ای خانم چی میخوای بگم ؟ چه فایده داره شنفتن سرنوشت سیاه من ؟ چه دردی از هزار درد بیدرمون من دوا میشه ؟
میخوای بدونی چند سالمه ؟ هزارسال . شایدم بیشتر . از روزی که خودمو شناختم هر روز برام صد سال گذشته .... میخوای بدونی چند سالم بود زن قادر شدم ؟ ۱۱ ساله بودم . نمیگم داشتم با عروسکام بازی میکردم . نه من سر تشت رخت و کهنه های بچه کوچیکمون نشسته بودم که دستمو گرفتن و یه لباس چیت گلدار تنم کردن و بردن سر یه سفره که خدا قسمت نکنه سفره بخت بود... بعدشم یه چیزائی گفتند . خدا شاهده که من هیچی نگفتم . دهنم باز نشد . اصلا" " بله " یا " آره " یا حتی " باشه " هم نگفتم ... خدا وکیلی من شرعا" زنش شده بودم ؟ زبونم توی دهنم قفل بود که دیدم چند تا سکینه دایقیزی که توی اتاق جمع شده بودن، کل کشیدن ... شب هم بدون هیچگونه سلام و صلواتی منو فرستادن خونه قادر .... خونه ای که دو اتاق داشت که یه اتاقش دست پدر و مادر قادر بود که پدرش معتاد و مادرش هم زمینگیر بود و یه اتاق هم دست قادر . یه حیاط فسقلی و یه حوض وسطش که خدا میدونه چقدر توی زمستون یخ بندون و تابستون زیر هرم آفتاب اونجا میشستم و ظرف میشستم و رخت میشستم و آه می کشیدم ....
یه جوجه بودم . یه جوجه که هنوز پر باز نکرده بود ، پرپر زده بود و پرت شده بود توی اون خونه .... قادر سی و هفت ساله بود. کله پزی داشت . قد بلند و هیکل نکره ای داشت که عالم و آدم از هیبتش وحشت میکردن ... دست بزن هم داشت . کافی بود مادرش یه کلمه ازم شکایت کنه یا من بدبخت از شدت خستگی و درد یه گوشه مچاله شده باشم . مشت و لگد بود که نثارم میشد ...
یه جوجه بودم ... بجای قدبلند کردن ، استخوون ترکوندن و رنگ و رو پیدا کردن ، هر روز کوچیک تر و کوچیک تر میشدم و رنگ به صورتم نبود ... دوسالی بود که توی خونه ش بودم . حامله هم نمیشدم . این هم شده بود بهانه واسه اونا که هی زخم زبون بهم بزنن ... نمیدونم ملک و املاکشون یا پادشاهیشون بلاوارث مونده بود که تخم و ترکه میخواستن ....
جمال پسر همسایه بغلی مون بود. کفتر باز بود. همیشه صبحها وعصرها بالای پشت بوم کفتراشو پر میداد ... بعضی وقتا دم مغازه بقالی باباش کار میکرد . یه روز عصر یکی از کفتراش اومد لب حوض ما نشست و نرفت . جمال به بهانه بردن کفترش اومد توی حیاط ما و چند کلمه باهم حرف زدیم . همین شد که گرفتارش شدم . من از کسی تا حالا حرفی از محبت نشنیده بودم . خونه پدری فقر و درد و نداری و بدبختی ، اینجا فحش و کتک و ناسزا و شستن کثافتای مادر شوهر زمینگیر و منقل تازه کردن پدر شوهر تریاکی .... همین بود که تا یه کلمه ی محبت آمیز از جمال شنیدم کفتر جلدش شدم ....
انگاری عاشقی به من ساخته بود... قد کشیدم .... خوشگل شده بودم . آبی زیر پوستم رفته بود . زیر نگاههای زهر آلود مادر قادر اینطرف و اونطرف میرفتم و زمزمه میکردم ... قادر هر روز بدتر و بدتر میشد . عرق خوردن کار هرشبش شده بود .... چند سال بود که من توی اسارت این خرس وحشی زجر میکشیدم و هیچکس به هیچکس نبود. خبری از خونواده ام نداشتم . انگاری مرده بودم . هیچکس سراغمو نمی گرفت .... با این حال و روز ، فکر میکنی من هیچ پناهی جز جمال داشتم ؟ انگار خدا هم منو فراموش کرده بود . نه خدا فراموش نکرده بود چون جمال رو به من داده بود ... جمالی که هرروز برام نوشابه و چیپس و پفک میاورد و میتوونستیم ساعتها باهم درد دل کنیم و حرف بزنیم ...
عشق من و جمال سه سال طول کشید و اون قادر احمق نفهمید که نفهمید . حالا دیگه لگداش به استخوونام نمیخورد ، به گوشت تنم میخورد و سیاه و کبود میشد . از درد لذت می بردم چون باعث میشد که هر روز ازش بیشتر متنفر بشم و به جمال بیشتر دل ببندم .
