تبليغاتX
:: Rahaa ::

گرانی واقعیت ندارد ، تبلیغات دشمن است !!!....

 

دو کیلو پرتقال ، دوکیلو سیب ، یک کیلو خیار رسمی ، یک کیلو نارنگی بندری ،یک کیلو موز باضافه دو سه کیلو پیاز و سیب زمینی و دو عدد کاهو و یه کم هله وهوله دیگه ...

چقدر میشود آقا ؟  ناقابل ... نوزده هزار و هشتصد تومن ... قیمت این مقدار میوه که واسه یه مهمونی جمع و جور خریداری شده و شما حداکثر تا سه چهار روز دیگه دوباره مجبوری بری میوه بخری دقیقا دویست تومن از بیست هزارتومن کمتره ...

گوشت و مرغ و برنج و روغن هم که توی خونه بوده ... اونوقت هی بشین از صله ی رحم حرف بزن و از دوستی و محبت و همدیگه رو فراموش نکنیم و بهم سربزنیم و فکر کنیم که خیلی آدمای بامعرفتی هستیم و بفرما پرتقال پوست بگیر و جون من که این خیار  درختی نیست و رسمیه و باید یه دونه پوست بکنی ...

و اینکه ای بابا همه ی اینا که میگن گرونیه عامل دشمن هستن و اینکه اسمش گرونی نیست و این اسمش شایعه است و میشه اسمش رو تبلیغ هم گذاشت و انگار که ما بیکاریم بیاییم واسه گرونی تبلیغ کنیم و بعد که گرون میخریم داد و ناله مون بره بالا ....

آهای بالا دستیها : هیچ میدونین که اگه یه نفر جوون که خیلی هم بچه مثبته و خیلی هم آسه رفته و آسه اومده و اصلا" نه اکس زده و نه تریب کراک و شیشه اومده و نه دنبال رفتارهای پرخطر !!! جنسی بوده بخواد الان تشکیل خونه و زندگی بده تکلیفش چیه ؟  یا باید بره یه آدم خونه دار و بچه دار گیر بیاره که تکلیف خونه زندگیش معلوم باشه که فبها اگه خواست با کسی که دلش میخواد زیر یه سقف و روی یه فرش حصیر مث دوتا کفتر عاشق زندگی کنه باید کفش آهنین بپوشه و توی این شهر سگدو بزنه که یه جائی رو واسه شب تمرگیدن پیدا کنه .

اصلا بیا فرض کن که الان چند ساله بانک مسکن پول گذاشته و وامش هم حاضره ...اصلا" فرض کن که ۱۸ میلیون بهش وام میدن ... فرض کن که ۱۰ میلیون هم خودش میتوونه جور کنه ... میشه ۲۸ میلیون ... حالا صفحه ی نیازمندیهای همشهری رو باز کن .... آپارتمان همه جوره هست ماشاالله . از ته شهر بگیر بیا بالا... از متری هشتصد هزارتومان توی جنوب شهر میرسی به دومیلیون و پونصدهزارتومن توی سعادت اباد و برو بالا تا برسی به منطقه ی از مابهترون که گاهی اوقات به متری شش میلیون تومن هم میرسه .

استخر و جکوزی و انباری و پارکینگ و محل خلوت بخوره توی سرش ... آخرش میریم توی همون متری هشتصدتومن جنوب شهر بدون هیچگونه امکانات ... پنجاه متر آپارتمان ضربدر متری هشتصد هزارتومان میکنه به عبارتی چهل میلیون تومن .... باچقدر وام و قرض و قوله و نخوردن و نپوشیدن و حسرت یه مسافرت و کابوس یه عمر نداری ، تازه یه قفس میخری که توش زندونی باشی و جیکت هم درنیاد و قسط بانک رو هم مرتب پرداخت کنی ... و تا آخر عمر نتوونی نفس بکشی .

