تبليغاتX
:: Rahaa ::

تبریک میگم عزیزم ...

 

جناب جلالت مآب

شخص شخیص دائم الکاندیدای محترم  ( دامت افاضاته )

سلام علیکم ،

        بدینوسیله درآمدن اسمتان از صندوقهای پرشکوه و دشمن شکن پر از رای را  ( بعد از عمری کاندید شدن)  به آنجناب و کلیه متعلقات و وابستگان و دوستان و نزدیکان و جیره خواران و نوکران درگاه باشکوهتان تبریک و تهنیت عرض مینماییم ...

        امیدواریم در سایه الطاف الهی و امدادهای غیبی و توجهات و ناز و نوازشهای معظم اله همیشه در صدر آرا و  پیروز میدان بی رقیب و بی بدیل  باشید.  دنیا به کام شما .... خورده ریزه های کام شما به دهان دوستان شما ، آشغال خورده ریزه های کام شما به کام سگان نگاهبان شما ... بدبختی و مرارت و تهیه و تدارک کام شما به عهده ما ملت قهرمان همیشه در صحنه ...

                                                     ( الاحقر اهالی محترم دارنده حق رای تهران و حومه )

  *** رونوشت : شخص شخیص  جناب آقای قاطبه ـــ نماینده دائمی و غیرقابل تعویض و دارنده حق رای قاطبه اهالی محترم تهران و حومه   

            

لینک ثابت   

یاس فلسفی .... جیغ بنفش ...

 

وارد مغازه که شدم ، دیدم که خانم همسایه بغلی مون داره با حرارت و هیجان با علی آقا سوپری محله بحث میکنه ... میگفت :  میدونی اگه شرکت نمی کردیم چی میشد ؟ دارو دسته ی خودشون سرکار میومدن ... باید شرکت میکردیم . نباید اونایی که خودشون میخوان بیان سرکار ... علی آقا دنبال حرفشو گرفت : مگه میشه بزاریم هرکار دلشون میخوان بکنن . باید بفهمن که ماها رای میدیم وگرنه همه به نفع خودشون میشد و خلاصه یکی خانم همسایه میگفت و یکی علی آقا و هردو خوشحال و راضی ، بقول معروف گور پدر ناراضی ...

زل زدم به زن همسایه . این همونی بود که روزی که ریختن توی خیابون ما و داشتن ماهواره ها رو جمع میکردن ، به سینه ش میزد و دادش به هوار رفته بود و بقول خودش از حقوق حقه بچه ش و خودش دفاع میکرد . زل زدم به علی آقا سوپری که وقتی یه کیسه کوچیک رو از ماست و شیر و دو سه تا هله هوله دیگه پر میکنه و میده دستم ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میکنه و میگه : همینه دیگه ... تااینا سرکار هستن گرونی هست و چرا شماها کاری نمیکنین و مگه ندیدی که دانشجوهای امیرکبیر چطور آبروشونو بردن و این شماها هستین که باید کاری بکنین و خلاصه چند تا دوهزاری نو میگیره و میزاره توی دخل ...

روز رای گیری هم خانوم همسایه رو دیدم و هم علی آقاسوپری و پسرش رو که رای میدادن ... اونم با علاقه و هیجان و حرارت ... اونروز فکر کردم که خوب این ملت تقصیر ندارن . تنها این موقع هاست که آدم حسابشون میکنن و برای اینکه بگن مردم به اصل نظام معتقدن و اگه اختلافی هم هست چیزی نیست ، آهنگ ای ایران رو واسشون پخش میکنن و هی میگن که شما ملت درجه یکی هستین و دشمن در کمین درجه ی یک بودن شماست ...

 امروز فکر میکنم که ما ملت خود باخته ای هستیم که نه در غربت دلی شاد و نه روئی در وطن داریم ... ما میریم و رای میدیم و یه عده جابجا میشن و آب هم از آب تکون نمیخوره . همین ملتی که بدون اینکه بفهمه انرژی هسته ای چیه ، مشت گره میکنه و داد میزنه و حق خودش رو طلب میکنه ... حق بدین به رژیم برحق ایران که  اگه جیک کسی دربیاد دمار از روزگارش در بیاره ...