جمال گفت : بیا فرار کنیم . فرار کردیم رفتیم جنوب .... شش ماهی اونجا بودیم که حامله شدم . پیدامون کردن . یه همسایه نامرد لومون داده بود . قادر اومد اونجا و همون توی حیاط بطرفم حمله کرد و زیر مشت و لگدم گرفت . از حال رفتم . خونریزی و بیمارستان و سقط بچه ... ناراحت شدم ... بچه مال جمال بود. ثمره عشقی بود که در اوج بدبختی و بیچارگی به من رو کرده بود. خدا و پیغمبری هم که باشه من اصلا" فکر نمیکنم زن قادر باشم . من که به اون بله نگفته بودم . من که به اون رضا نداده بودم. من زن اون نبودم که ....
برگشتیم شهرمون . ازم شکایت کرده بود ولی رضایت داد. خودش میگفت مگه میذارم زنده از دست من خلاص بشی . دیگه صبحها که میرفت در خونه رو قفل میزد ... از جمال خبری نبود ...
دو سه ماه بعد جمال اومد . دوباره از راه پشت بوم اومد توی خونه ... ساعتها باهم بودیم ، گریه کردیم و قسم خوردیم که همیشه مال هم باشیم . مچ دستمونو تیغ زدیم و خونمون رو باهم قاطی کردیم و هم قسم شدیم که قادر رو بکشیم و فرار کنیم بریم شیخ نشین ها ...
شبی که قادر رو کشتیم شب عجیبی بود. از صبح خونه به نظرم سیاه می اومد . شب شد و قادر اومد ... در حیاط رو بالگد بازکرد ... مست مست بود . رفت اتاق ننه باباش .... مواظبش بودم ... یه لول تریاک پرت کرد جلوی باباش و چند تا بد و بیراه نثارشون کرد ... بعد منقل باباش را انداخت توی حیاط و فریاد زد : فلان فلان شده بیا این منقل رو تازه کن .... در اتاق خودمون رو هم با لگد باز کرد .... دویدم توی حیاط و خاکسترها رو جارو کردم و منقل رو آتیش انداختم و برگشتم توی اتاق ... دو تا سیلی خوابوند توی گوشم که شام چی داری ؟ انگار دستی دستی داشت خودشو به کشتن میداد . انگار میخواست کوچکترین روزنه تردید رو توی دل من از بین ببره .... حالا دیگه له له میزدم تا بکشمش و بعد مرگش بزنم توی گوشش از همون سیلی ها که وقت و بیوقت توی گوش من میخوابوند .
آبگوشت درست کرده بودم خانم جون .... توی آبگوشت یه عالمه قرص که از جمال گرفته بودم حل کردم و آوردم سر سفره ... قادر انقدر مست بود که کاسه آبگوشت رو یه سر بالا کشید و بعد از ده بیست دقیقه همونجا کنار سفره دراز کشید و خرخرش به هوا بلند شد . کار هرشبش بود. دو سه ساعت می خوابید و بعد دوباره بلند میشد و هوس میکرد بیاد پیش من ...
جمال از توی حیاط سوت زد . علامت دادم ... اومد تو ... چند تا چاقو کوبوند توی قلبش ولی مگه حریفش میشد ... خودم با دستای خودم هاون برنجی رو کوبیدم توی مغزش . چه لذتی داشت کشتنش .... دلم میخواست صد بار دیگه زنده میشد و من دوباره توی سرش می کوبیدم . اون بچگی من ، نوجوونی و جوونی منو تباه کرده بود ....تک تک سلولهام از نفرت به سرش سنگ می کوبیدن . وقتی اونو می کشتم توی خیالم پدر و مادر و همه اطرافیانم رو هم کشتم .... از همه شون متنفر بودم ....
راضی شدی خانم جون ؟ ..... این چیزائی که به تو گفتم به قاضی هم نگفته بودم ها .....من پشیمون نیستم . از بلاتکلیفی ناراحتم ... حکمم مدتهاست صادر شده ولی نمیدونم چرا اجرا نمیشه . جمال گناهی نداره ... باید آزاد بشه . اون گول خورده ... حتما" گول منو خورده .... تقصیر نداره ... من گناهکارم .... من ... فقط من ... منو ول کنین یه کاری واسه اون بکنین .... ای خدا ای خدا کاری کن اون دنیا دوباره قادر رو ببینم تا بتوونم یه دفه دیگه بکشمش و جون کندنش رو تماشا کنم ... همین ....
ساکت شد . چقدر تلاش کرده بودن تا به جای حرفای تکراری حرف دلشو بزنه ... زن دلمرده و گرفته فقط به مرگ فکر می کرد . زنی که آثار شکنجه ها و دردهای گذشته روی صورت بیست و چند ساله ش رد پائی بیرحمانه کشیده بود . بنظر میومد چند هزار سال داشته باشه ... تصویر زنده تموم هزاران سالی که دختران کوچک این سرزمین به زور فقر و جبر به اسارت برده میشن...