آقای الهام .... سخنگوی دولت :  گرانی تبلیغ نیست ... شایعه نیست ... آب به آسیاب دشمن ریختن نیست ... اگه خونه ت پابرجاست و نون و گوشت و مرغ و ماهی و برنج و میوه مفت دستت میرسه ، حرف دیگریست ... ما ها باید جرینگی پول بدیم ... حالیته ؟  نه فکر نکنم حالیت باشه . نفست از جای گرم بالا میاد .... از حرفات حالم بهم میخوره .... حالیته ؟

                                                *************

داد هشدار   " حماس " به  " محمود عباس "        عزیزم ، جون دلم هوش و حواس تو کجاست ؟

از چه می نالی و از چی چیا ناراحتی ؟؟؟           هرچی میخوای بیا ، این طرفا پیش ماهاست

کار باج از میلیون و میلیارد هم بگذشت                    چون که ایران همیشه حامی ما، مخلص ماست

گریهود کشته شود یاکه عرب ، هیچ غم نیست           گر عجم کشته شود ، عروسی ما و شماست

گر دلت پوند و دلار و زر و  درهم میخواست                 غم مخور ، ناله کن ، نفت در ایران برجاست

پول ، نفت ، دلار زر و سیمش مال ماست                  قسمت ایرونی ها هم یه کمی باد هواست

هرچه فریاد زنند سر سفره از بی نونی                      فکر نکن ، نون اونا هم وسط سفره ی ماست

تو بشین برسرجای خود ، ماهم اینجا                  می کنیم پوست ز سر هرچه ایرونه و ایرونیاست

اجر خود ضایع مکن ، هرچه بگویند آن کن                   آخرش قوم یهود دوست ما و فامیل ماست 

لینک ثابت   

اندر حکایت ساماندهی ...

 

ای صاحبان قدرت ، ای قوم با کفایت                 ای عابدان عابد ، ارباب زور و ثروت

ماندیم درجهالت ، مردیم از خجالت                   از بس که در شما هست نجابت و اصالت

                           تنگ است وقت ای برادر ، سامان دهید مارا

وضع لباسمان را ساماندهی کردید                     وضع کتاب و درس را ساماندهی کردید

مسکن و کار و نان راساماندهی کردید                  اوضاع مملکت را ساماندهی کردید

                            تنگ است وقت ای برادر ، سامان دهید مارا

وبلاگ  را چه کاری با دین و با سیاست ؟           سیاست هم  که کشک نیست بیفته دست ملت

یه عده وبلاگ نویس ، یه غده ی پر از درد            که ممکنه یه روزی کار بده  دست دولت

                              تنگ است وقت ای برادر ، سامان دهید مارا

لینک ثابت   

جناب نبوی ... ریز می بینی ملت رو !!!!

 

وقتی در وبلاگ آقای پارسا صائبی مطلبی رو راجع به حرفهای آقای سیدابراهیم نبوی درمورد وبلاگ نویسان  خووندم ، یادم اومد که در تاریخ یکم اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ در صدای آمریکا همین آقای ابراهیم نبوی در برنامه میزگرد شرکت داشت . راستشو بخواین  شوکه شدم ، وقتی  حالت تمسخر آلود و از بالا به پائین نگاه کردنش رو به جامعه ایرانی دیدم . راستش  دیگه  هیچوقت دنبال خووندن طنزهاش نرفتم . بنظرم بد نیست یه بار دیگه نگاهی به نقدی که در دوم اردیبهشت یعنی فردای همونروز نوشتم بندازیم . اینو رو هم از یاد نمی برم  که همون موقع مورد انتقاد خیلیها واقع شدم که از طرفدارهای سرسخت آقای نبوی بودند ... یه بار دیگه باهم میخوونیم:

                                               **********************

جناب نبوی ... ریز می بینی ملت رو !!!!

شنبه دوم اردیبهشت ماه ۱۳۸۵

دیشب بعد از مدتها که از سیاست و سیاست بازی و اینجور چیزا دور بودم ، یهو شانسکی دیدم که صدای آمریکا پارازیت نداره  و برنامه میزگردی باشما داره پخش میشه . مهمون عزیزی هم اونجا نشسته بود که با دیدنش کلی ذوقمرگ شدم . ابراهیم نبوی ... ابراهیم نبوی که به عشق خووندن مطالبش توی اون دوره نهاربازار مطبوعات چقدر روزنامه خوون شدم و موقع انتخابات نهم چقدر با مطالبش هم خندیدم و هم گریه کردم . خلاصه من قلمشو خیلی دوست داشته و دارم ... اما ...

