد . حاج آقا ۵۸ ساله است . بزرگترین همسرش ۵۰ سال و کوچکترین همسرش ۱۸ ساله است . حاج آقا معتقد به کار خیر و ثواب است . ۴ تا از آخرین زنای حاج آقا مطلقه و یا شوهر مرده هستند . حاج آقا کار خیر میکند . حاج آقا دوست دارد نسلش تا سالهای سال دوام و قوام داشته باشد. حاج آقا روزهای عاشورا نذری میدهد . حاج آقا همین امسال ۳۰ نفر از کارگران فرشبافی اش را اخراج کرده است . حاج اقا به هیچکدام یک قرون هم پرداخت نکرده است . حاج آقا وامهای کلان کلان از بانکها می گیرد و دوست هم ندارد که وام را پس بدهد . حاج آقا این ملک و مملکت را مال خودش میداند ... حاج آقا مرد باسلیقه ای است . تیپ و قیافه ی زنهای جورواجورش این را بخوبی نشون میدهد ....

البته مطالب بالا هیچکدام در فرم سرشماری نوشته نشده ، این فقط بر میگرده به فضولی مامور سرشماری و کنجکاوی و پرگوئی همسایه بغلی حاج آقا ... در فرم سرشماری حاج آقا یه مرد عادی مث همه ی مردهاست ... درآمدش خیلی کمتر از هزینه شه ... و اصلا" در هیچکدام از واحدهای این مجتمع مسکونی تلفن ثابت وجود نداره که شماره ش توی فرم سرشماری نوشته بشه ....

لینک ثابت   

به نرخ روز .....

 

پسرک خوش تیپ مامور سرشماری در حالیکه بوسیله تعدادی بچه قد و نیمقد که محو دفتر و دستک اون شده بودن به جلو هل داده میشد ، دم خونه پلاک ۲ یکی از کوچه های خیلی قدیمی و جنوبی تهران ایستاد و زنگ رو فشار داد . خونه به نظر ۲ طبقه میومد ولی فقط یه زنگ سفید چرک داشت . صدای کشداری گفت اومدم و به فاصله ۳۰ ثانیه در باز شد. زنی نسبتا" مسن ولی زبر و زرنگ جلوش وایساده بود. پسرک خودشو معرفی کرد و دلیل اومدنش رو گفت . زن سری تکان داد و گفت : بفرمائین داخل ... اینجا بده .. پسرک روی سکوی خونه نشست و خودکارشو دست گرفت .  ــــ نام و نام خانوادگی همسرتون ... **  اصغر ندامتی ... ـــــ نام ونام خانوادگی شما :  ** شهرآشوب گلاری ... نام فرزندان و تاریخ تولدشون .....  زن کمی به فکر رفت و داد زد : آهای یکی شناسنامه منو از تو کمد دیواری بیاره .... شناسنامه رو آوردند و زن دستش گرفت و بعد داد دست پسره .... *** خودت بنویس ، من حواس درست و حسابی ندارم ...

شناسنامه کهنه و درب داغون بود ... پسرک صفحه اول رودید و بعد صفحه دوم رو که یه صفحه ی دیگه هم ضمیمه ش بود .... شروع کرد به نوشتن :

۱-  شاهین متولد سال ۱۳۵۳  - ۲-  شهرام سال ۱۳۵۴  -  ۳- شهناز سال ۱۳۵۶  ۴- شاهکار سال ۱۳۵۷ - ۵-روح الله سال ۱۳۵۹  - ۶-  آیت اله سال ۱۳۶۲  -  ۷ -روح انگیز سال ۱۳۶۴ -  ۸- روحپرور  سال ۱۳۶۶  - ۹- راحیل و راحله (دوقلو ) سال ۱۳۶۸  -  ۱۰ - یداله  سال ۱۳۷۰  -  ۱۱ -  علی جان ۱۳۷۴ - ۱۲- صلاح الدین سال ۱۳۷۶  -۱۳- مصلح الدین سال ۱۳۷۹  - ۱۴-  مصلحه خاتون ۱۳۸۱  -  ۱۵ -  محمود  ۱۳۸۳ - ۱۶ احمد ۱۳۸۴