خانوم همسایه ، علی آقا سوپری ، من ، تو ، ما ، شما و ایشان در ورطه ای افتاده ایم که امیدی به رهائی نیست . گاهی دست و پائی ، گاهی فریادی ، گاهی ضجه ای که از پشت دیوارهای بلند سردمداران حکومت بجائی نمیرسد . بعد از انتخابات هم فرقی نمیکند . قبل از انتخابات هم فرقی نمیکرد . اصلا" انتخابات در ایران چه معنی دارد ؟ دیروز بازهم بچه های هشت نه ساله در مسیر بهشت زهرا گلفروشی میکردن ... دیروز بازهم اعتیاد و فحشا بیداد میکرد ... دیروز هم فریاد بچه های دانشجو به جائی نرسید، فردا هم نمیرسد   ... بعد هم همینطوره ..

صدای آمریکا که شب قبل از انتخابات مردم را تشویق به رای دادن میکرد ، دیشب  با آوردن محسن سازگارا و داریوش همایون و سیروس آموزگار از خود رفع اتهام میکند و چه خنده دار که آنان که از دور مارا می بینند ، فکر میکنند که رای دادن این ملت خود نوعی مبارزه ست . زهی خیال باطل ...

مردم صف بستند ، رای دادند ، هر شب با علاقه اخبار انتخابات را پیگیری میکنند ، به طنزهای بی محتوا و ابله پسند تلفیزیون می خندند . فردا صبح هم از دولت گله میکنند ، فحش میدهند ، کار خودشان را میکنند ، این مردم واقعی هستند . این ملت واقعی است . ملتی که شکایت و حاجت خودش را به درون چاه میفرستد و دست روی دست میگذارد و به همه ترفندهای تحریم و جنگ و ال و بل میخندد ....

چقدر دلم میخواهد لبهای قلوه ای سرخ رنگ زنک پیر همسایه را از جا بکنم و گیسهای پسر علی آقا سوپری را بکشم ...

لینک ثابت   

داس های واژگون بیکار ....

 

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

                                          *****

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ، ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

                                       ******

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ....   

(  فروغ ــــ  زمستان ۱۳۴۳ )

لینک ثابت   

انتخب ... منتخب ... انتخاب

 

برگرفته از تیترهای روزنامه آفتاب یزد مورخ شنبه ۱۸/۹/۸۵  : 

 ــــ  معصومه ابتکار (کاندیدای شورای شهر تهران ) :  در عرصه انتخابات تماشاچی نداریم یا بازیگریم یا بازی خورده ...

 ***  ( شکر میل فرموده اید قربان ... عارضم به خدمتتون که  در عرصه انتخابات حدود ۷۵ و اندی  میلیون نفر تماشاچی داریم ، سیصد چهارصد نفر بازیگر که کاندیداها باشن و ۵-۶ میلیون نفر بازی خورده که رای خواهند داد )

 ــــ  شیخ مهدی کروبی ( دبیرکل حزب اعتماد ملی ) :  با هجوم به صندوق های رای " باارزشمند بودن رای مردم " را تثبت کنیم .

 ***  ( کی ؟ ما ؟ اوکی ... باشه اکشال نداره .... شروع میکنیم : یک ، دو ، سه   حملـــــــــــــــــــــه  ..... )

 ــــ   هاشمی رفسنجانی ( رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ) :  موضوع هسته ای ، با شعار و ادعا حل نمیشود.

 ***   ( با تحریم چطور ؟ با جنگ چطور ؟ با خریدن کشورهای درپیتی مث اوگاندا و سوریه و کاستاریکا و ... و ... چطور ؟ با باج دادن به روسیه و چین چطور ؟ با ریختن پول توی عراق و فلسطین برای تشدید خون و خونریزی چطور ؟ اگه هیچکدوم از اینا نه ... با ساختن بمب اتمی حل میشه ؟ )

  ـــــ  انجمن اسلامی معلمان ایران :  قهر با صندوق رای توجیهی ندارد .