آقای بهارلو کلی از ایشون تعریف و تمجید کرد . از دوکتابی که نوشته گفت . بعد هم خودآقای نبوی حرف زد .... چیزهائی رو میگفت که من و شما که داریم توی این مملکت زندگی میکنیم، هر روز میبینیم و میشنویم . حرف تازه ای نبود . نه راهکاری داشت نه حرف تازه ای . بین حرفاش از اینکه آقای خامنه ای هم گول احمدی نژاد رو خورده و به اون بها داده انتقاد کرد و گفت که ایشون باید بی طرف میموند . (راستش این واسه من یه کمی هضمش مشکل بود و یه سئوال برام پیش اومد که مگه ایشون توی این مملکت زندگی نمی کرده ؟!!! ) .  میگفت حالا که نیاز به مرد میدون داریم کسی نیست . همه قایم شدن ... (نمیدونم چقدر به این مطلب توجه داشت که اگه مرد میدون همین حالا بیاد وسط گود ، بیشتر از یه گلوله توی پیشونیش سهم میبره یا نه ؟ ) و خلاصه کلی حرف زد که بنظر من بیشتر تحلیل شخصیه که توی آلمان زندگی میکنه و فعلا" ایران رو از توی روزنامه ها و خبرهایی که بهش میدن درک میکنه نه بنده و حتی شما که انتخابات ریاست جمهوری رو دیدیم و الان هم استقبال های آنچنانی رو از احمدی نژاد توی شهرهائی که میره مشاهده میکنیم .

نکته خیلی جالب و درعین حال تاسف برانگیز این مصاحبه تلفنهائی بود که به برنامه میشد و عکس العمل جناب نبوی به تلفنها و میل ها .... کسانی که زنگ میزدن بسیار مودب و آگاه بودن از جمله جوانی که از ایران زنگ زد و گفت که این بازی انرژی هسته ای تا یکسال مردم رو سرگرم خواهد کرد و ازاین حرفا که نبوی حرفی نداشت بزنه و خیلی مغرور سرشو تکون داد و گفت که بله درسته ... دوم خانمی بود از سوئد که اونم بسیار عالی حرف زد . گفت که آقای خاتمی که سرکار بود آیا تعدی به آزادی و سنگسار و بستن مطبوعات و .... و .... وجود نداشته ؟ حرکت غیر قابل تصور نبوی این بود که وسط صحبتهای خانم پرید و گفت : حرفای شما تمومی نداره و بهارلو را مجبور کرد که تماس رو قطع کنه . پسر جوان دیگری صحبت کرد و حرفای خیلی خوبی زد و آخرش گفت که دوست داشته حرفاشو بزنه و بعبارتی درددل کنه ... آقای نبوی با صراحت گفت تلویزیون جای درددل نیست . ( شاید فکر میکرد که این آدم بجای درددل ، باید فحش بده یا راهکار بده یا رژیم رو عوض کنه یا خیلی راحت تر قربون صدقه ایشون بره  ) . یه نامه  طنز در مورد انرژی هسته ای و بالا کشیدن جام زهر خوونده شد که بنظر من و خیلی ها بسیار جالبتر از خیلی از نوشته های طنز آقای نبوی بود ... آقای بهارلو از خنده ریسه رفته بود ولی آقای نبوی بسیار جدی بدون حتی یه لبخند از روی ماجرا میگذشت . فقط یه دفه گفت این خاصیت مردم ماست که همه چیز رو به طنز میگیرن ...

آخر مصاحبه هم به سبک آقای حسنی امام جمعه ارومیه یه مقدار جملات طنز گفت که دیگه تکراری شده و جائی واسه خنده نمیذاره . 