راستی که از روی  این شناسنامه و اسامی بچه ها میشد یه تاریخ موثق نوشت . از زندگی ما مردمی که نان را به نرخ روز می خوریم . ساعت ۱۲ بود. هرچند ثانیه یه بار در حیاط باز می شد و بچه ای کیف به دست یا نون به دست میومد توی خونه .... زن همچنان بچه ای در بغل داشت و به پسرک سرشمار میگفت : ناهار تشریف داشته باشین و پسرک مات و مبهوت که اینهمه آدم توی این دوطبقه که از حال و هواش برمیومد یه طبقه ش هم دست مستاجر باشه چطور دارن زندگی میکنن ؟.... با مراجعه به خونه های دیگه همون کوچه و کوچه های بعدی دستگیرش شد که خانم شهرآشوب آنچنان هم کار شاقی نکرده که در عرض ۳۱ سال ۱۷ تا پسر کاکل زری و دختر مو فرفری تحویل جامعه ایران داده .... کار شوهرش آزاد بود . کوپن فروشی میکرد . یه موتور هم داشت که مسافر هم می  برد .... گذشته از همه اینا عجب جمع راحت و خوش و بی خیالی بودند این جماعت پر جمعیت ....

لینک ثابت   

هر آن کس که دندان دهد ....

 

۱-  قنبرآقا سبزی فروش ته خیابون  مغازه ی کوجکی دارد و بیشتر هندوانه و خربزه میفروشد . بیشتر درآمدش از طریق فروش سبزی هائیست که زنش در حیاط کوچک پشت مغازه پاک میکند و میشوید و خرد میکند و به ملت میفروشد . قنبرآقا وزنش که مامانی نامیده میشود هشت بچه دارند .  ۴تا دختر و ۴ تا پسر ... ۲ تا ازدخترا ازدواج کرده اند. ۲ تا پسرش توی ارتش درجه دار هستن ... بقیه توی خونه هستن قنبر آقا از همه ی مشتریهاش خواهش میکنه که برای ۲ تا پسر دیگه ش که یکیشون یعنی آخریه یه کمی هم شیرین عقله ، یه کاری پیدا کنن تا مرهمی به زخم فقر و نداریش باشه . ۳ تا دختر دیگه ش مدرسه ای هستن و معمولا" کمک و وردست مادر در سبزی پاک کردن ... خلاصه به گفته خودش کاسه چکنم چکنم دستش ترک برداشته و همین روزاست که مرگ رو مث شربت شیرین سر بکشه ..

۲-  توی مسیر بهشت زهرا پر از پسرا و دخترای گلفروشیه که سن بیشترشون زیر ده ساله  . مرتضی یکی از همین بچه هاست خودش میگه ۱۲ سالشه ولی بنظر بیشتر از ۷ ساله نمیاد . انگار شعله ای زیر اندام نحیف و صورت تکیده ش هست که هر روز روح و جسمش رو بیشتر از روز قبل میسوزونه . مدرسه نمیره . میگه بابام میگه خرج داره . تموم درآمدش از گلها رو به پدرش میده تا بتوونه نون  و آبی برای خانواده ی ۱۲ نفره شون فراهم کنه ... مادرش هم توی خونه های بالای شهر نظافت میکنه . مرتضی دوست داره معلم بشه  . ولی میگه بابام گفته تا روزی که وضعمون خوب نشه نمیتوونی بری مدرسه ...

۳-  حمید خان ۴ تا پسر داره ... یکیشون معتاده اساسی .... یکیشون کوپن و دلار فروشه  . یکیشون روی ماشین یکی از همسایه ها نوبت شب مسافر کشی میکنه و یکیشون هم همیشه سر کوچه بیکار و علافه . برای هیچکدوم از اونا امیدی به آینده و شغل و درآمد بهتر نیست . هیچکدوم به ازدواج فکر نمیکنن . هیچکدوم دل و دماغ ندارن و با اینکه سن بزرگترینشون ۲۷ ساله ، همه پسرا در مقایسه با همسن و سالاشون هفت هشت ده سالی بزرگتر نشون میدن ..