  ***   ( مگه دوستم نداشتی ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟ عزیزم آشتی ... آشتی ، عزیزم آشتی ... آشتی )

 ــــ   انجمن اسلامی بانوان : در فضای خبرگان رهبری ، جای زنان فقیه و فرزانه خالیست .

  ***  ( احسنت ... صحیح است جای فقیهه سلطانی و فرزانه تائیدی کاملا" خالی و مشهود است )

لینک ثابت   

روزی که میخواستم از شهرمون برم ....

 

لهجه ش کلا" عوض شده . بعضی از حرفا رو نمیتوونه درست به فارسی بگه . وقتی بهم میگه هفته ی آینده میخوام برم نیویورک ، ازش پرسیدم : واسه چی ؟ زور زد که بگه ، نتوونست . بعد گفت قراره یه جلسه تحقیقاتی باشه و همه هم باید باشن . گفتم : ما به این میگیم همایش یا کنفرانس یا سمینار ، شما چی گیدی ؟  خندید و گفت :  آره همون همایش خیلی خوبه ...

تقصیر نداره . الان پنج سال تمومه که رفته . ممکنه پیش خودتون بگین اوه اینکه تازه رفته . ملت بیست ساله رفتن و فارسی رو مث بلبل حرف میزنن .... راست میگین . ولی اون از اول به عشق درس و تحقیق رفته . توی این پنج سال یا درس خوونده و یا درس داده اونم فقط به زبان اجنبی . اهل معاشرت و دوست و اینجور چیزا هم نیست . بیشتر تنهاست . ایرونی هم دور و برش زیاد نیست .  بنظر میرسه که این طبیعی باشه که توی زبون مادری تا حدی گیر داشته باشه . اینو میدونم چون بااخلاقش کاملا" آشنا هستم که اهل ادا در آوردن و این جور حرفا نیست . اهمیتی هم براش نداره که دیگران راجع بهش چه جور فکر کنن ... عاشق درسه ... ریاضی .... ریاضی محض .... ناسلامتی مدال آور المپیادی هم که هست . اونم المپیاد ریاضی ....

ده دقیقه ای که صحبت میکنیم زبونش باز میشه و خنده هاش آشنا و مث همیشه گرم و مهربون ... بهش میگم واسه ی این بهت زنگ میزنم که فارسی یادت نره ... ایران یادت نره ... وطن یادت نره ...  حس میکنم یهو میشکنه . یه بغض خفه شده از توی تلفن به سمتم میاد ... خنده ش بیشتر شبیه یه گریه آروم میشه  ... نکنه دلش شکسته باشه . اون همه ی دنیای منه ، حتی اگه باندازه ی یه دنیا با من فاصله داشته باشه .

با صدائی آرامتر از معمول حرف میزنه : نه ... اونجا یادم نمیره ... بچگی م یادم نرفته ... دبستان ، دبیرستان و دانشگاه یادم نرفته ... کوچه ها و خیابونا یادم نرفته ... مسافرت شمال یادم نرفته ... شیراز و تخت جمشید یادم نرفته ... اصفهان یادم نرفته ... تهران دوست داشتنی یادم نرفته .... مادر یادم نرفته ... پدر یادم نرفته ...  اون پرواز صبح پائیزی آبان  سال ۱۳۸۰ از فرودگاه مهرآباد هرگز از یادم نمیره ... پرواز از وطن بسوی غربت با نگاههای بدرقه کننده نگران پدر و مادر ... اون صبح خاکستری آبان ماه هیچوقت یادم نرفته ...

ولی بر نمی گردم ... به ایران بر نمی گردم ...

لینک ثابت   

روتون زیاد شده ها .....

 

همشهری روز چهارشنبه ۸ آذر  ( تیتر صفحه اول )  :

 

حداد عادل :   نگرانم مطالبات مردم افزایش یابد ....

 

جناب ریاست مجلس که فکر کنم ریاست فرهنگستان رو هم بعهده دارند ، اینجا هم از فن ظریف و شم ادبی خودشون استفاده کرده اند .... ایشون در حقیقت میخواستن بگن که :

می ترسیم روی مردم زیاد بشه و بخوان بیشتر از دهنشون حرف بزنن ....

لینک ثابت   

من و معین .... ماهواره و بز ....