اگه جناب نبوی عزیز فکر میکنه که با نوشتهاش عقیده عامه مردم رو عوض میکنه خوب حرفی نیست . من فقط یه حرف دارم . توی همین مملکت الان کسانی هستن که بمراتب بسیار زیباتر و گیراتر طنز کار میکنند . حیف که عرصه رشد نیست . شما که به هزینه ملت و به لطف دولت خاتمی توونستی از معرکه بگریزی و توی آلمان بشینی و قلم بزنی چه انتظاری داری ؟  انتظار داری که باز ملت هزینه کنند باز یه مشت آدم دیگه رو به اسم اصلاح طلب و غیره و غیره سر کار بیارن . بعدا شناسائی بشن . زندان برن ... اعتصاب غذا کنن . فکر میکنی چی عاید این ملت میشه که با تمسخر میگی : این ملت قابل پیش بینی نیستن ، ممکنه فردا روز بدتر از اینم بشه . بله ممکنه بدتر از اینم بشه . ولی شماهم مرد میدون نیستی چون اینجا نیستی . اونجا نشستن و نوشتن کاری نداره که .... بیا اینجا بنویس . زندان برو اعتصاب غذا بکن . تازه تازه فکر نکنم اون موقع هم حق داشته باشید که ایرونیا رو دست کم بگیری و اینجور با تمسخر جوابشونو رو بدی.

راستشو بخواین خیلی پکر شدم . کسانی که بهشون دل و امید می بندیم  خیلی بد امتحان پس میدن ... آقای نبوی ملت ایران رو ریز میبینه و من فکر نمیکنم که حق داشته باشه اینطوری فکر کنه .

   من نمیدونم که فردا چه خواهد شد . ولی میدونم که اون ضربه ای که ملت ایران از اصلاح طلبان خوردن، از هیچ دولت دیگری نخواهند خورد . ما هنوز داریم تاوان میدهیم . تاوان گول خوردن و اعتماد کردن .... تاوان رای دادن .... تاوان امیدوار شدن ...

آقای نبوی شما در آلمان بنویسید ما اینجا با لذت میخوانیم . ولی لطفا" ملت ایران را ریز نبینید ... این ملت همانطور که گفتید غیر قابل پیش بینی است . شاید فردا دیگر نه از اصلاح طلبان اثری بماند و نه از راست افراطی ... لطف کنید و به این فکر کنید که جامعه جوان ایرانی بسیار بهتر از گذشته همه چیز را میفهمد و درک میکند . کاش یه دفه دیگه اون تلفنها و میل ها رو مرور کنید . طنزها و گفته هایشان بسیار تآثیرگذارتر ، منطقی تر و مستدل تر  از حرفهای شما بود ...

سمبلها و الگوهای ما یکی یکی یا با گذشت زمان یا با حرکات اشتباه خود کم کم از زندگی اجتماعی ما خارج میشوند و جای خودرا به نیروهای تازه نفس و جوان میدهند . منکر تجربه بزرگان نیستم ولی میدانم که آینده ایران به دست همین جوانهای خوشفکر ساخته خواهد شد .... آخرندش اینکه اگه یه دفه دیگه زنده باشم و همین آش باشه و همین کاسه و  انتخابات ریاست جمهوری باشه و خاتمی و احمدی نژاد کاندید بشن .... در حالیکه غش و ضعف میرم واسه تیپ و قیافه خاتمی ،  به احمدی نژاد رای خواهم داد .

لینک ثابت   

هذیان ... کابوس .... رویا ...

 

انگار توی یه بیابون بزرگ داشتم راه میرفتم . آروم آروم ... صدائی از جائی نمیومد . یهو به دور و بر خودم نگا کردم . تنهای تنها بودم . ترس برم داشت . پا گذاشتم به فرار ... مث اینکه داشتن دنبالم میکردن . جلوی روم پر از درخت بود. پشت سرمو نگا کردم کسی نبود، یه بیابون درندشت بود با یه کوه بزرگ .  هرچه به درختا نزدیکتر میشدم کوه هم به من نزدیک میشد. یه لحظه فکر کردم شاید اصلا" دارم درجا میزنم ... تندتر دویدم . رفتم توی درختا، توی اون جنگل عجیب و لابلاشون  گم شدم . درختا موذیانه دست به دست هم داده بودندو گیچ و گمم میکردن . روز بود ولی توی جنگل تاریکی عجیبی موج می زد . می ترسیدم . شروع کردم دوباره دویدن .. پشت سرم صداهائی میومد ... انگاری هایده میخووند...

یادم نیست چی میخووند . بعد یه صدا توی سرم پیچید : سه روزه رفته ای سی روزه حالا .... زمستون رفته ای نوروزه حالا ... ای وای دل من  ...

 پابرهنه بودم . شلوارم پاره پاره بود. پیش خودم گفتم این شلوارو کی خریدم که اینقدر کهنه شده ... کفشهایم را چه کسی برداشت ؟  و باز می دویدم .