۴-  شیما یا همون زهرای توی خونه با همه ی افراد خونواده ش توی یه اتاق زندگی میکنن . اونا یه خانواده ی هفت نفره هستن اگه مادر بزرگ پدریش روهم که با اونا زندگی میکنه حساب کنی میشن هشت نفر .... شیما با لباسهائی که مادرش از خونه های مردمی که پیششون کار میکنه ، میاره   اینور و اونور میره و سوار ماشینهای آخرین مدل میشه ... زهرای پاک و معصوم که روزی میتوونست مادر خوبی بشه الان تیکه ی خوبیه واسه خوشگذرونی پسرائی که توی خیابون دنبال اینجور دخترا پرسه میزنن . از هیجکس هم شکایت نمیکنه . خودش میگه من شکارچی هستم نه اونا که منو شکار میکنن ....

۵- مرتضی و زنش هر دو کار میکنن . هردو شون تحصیلات بالا دارن . فقط یه پسر ۱۴ ساله دارن ... پسرشون کامپیوتر (ببخشید) رایانه داره ... مدرسه ی غیر انتفاعی درس میخوونه . کلاسهای تقویتی زبان و فیزیک و ریاضی هم میره . با اینحال راضی نیست . پر توقع و زودرنجه . تا چیزی بهش بربخوره حرفش اینه من که نمیخواستم دنیا بیام . مامان و بابا واسه خودشون منو دنیا آوردن ...

۶- حاج یوسف ۶ تا پسر داره . دو تا از پسرا خارج هستن . ۴ تای دیگه توی حجره ی پدری کار میکنن . توی خونه شون که به باغ بیشتر شبیهه بیشتر از تعداد آدما ، ماشین پارک شده . حاج یوسف برای هرکدوم از پسراش یه آپارتمان ۲۰۰ متری تهیه کرده . ۴ تا پسری که اینجا هستن همشون زن دارن و هرکدوم یکی یا دوتا بچه ... ۲ تای دیگه هم که خارج هستند زندگیشون تامینه بشرطی که بیان ایران و همینجا زن بگیرن ....

توی خیابونای تهران و شهرهای بزرگ که برگردین پره از جوونای بین ۱۴ تا ۲۵ -۲۶ ساله . بیشتر سالم ... اگه برین توی خیابونای بالای شهر مث فرشته و جردن و کوفت و زهرمار همین جوونا رو می بینین که هرکدوم توی یه ماشین آخرین مدل نشستن و به خیال خودشون خوش میگذرونن  نمیدونن که به بطالت جوونیشون رو به میانسالی میرسونن . بی هیچ هدفی ...بی هیج انگیزه ای ...

جمعیت هر روز داره بیشتر توی شهرها موج میزنه . در روستاها کار نیست . بیشتر مردا و زنای پیر توی روستاها هستن . جوونا راهی شهرهای دور و نزدیک میشن  و با دیدن اینهمه اختلاف طبقاتی معمولا" دچار انواع عقده ها و ناراحتی های روانی میگردن .... آمار جرم و جنایت هر روز بالاتر میره . سرقت و اعتیاد بیداد میکنه ... آگه آماردرست خودکشیها رو اعلام کنن خیلی خیلی بیشتر از اینه که توی روزنامه های دولتی خوونده میشه .... آمار ایدز یه روز ۱۳ هزار نفره و روز بعد بین ۶۰ تا ۷۰ هزار نفر گزارش میشه .

این رشد جمعیت که همزمان با اوایل انقلاب شروع شد ، بدون برنامه ریزی و هماهنگی های کارشناسی و بقیه چیزا که به عقل ناقص من یکی نمیرسه ، از یه ملت که جووناش دارای فکر و اندیشه و خواستار آزادی و رفرمهای اجتماعی بودند ، ملتی ساخت که طبقه مستضعفش جز به نان شب به چیز دیگری نمی اندیشد و طبقه ی مرفه اش جز به درآمد بیشتر و حرص مال اندوختن هرچه زیادتر فکر نمی کند و در این میان همین جوونا که خودشون نمیخواستن دنیا بیان و پدر و مادراشون واسه ی دل خودشون اونا رو دنیا آوردن ، دارن قربونی میشن ....