 

 مکان  :  غرب تهران     زمان :  ساعت ۵/۱۰ صبح یکشنبه پنجم آذر ماه ۱۳۸۵

 مث بچه ی آدم سر جام نشسته بودم . زانوهام رو بغل گرفته بودم و با نهایت دقت و شوریدگی به یکی از آهنگهای قدیم معین گوش میکردم . کاملا" توی حس و حال آهنگ رفته بودم ... ( برای من نوشته گذشته ها گذشته ها .... تموم قصه ها هوس بود . برای او نوشتم برای تو هوس بود .... ولی برای من نفس بود )

صدای زنگ تلفن میومد . با بی میلی از جا بلند شدم و گوشی رو برداشتم . صدای نفس زدن تندی اومد و بعد خانوم همسایه یهو بدون سلام وعلیک گفت :  اگه کسی در خونه رو زد مبادا در رو باز کنی ها .... دارن ماهواره ها رو جمع میکنن .... بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت .... شونه رو بالا انداختم و دوباره به معین گوش کردم .... ( کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی چشاتم ... یه مشت خاک ناچیز ، افتاده ای به زیر پاتم ........... )  . حال خوبی بود .

مکان  :  همان غرب تهران             زمان  :  ساعت ۵/۴ بعدازظهر همان روز

دور خودم میچرخیدم و جمع و جور میکردم و با حس  خوبی که از صبح داشتم حال و حول میکردم که یهو صدای تالاپ تالاپ پاها از توی راه پله بلند شد .... جدی نگرفتم ... بعد صدا شدید تر شد و عجیب اینکه که پشت آپارتمان ما که میرسید حتما" زنگ در خونه به صدا در میومد . یه لحظه فکر کردم نکنه زلزله مصنوعی ترتیب ملت رو داده ، بعد فکر کردم معمولا" موقع زلزله مردم میرن توی خیابون نه اینکه به طرف پشت بوم هجوم بیارن که دوباره زنگ درخونه با شدت هرچه تمامتر زده شد و یکی دومشت هم به در کوبیدن .... رخت و لباسا رو ول کردم و از توی چشمی راه پله رو نگاه کردم . چشمتون روز بد نبینه کوچیک و بزرگ به طرف پشت بوم در حرکت بودن .... در رو باز کردم و پرسیدم  :  چی شده  ؟  که خانوم همسایه همون لحظه هن و هن کنون رسید و دست منو کشید : بدو برو دیش رو جمع کن .... الان خیابون پائینی هستن ... همین الان میرسن اینجا و منو باخودش کشید بالا .... فقط توونستم روسریمو از روی مبل بردارم ...

بالا پشت بوم چه خبر بود ؟ ملت افتاده بودن به جون دیشها و هرکسی سعی داشت دیش و سیمهای مربوط به ماهواره رو جمع کنه .... بدبختی اینکه بیشتر دیش ها بخاطراینکه تکون نخوره بوسیله سیمان و آجر و کیسه های شنی و چیزهای سنگین به زمین وصل شده بودن .... حالا هرکسی یک ، دو یا سه تا دیش توی دستش بود و بطرف انباریها که توی پارکینگ بود میدوید ... صدای تالاپ تالاپ ملت از توی راه پله قطع نمیشد . جمعی به طرف بالا و جمعی به  طرف پائین ...

من توی خونه تنها بودم ... دیش خودمون رو که یکی از همسایه ها کنده بود و به دستم داده بود یه جای امن گذاشتم .... هیچکس به حرف من که بابا خوب راهشون نمیدیم گوش نکرد ... همه میگفتن کافیه اینا از یه پشت بوم بالا برن بقیه پشت بوم ها در دسترسشونه .... از بالا نگاه کردم . یه اتوبوس سبز پر از بچه بسیجی ها سر خیابون پائینی بود ... وای برما ... اگه یه روزی توی این مملکت جنگ بشه چه شود ؟ فکر کنم اول خودمون خودمون رو بخوریم .... یعنی اینهمه آدم بزرگ و کوچیک نمیتوونستیم از پس چند تا بچه بر بیائیم ؟

 دو تا کامیون پر از دیش های داغون شده جمع کرده بودن . همون لحظه فکر کردم عجب تجارت پرسودی میشه با این آهن پاره ها کرد ، آخه بعضی وقتها من شدیدا" آدم مادی و پولدوستی میشم ......