کلمات بی معنی و بی هدف و غلط غلوط توی ذهنم می چرخید . از گلستانه چه بوی علفی میآمد ... چه کسی بود صدا زد سهراب ؟  ... فیلم سرگیجه ی هیچکاک را دیده ای ؟ ... ای دل بلائی دلبر بالابلائی دلبر .... رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ... امشب چه شبی ست شب مرادست امشب  ... ترا من چشم در راهم ، من از یادت نمی کاهم .... قورباغه های جهان متحدشوید... چه کسی پنیر مرا گاز زده است .... ای وای ... ای یگانه ترین یار مگر آن شراب چند ساله بود ؟

می دویدم . جنگل تمامی نداشت . انگاری تمام درختا پا به پای من میدویدن ، کوه دیگر حریفشان نبود. سردم بود و عرق می ریختم ... پایم را روی چیز لزجی گذاشتم شاید قورباغه بود شاید مارمولک ... هرچه می کردم فریادم بر نمی آمد ... مثل اینکه تمام بدنم بجز پاهایم فلج بود . می ترسیدم . میدونستم دارم خواب می بینم ولی هر چه می کردم بیدار نمی شدم ... جنگل تمامی نداشت ... راستی چرا درختا ایستاده می میرن ؟ چه کسی میگفت : هیچوقت پایت رو حتی روی مورچه نذار روزقیامت باید جواب بدی ... تشنه ام .... تشنه تر از هر موقعی ... کنار چشمه می شینم شاید که عکس دلبر نازنینمو آب بیاره ببینم .... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ... اسم کوچه چی بود ؟ اسم کوچه نخجوان بود . آره نخجوان ... از اونجا میرفتم مدرسه ... ای وای کفشهایم کو ؟

می دویدم و راه تمامی نداشت . بعد انگار همه چیز متوقف شد . پاهایم هم فلج شد . روبرویم دوباره بیابون بود . یه عالمه آدم اونجا جمع بودن . خوشحال شدم و این بار با دست و پا زدن خودمو بطرف بیابون کشیدم . چه جونی میکندم من .... " بیچاره بچه م ... خسته شد "

همه ی اونا لباس سیاه تنشون بود... من لباسام تیکه پاره بود . خجالت کشیدم بلند بشم . اونا نزدیکتر می اومدن . چقدر همه چیز ترسناک بود. هیچکدوم اولش آشنا نبودن ... بعد قیافه هاشون آشنا شد . چرا همه سرتا سیاهند ؟ اینجا کجاست ؟  آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید .... مرهم مراد من بود کعبه تورو به من داد ... دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ...

دستم را بزحمت بالا بردم . هرچه کردم بگویم کمک ... نتوونستم . عین اپیزود آخر دستفروش مخملباف صورتکها هرکدوم بطرفم خم میشن و چیزی میگن ... دارم از ترس می میرم .. خودم را کنار میکشم . خودشان راکنار میکشند ......... جلوتر یه گودال عمیقه ...

هرکجا هستم باشم آسمان جای من است .. خودم را به گودال میرسونم ... انگار جان میگیرم ... قلبم درد میکند ... دستهایم را روی سینه ام میگذارم و سینه ام را میشکافم ... میخوام نزدیک سحر سینه مو پاره کنم ... دلمو در بیارم غمشو چاره کنم ...

سینه ام را میشکافم ... قلبم وسط دستهایم ست . چقدر سرده و چقدر تند تند میزنه ... میگذارمش توی گودال همه برایم دست میزنن ... با دستهای خودم روی قلب خودم خاک میریزم ... انگشتر پنج تن عقیق مادر را که خیلی دوست داشت میگذارم توی گودال و دوباره تند تند توی گودال خاک میریزم ... دیگر چیزی از قلب من و انگشتر مادر پیدا نیست . سبک میشوم . برایم دست میزنن و کل میکشن ...

بلند شدم ... از این جماعت می ترسم . داداش چه خوب کردی که اومدی مامانو دیدی ... هان ؟ چی ؟ نمیتوونی واسه آخرین بار ببینیش ؟

شروع میکنم به دویدن ... انقدر تند میدوم که زمین مبخورم.  دستی بازویم رو میگیره : بچه ی بیچاره م آخه مگه گرگ دنبالت کرده ؟ بر میگردم ... مادر است ... مامان خودم .. مامان کوچک اندام دوست داشتنی و مظلوم و صبور من ... آه مادر مادر مادر ...