در چنین شرایطی و با همین درک و فهم ناقص من ، با اینکه ایران کشوری است که ۰۰۰/۶۴۸/۱ کیلومتر مربع وسعت داره و پر از منابع طبیعی و ثروتهای خدادادی و آب و هوای متنوع و خلاصه کشور مایه داریست ، بهتر نیست به  همین جوونائی که توی همین ۲۸ سال به دنیا اومدن فکر کنیم و براشون راحتی خیال و آسایش فکر فراهم کنیم  تا اینکه شعار بدیم که زنان بشینن توی خونه و شیران نر بزایند و سربازان آینده رو پرورش بدن ؟ شاید دولت فخیمه متوجه این امر شده که این نسل سوم اونائی نیستن که اهل جبهه و جنگ باشن و باید نسل دیگری با تفکرات مطابق میل ایشان تربیت شود . زهی خیال باطل ....همین بچه هائی که الان  دولت فکر و ذکرش اینه که چطور کنترلشون کنه و چطور براشون سرگرمی و گرفتاری درست کنه و چطور پسران معتاد و دختران خیابونی و آمار سقط جنین و مصرف مواد مخدر و هزار درد بیدرمون دیگه  رو سرو سامون بده  ( میدونین که بدجور آبرو و حیثیت این مملکت اسلامی زیر سئوال رفته )،  همه و همه متولد همین ۲۸-۲۷ سال اخیر  هستن . جوونای قبل از انقلاب که الانه بالای ۴۰-۵۰ سال سنشونه ....  

از همه اینا که بگذریم فکر اینکه هشت تابچه دنیا بیاری و اونوقت واسه هر بچه ای یه ساعت مرخصی داشته باشی و اصلا" قید اداره رو بزنی بد فکری نیست ها  !!!!!

لینک ثابت   

به ایوان میروم ....

 

 

به ایوان میروم و دستم را روی پوست چرب و تیره و تاریک تهران میکشم . فروغ روحت شاد .... کسی در خیابان نیست . کسی در ایوان نیست . کسی به فکر هیچکس نیست . کسی به پرنده فکر نمی کند . کسی باور ندارد که پرنده مردنیست . پرنده ها ، بر عکس خاطره ها ، در تهران زود می میرند .

آه از خلوت خیابان مژده و نخجوان ... کشیدن از سربالائی تند دربند ... لواشک ترش و خوشمزه با آلوی جنگلی . قلیون با عطر سیب ... هوای ملس اوین و دربند و درکه .... یه فال گردو پر از نمک ... زغال اخته های ترش نمک زده ... تابستانها چاقاله بادومهای چاق .... گوجه سبز قرچ قروچ .... پیاده روهای پر چاله چوله  و در عین حال دلپذیر ... بستنی لادن تجریش ... بازارچه تجریش ... امامزاده صالح شمع روشن کردن ... زار زدن کنار ضریح ... حجاب بی حجاب ... کبوترا کبوترا کبوترا .... محبوبه خانم همسایه بغلی ... خانم موسوی دوست مامان ...

آه موتور سواری توی تپه های قیطریه با اون شکل و شمایل عجیب .... کلاه پسر خاله ای و عینک دودی تیره که شکل پسرا بشی .... هوار کشیدن و پرزدن و سرپا شدن پشت موتور و به هوا رفتن مانتو و حال کنی و حال کنی و حال کنی ....

آه فوتبال زدن توی سبزه زار چمن توی جاده ی هراز ... آخ تاب سواری توی جنگل سی سنگان ... تاب خوردن و مست شدن  و هفت طبقه ی  آسمون رو یه جا  باهم دیدن ... آخ بلال های سفت دندون شکن کنار ساحل ... آخ سرعت ... آخ هیجان ... عشق ... عشق .... عشق ... زندگی .... زندگی ... زندگی ... آه زیارت ... زیارت امام رضا ... آه غرق شدن در حرم و حاجت خواستن و اجابت دوست ... آه

نفس کشیدن .. نفس کشیدن ... آزادی ... آزادی ... آزادی

آه از پیچ وخمهای جاده ی چالوس ... آی صدای رودخونه و شرشر بارون ... آی فریاد کشیدن توی دل کوه ... آی شهمیرزاد زیبا ... آی آلوچه های سرخ باغ های شهمیرزاد ... آی شبدرهای خوشمزه بارون خورده ... آی حوض قدیمی فواره دار ... آی سینی دسته دار قدیمی توی صندوقخونه ...  