اینو میگن ملت همیشه در صحنه .... ملت همیشه در صحنه همون بسیجی ها بودن که با یه یورش اونا ، همه ما ماستها رو کیسه کرده بودیم . ما کنار صحنه ایستاده ایم ، نگاه میکنیم و برای خودمون آهنگ گوش میکنیم و محض خالی بندی میگیم خیلی هم حال کردیم و خلاصه اینجور چیزا ، اگه بعضی وقتا هم جوگیر بشیم و بخوایم حرف زیادی بزنیم با یه پاتک ملت همیشه درصحنه به آنی کیش و مات هستیم .....  کسانی که برای ما تصمیم میگیرن خوب  میدونن چیکار کنن ...

معنی حریم خصوصی رو با پشت بوم به پشت بوم رفتن این ملت همیشه در صحنه ، خوب فهمیدیم .... اینو هم خوب فهمیدیم که ممکنه در آخرت هرکسی رو بجای کس دیگه توی قبر بخوابونن ... واسه همین حکومت خوب به فکر اعمال نیک و بد ما هست ...

بعد از جمع آوری دیشها و رفتن ملت به لونه هاشون ، پشت بوم مث میدون جنگ شده بود پر ازکیسه های شنی و آجر پاره ها و گرد و خاک و سیمان و گچ ولو شده بر کف اسفالت ...

مکان   : همان   غرب تهران             زمان :  ساعت ۱۰ شب همان روز

صدای تاق و توق از پشت بوم میاد ... میرم بالا ... ملت دارن آجر پاره ها و کیسه های شنی رو پرت میکنن توی کوچه  ... اعتراض میکنم .... شروع میکنن به همه از بالا تا پائین مملکت فحش دادن ... سعی میکنن اعتراض خودشونو بوسیله ریختن آشغالها به وسط خیابون نشون بدن ... خیلی جالبه . به این میگن  اعتراض خاموش و گفتگوی متمدنانه !!!! .... ساعتی بعد حتما" رفتگر بیچاره فکش پیاده میشه تا سطح خیابون رو از اینهمه سنگ و آجر و شن و ماسه و سیمان پاک کنه .........

میرم مث بز سرجام میشینم ... این آهنگ معین کجاست ؟ عجیبه !!! منم دارم به سبک خودم اعتراض مودبانه میکنم .... 

لینک ثابت   

تعجب داره والله ....

 

 ۱- آدم زن الهام  سخنگوی دولت (روم به دیفال ) باشه واز مغازه هائی خرید کنه که جرئت نمیکنن بهش جنس گرون بفروشن و دم به دقیقه هم بتوونه نامه های آنچنانی بنویسه و هیچکی نگه بالای چشمت ابروست ، اونوقت  اگه رئیس جمهور رو ستایش نکنه و اونو معجزه قرن ندونه ، تعجب داره والله ....

۲- آدم رئیس جمهور باشه و اینهمه جوون شاداب شاغل کاردرست مودب و فهمیده و خونه دار و بچه دار رو ببینه و آرزو نکنه بجای ۸۰ میلیون جمعیت ۱۲۰ میلیون جمعیت توی کشور داشته باشه ، این تعجب داره والله ...

۳-  آدم وکیل  مجلس باشه تازه حکمش هم از طرف امام زمان (عج )  توشیح شده باشه ، اونوقت اگه با دولت هماهنگ نباشه و هرچی دولت گفت به و به و احسنت نگه  ، این تعجب داره والله ....

۴-  آدم رئیس تشخیص مصلحت نظام باشه و مصلحت یه مملکت رو بهتر از هزاران آدم فهمیده و تحصیلکرده و اقتصاددان بدونه ، اگه مغرور نشه و واسه ی انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورا و مجلس خبرگان و کوفت و زهرمار  یه مملکت کاندید نشه ، این تعجب داره والله ...