در آغوش مادر هستم ... بهترین و گرمترین جای دنیا ... می بوسدم و باز میگوید یکی دیگه ... یکی دیگه درست مث همونوقتا که پیشم بود ... آرام میشوم ... همونجا می شینیم . مامان با من است . از چیزی نمیترسم ... آه مادر... مادر... مادر   

لینک ثابت   

ستاره می شود ...

 

از قدیم و ندیم رسم بر این بوده که وقتی یه چیزی ارزش پیدا می کرده و میخواستن به اون بها و اعتبار بیشتری بدن  درجه بندی میشده و بعنوان امتیاز بهش ستاره میدادن . به این ترتیب بود که فلان هتل چهار ستاره است و فلان مهمانخانه یک ستاره است و فلان فیلم و فلان سینما یک یا دو یا سه ستاره میگیرد و از این قبیل چیزها .... هنوز خیلی از ما ستاره هائی رو که بابت نمره های خوب توی دفترای ریاضی و مشق و علوم چسبیده میشد ، فراموش نکرده ایم ...

در زمان ما که همه چیز معنی و مفهوم خودشو ازدست داده و همه چیز به سخره و باری بهر جهتی شروع و تمام میشود ، این  ستاره  از همان چیزهاست که به مرور زمان تغییر ماهیت داده و وزیر علوم  به  دانشجویان ستاره میدهد و برای اهدای این ستاره ها که از جیب نامبارکش بذل و بخشش مینماید وصله هائی به آنان می چسباند  که فکر کنم در دم و دستگاه خودشون بیشتر از این موارد پیدا میشود و باید این ستاره ها را بذل و بخشش همون دولت مهرورزی عزیزش میکرد . ضمن اینکه اعتقاد دارم دانشجو اگر ستاره ای بدست آورد از دست ملت و بخاطر شهامت و  پایداری و ظلم ستیزی اوست .

با توجه به اعمالی که وزیر علوم جهت ستاره دار شدن اعلام نموده ، بنظرم بد نیست نام و تعداد ستاره ی چند نفر که لایق دریافت ستاره های اهدائی دولت مهرپرور میباشند را یادآوری نمایم تا ایشان ستاره های نامبارک جیب خودش را برای آنان خرج نماید :

۱-  پری بلنده   ***  ( به جهت یکسال زندان و تحمل ۲۰ ضربه شلاق و انجام اعمال بی ناموسی در خانه عفاف بدون مجوز )

۲-  خفاش شب   *** ( به جهت اعمال بی ناموسی در حق ناموس ملت  و گذراندن زندان و تحمل ۵۰ ضربه شلاق ... همچنین  به ایشان  یک مدال  بابت اعدام شدن اهدا میگردد )

۳-  بیچه    ***  ( به جهت اعمال بی ناموس در حق بچه های ملت و گذراندن زندان و تحمل ۹۰ ضربه شلاق ...  نامبرده نیز دارای یک مدال افتخار بابت اعدام بر سر جرثقیل میباشد ).

راستی چند نفر را میشناسید که با توجه به معیارها و ضوابط جناب وزیر علوم ،  مستحق دریافت ستاره میباشند ؟

پی نوشت یک :  توی یکی از شبکه های ماهواره ای کنسرتی از نانسی عجرم پخش می شد . تماشاچیها زن و مرد و کودک و پیر و جوان بودن... بعضی ها از خانمها بی حجاب بی حجاب بودن ... بعضی ها با روسری ، بعضی ها با مقنعه و بعضی ها با روبنده ی کامل ... این کنسرت که در لبنان بود نشون میداد هنوز پولها و کمکهای اهدائی به حاج حسین نتوونسته جلوی این جور چیزا رو توی لبنان به قول خودشون مظلوم و ستمکش بگیره ...

پی نوشت دو  : اینکه چرا واسه مطرح شدن در جامعه ی جهانی ، هر روز بامبول تازه ای درست میکنیم و واسه خودمون برنامه ی عوضی اجرا میکنیم حکایتی ست که انگار پایانی ندارد ... باش تا صبح دولتت بدمد .