آی کوههای پر از برف شمرون ... آی مسجد دوست داشتنی کوچه پارس توی خیابون حکمت  ... آی قنادی لادن ... آی خوشبختی ... آی روزای بیخیالی آی روزای خوشی ... آی زندگی ... زندگی .... زندگی ...

آی تمامی خیابونای تهرون به زیر پاهای مشتاق من کجائید ؟ کفشای سبز تخت حصیری من کجاست ؟ آن دامن کوتاه چین دار ... آن موهای بلند بافته ؟ آن ستاره ها ؟؟ آن شب ها ... آی روزهای طلائی کجائید ؟؟؟

ای خدا ... ای خدا چرا این خاطره ها دست از سر من بر نمی دارن ؟ چرا درخت زرد آلوی محبوب مامان و درخت گوجه سبز از یادم نمی ره ؟ چرا اون حوض فواره دار یادم نمیره ؟ چرا صبحونه خوردن زیر درخت زردآلو یادم نمی ره ؟  چرا شبا تخت زدن توی حیاط یادم نمیره ؟ چرا مادر از یادم نمیره ؟ چرا مادر از یادم نمیره ؟؟؟

لینک ثابت   

آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی .....

 

به تو فکر می کنم ای یگانه ترین یار ... ای دوست ترین دوست ... ای ماندنی ترین خاطره ... ای شوق برانگیزترین حس ماندن در وجودم ... برای تو می نویسم

مست و بی خیال از همه چیز به تو فکر می کنم ... رها از هر قید و بندی مث تخته پاره ای بر موج ، به تو فکر می کنم . به تو که زمانی همه چیز بودی و اینک نیز....

رفتم ، مرا ببخش و مگو که او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود ...

برای تو در حالی مینویسم که حالی برای نوشتن برایم نمانده است . به راهی می روم که تقدیر و سرنوشت برایم رقم زده اند . طعم گرم و دوست داشتنی حرفهایت  هنوز زیر زبانم است . مزه مزه اش میکنم .... تا به کجا این طعم گس را با خود خواهم برد خدا میداند و بس .... حرفای زیبایت را تکرار میکنم ... بخودم لعنت میفرستم و به کسی که سرنوشت مرا رقم خواهد زد.... من با توام ... قصه کوتاه

هردم از آئینه می پرسم ملول ..... چیستم دیگر ، به چشمت چیستم ؟

لیک در آئینه می بینم که وای .... سایه ای هم از آنچه بودم ، نیستم

برایت می نویسم در حالیکه سرم گیج است و دلم مات و مبهوت . مانده ام میان آن  راه و این  راه ... آن  راه پر از عشق است و نگرانی و اضطراب و دلواپسی ... این  راه مطمئن است و برنامه ریزی شده و تهوع آور و پراز یکنواختی .... آن  راه پر از تلاش است و دلهره رسیدن و یاس و امید ... این  راه پر است از تجمع نفرت برانگیز کسانیکه اینجور برایم خواسته اند و من نمیخواستم و مجبورم که بخواهم ....

برایت مینویسم در حالیکه دلم پیش توست ... برای تو مینویسم که بارها حتی بالهایم پر پرواز بسویت گشودند و سرنوشت مهلت پرواز به من نداد .... این یکی بدون هیچگونه پروازی در خانه ام نشست ... بی تو برای من فرقی نمیکند ماندن یا نماندن .... رفتن یا آمدن ...

تن به چیزی میدهم که خواستارش نبودم ... مرا ببخش مراببخش و مگو او وفا نداشت ....

لینک ثابت