۵-  آدم خوشتیپ باشه و خوشگل باشه و دکتر باشه و توی علم و صنعت استاد باشه ، اونوقت اگه جوگیر نشه و نخواد بمب اتم بسازه ، این تعجب داره والله ...

ایضـــــــــــــــــــا "   :

۶- وقتی ۱۶ سالت باشه و بابات هم کشاورز باشه و خودت هم کار نداشته باشی ، اگه به جای دو تازن یکجا ، شش تا نگیری این تعجب داره والله ...

۷- وقتی کار داری و خونه داری و ماشین داری و دک و پز داری ، یا اینهمه یار و دلبر خوکشل که توی خیابونا ریخته ، اگه بری زن بگیری این تعجب داره والله ...

۸- وقتی دستت توی جیب خودت میره و آزاد و راحت میری سرکار و بر میگردی و کسی نمیتوونه بهت بگه بالای چشمت ابروست و مجبور نیستی بانوی اول آشپزخونه باشی ، اونوقت بری واسه خودت آقابالاسر بگیری این تعجب داره والله ...

۹- وقتی میبینی یه بچه توی این مملکت باید جون بکنه تا درسش تموم بشه و اگه خدا بخواد بره دانشگاه و بعد از دانشگاه تازه اولی بدبختی و گرفتاری و کاسه چکنم چکنم به دست گرفتن  ، اونوقت  اگه هی بچه بزائی و بریزی توی این مملکت تا ۱۲۰ میلیون نفرش تکمیل بشه ، این تعجب داره والله ...

۱۰ - وقتی ببینی که با  یه فیلم آموزشی سالم !!!  میتوونی در راس خبرا قرار بگیری و از این ببعد نقش اول فیلما رو بهت بدن و اگه در  درپیت ترین فیلم هم بازی کنی پرفروشترین فیلم میشه ، اگه از خودت و طرفت فیلم نگیری ، این تعجب داره والله ...

۱۱- اگه حکومت کارد تیز نهی از منکر رو توی جیبت گذاشته باشه و ولت کرده باشه تو دانشگاه و خیابون واونوقت اگه دیدی یه پنبه و آتیشی کنار هم وایسادن و هرلحظه ممکنه گر بگیرن ، نری جلو و چاقوی تیز نهی از منکرت رو توی شیکمشون فرو نکنی ، این تعجب داره والله ...

۱۲- اگه کله ت بوی قورمه سبزی بده و بخوای یه کم دانشجو باشی و بخوای بخاطر مردمت از خودت بگذری و یه چیزائی بنویسی که مث فرمایشات خانم الهام نباشه و به مذاق دولتیان خوش نیاد ، اگه بهت گیر ندن و تعلیقت نکنن ، این تعجب داره والله ....

امــــــــــــــــــــــــــا .......

۱- اگه تلفیزیون دولتی باشی و خبر کتک خوردن دانشجوی ایرانی توی آمریکا رو توی بوق نکنی و راهپیمائی و تظاهرات ترتیب ندی ، این تعجب نداره والله .... از بس توی این مملکت به دانشجوهای خودمون لطف داشتیم و اگه از دستور ما سرپیچی کردن یا از پشت بوم پرتشون کردیم پائین یا زدیم کورشون کردیم یا کشتیمشون یا اخراج و تعلیقشون کردیم ، دیگه رومون نمیشده از برخورد بقیه کشورا با دانشجوها انتقاد کنیم ...

۲- آخرسر اینکه اگه یه وقتی دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ، این تعجب نداره والله ... حتما" داره به شهریه ترم بعد دانشگاه ، وام دانشجوئی ، کار دانشجوئی و هزار و یک بدبختی پشت سر و پیش سرش فکر میکنه .... دیگه گذشت دوره ای که وقتی بر درختی تکیه میکردی حتمنی عاشق شده بودی و گریه میکردی ...

هزاران هزار علامت تعجب بر کله ما سبز شده ، علاوه براین از خیلی چیزا که قبلنا تعجب می کردیم دیگه کوچکترین تعجبی نمیکنیم . از یاد نبریم که تعجب کلمه یست عربی و در فارسی به آن گیج و منگ شدن یا هاج و واج شدن میگویند ....

لینک ثابت