پی نوشت سه :  دیشب در اخبار بیست و سی شبکه دو تلفیزیون دولتی دوبار جناب خاتمی ظاهر شدن ( بنظرم دیگه دوران انزوا بسر اومده ) .  یه دفه در مورد این صبحت میکردن که ای اونائی که به شهریه دانشگاه آزاد اعتراض میکنین چرا به شهریه دانشگاه های دولتی و غیرانتفاعی و پیام نور اعتراض نمی کنید ؟ ( منظور نظر اینکه اگه به اونا اعتراض نمی کنین به این هم نباید اعتراض کنید ) ... یه دفه هم در این مورد که این چیز هسته ای حق مسلم ماست ....

پی نوشت چهار :  این حرکات موزون و دیریم دیریم هم داره کم کم مشکل ساز میشه ها ... جناب آقای مشاعی : اگه موقع انجام حرکات موزون توسط دلبرکان ترک ، چشاتو میبستی یا یواشکی جیم فنگ میزدی این نمیشد که شده است . نوش جونت ...

لینک ثابت   

بم : پنجم دیماه هزار و سیصدو هشتاد و دو ....

 

اون بچه ی کوچولوئی که با شیشه ی شیرش از زیر آوار درش آورده بودن ، مات و مبهوت بود . چشماش بیشتر از حد معمول باز بود. شیشه شیرش نصفه بود و اون گاهی وقتا از دهنش در میاورد و سرشیشه شو به خاکهای روی زمین میمالید و دوباره توی دهنش می کرد ... انگار تموم مصیبتهای زلزله رو با شیشه شیرش به دلش میریخت ...

 پسرک ده یازده ساله بود دست خواهر کوچیکه ش رو  محکم توی دستش گرفته بود و دنبال خودش می برد و توی کوه آوار دنبال کس و کارش میگشت  . گاهی آجری را از جا بلند میکرد و گاهی سنگی رو به طرف آسمون پرتاب میکرد . حال معمولی نداشت . خواهرش تنها کسی بود که براش مونده بود . انگار تموم تکیه ش به زمین وزمان همین دختربچه شش هفت ساله بود ...

مرد ناله می کرد و به همه چیز  بد میگفت . آشکارا کفر میگفت ... چه از دست داشت بدهد ؟ زنش ، بچه هاش ، خواهر تازه عروسش که اونشب پاگشاشون کرده بود ؟ شوهرخواهرش که بدنسازی میرفت و بقول همه با یه دست میتوونست یه سنگ ده منی رو از رو زمین برداره ، چرا اینهمه آوار رو از روی تن خانواده ی اون نمیتوونست برداره ؟

زن خسته بود . انقدر خسته که نا نداشت ضجه بزنه ... گاهی صدائی از گلوش در میومد که هیچ شباهتی به صدای انسان نداشت . توی دستش فقط یه عکس بود ... عکس دخترش ... هنوز نصف هندونه شب چله با یک کاسه انار دون کرده توی یخچال بود .

بعد از  زلزله همه مات و مبهوت بودند ... یه صدای گنگ و مبهم مث یه خنده ی شیطانی توی فضا موج می زد ... هیچ تسلی ، هیچ دلداری ، هیچ محبتی نمیتوونست ذره ای از عمق فاجعه رو کم کنه ... بم در یک لحظه با خاک ویران شده بود ... نخلها سربریده ، انسانها ترسیده و رمیده ، طبیعت شرمنده و خوفناک ، شب تیره تر از همیشه و روز تیره تر از شب ...

چقدر تصویر مردی که جنازه ی دو فرزندش را به کول میکشید ، غم آور است . این جنازه ی بم بود که بر دوش مردم مصیبت زده گذاشته شده بود . این بم بود که جنازه ی ارگ تاریخی را به دوش میکشید . آنجا بم بود :  ویرانی و تاریکی و درد و عذاب و سرگردانی و بهت و هراس ....

آه از خشم زمین ، آه از وحشت و درد ، آه از حجم ستبر آوار بر تن خسته ی آن مردم خواب ...

لینک ثابت   

امشو در بهشت خدا وایه پندری ....

 

پنجره رو باز کرد و یه نگاهی به در حیاط نیمه باز کرد و دستش رو دراز کرد و چند لحظه با خدا راز و نیاز کرد . پنجره رو بست و رفت روی مبل نشست و هی تاق و تاق مفصلهای دستش رو شکست و گفت : خدایا شکرت به هرچی نیست وهست ...

بعد رخت بپوشید و بجوشید و خروشید و کله خود را کمی ژل زد و بشد برادر دوقلو با جوجه تیغی ...

شب ، شب یلدا بود و شب دراز بود و توی آسمون پراز ستاره های پر رمز و راز بود ،   قلندر هم بیکار و بیعار بود و شیرینی بود و آجیل بود و کمی لبو تنوری بود و دل بود و دل پر غم بود و حتی فال حافظ نتوونست کم بکنه تلخی دوری ز عزیزان و همش غر زد و غر زد که چرا اینقده تنهام ...

رفت سر سفره  و چنگالشو فرو برد توی یک تیکه ی نون و فرو کرد توی حلقش که بشه چاق و کمی زرنگ و چالاک که شاید بشه یکی مث مهدی بی باک ، شایدهم هادی ساعی که به الطاف الهی  بشه حاتم طائی یا یه نفر آقا مث علی  دائی... شاید یه کسی مث حسین زاده ی هرکول که از هول حلیم افتاده تو دیگ پر از روغن و حالاست که دیگه دربیاره   دستک و بامبول و نخواد ماکسیما و هی بشینه پای منقل و وافور ...

دل اون بره بریون و کمی ماست لویزون و کمی مرغ برشته با یک کم لیموی شیراز و یه کمی ترشی لیته و  یه مقدار زیادی هله هوله میخواست ...

افسوس که توی سفره نفت نبود ، گاز نبود و لیموی شیراز نبود، مرغ نبود ، یکدونه تخم مرغ نبود ... پس باز بزد گاز به اون  نون برشته و پیش خودش گفت : از فردا میرم دنبال کاری که بشم قارون دوران که بشم حاتم طائی ... 

پس رفت بخوابید و بسی خواب قشنگ دید و دخترای ناز توی شهر فرنگ دید و پول و اتومبیل الگانس جور و بساط رفقا پهن و همه سرخوش و شاسکول و دلش غنج زد از عشقی خدائی که شده قسمت من گنج الهی و همی غلت زد و پشتک و وارو ...

بیدار شد و زد توی کوچه ... تا نصفه ی شب  ویل و سفیل و نگران بود و دلش با دگران بود و توی سر اون  باد گران بود و یه چیزی توی مغزش واسه چیزی به گمان بود و خلاصه دوباره برگشت به خونه ...

 پس باز بخوابید و با اون شیکم گشنه چه چیزای خوبی دید و چه حرفای خوبی زد و چه کارای بدی کرد و بخواب دید که همون دخترک ناز و ادائی سرکوچه شده همسر و همخوابه و همخونه ایشون و همی عشق کنند باهم و از هم بگیرن ماچ و بوسه و یک بچه که یکهو نگران از توی ننو بلند شد و صدا کرد بابا را ...

صبح چو بیدار شد و یه کمی هوشیار شد ، سر و صورت  خود شست و مث آدم سر سفره ی مادر بتمرگید و  بنالید  که  : آخ ننه هیچ میدونی ؟ حوصله کار ندارم ، یعنی یار ندارم و مونس و غمخوار ندارم ... افسانه رو که میشناسی اونکه خونه ش سه چهارقدم بالاتر از خونه مشدی رجبه ، خوشگله و بانمکه ، خونه ی عمه اش ونکه ، اون رو میخوام ... میشه یه تک پا قدم رنجه کنی و بنده رو شرمنده کنی و بری خونه شون در بزنی و یواشکی این در و اون در بزنی و حرف بزنی و مزه کنی چائی این دخترک رند و کلک و خوشگله رو ....

مادر یه نگاهی به پسرش کرد و کمی دست به سرش کرد و سپس دستی کشید روی موهاش و بعد ناز و نوازش و بعدش یه کمی پول در آورد از زیر یک فرش و به پسر داد : مادر امروز برو  قرصاتو بخر ...  خاک تو سرم چند روزه که  قرص نداری ....

لینک ثابت