تبليغاتX
:: Rahaa ::

ایول آق مسعود .... ایول آق الهام ...

 

ایول اول تقدیم به  آق مسعود گل و گلاب که با اون نطق آتشینش نطق خیلی ها رو کور کرد  . همونطور که با اون نوشته های تند و تیز و بی پرواش توی شلمچه ، خیلیها ماستا رو کیسه میکردن ...

 وقتی آق مسعود رو روی سن دیدم که با همون حالت لمپن وار روشو سفت کرده بود و فریاد میزد : نه مرغ میخوام نه سیمرغ ( بر وزن نه قم خوبه نه کاشون )،  بی اختیار به یاد افاضات بی بدیل ایشان در جریده وزین و خوشنام و مردمی شلمچه افتادم که با چه کلمات نوازشبار و روح نوازی روح و جسم هنرپیشه های سینما را می نواخت . متحول شدن های یکشبه که خاص  جامعه ایرانیست ، از ایشان موجودی ساخته که امروز بجای کلمه ی " بچه مزلف " و کلمات  قصاری چون  " فاحشه ها بعد از انقلاب در سینمای ایران " ،  اینک بطور رسمی از امین حیایی و شریفی نیا و بقیه بابت نگرفتن جایزه  عذرخواهی میکند... والله  خیلی جای شکر دارد . آق مسعودی که یادم نیست توی این مراسم چفیه ی معروف خودشو انداخته بود یا نه ؟ آق مسعودی که زمانی فوتبال رو هم دشمن میدونست ،  حالا فریاد میزنه : امروز سیاست ما مثل سینمای ما شده ( این جمله شما را به یاد جمله معروف سیاست ما عین دیانت ماست ، نمیندازه ؟ )... بله ایشون  فریاد میزنه : سینمای ما با سیاست و انتخابات ما یکی شده است . حالا این یعنی چی ؟ خودش میدونه و خدای خودش ... ما که از جریان سیاست و انتخابات و داوری سینمای ایران بیخبریم . کاش خدا بدلش بندازه و همونطور که توی شلمچه مچ همه رو وا میکرد و همه رو به گند و رسوائی میکشید جریانات پشت پرده انتخابات و سیاست و سینما رو هم افشا کنه ... انشاالله که پاش به اسکار و کن و اینجور جاها وا بشه و اونا رو هم افشا کنه ... صاحب روزنامه شلمچه که روزگاری با تیترهای درشت آنچنانی و خبرای پشت پرده فساد و فحشای اصلاح طلبان ،مو بر تن آدمی سیخ می کرد . همین  بچه مومنی که حاضر بود قمه و شمشیر بدست بگیره و قلب و سینه ی هر مخالفی رو پاره پاره کنه ، به لطف ترسندگان و رمندگان ایشان ، زین پس فیلمهای سیاه از جامعه کنونی ایران خواهد ساخت . به لطف همین فیلمها به جشنواره های جهانی خواهد رفت و بعد هم ناگهان از جامعه سینمایی ایران کنار میره ... بهمین راحتی به همین خوشمزگی ... کاش میشد یک لحظه به این فکر میکرد که اول مرغ بود یا تخم مرغ یا اینکه اول مرغ بود یا سیمرغ ؟؟؟؟....

۲- ایول دوم با کمال افتخار تقدیم میشود به آق الهام گل و بلبل که بالاخره با ۱۳۰ رای موافق در مقابل ۱۰۱رای مخالف ( ۳ رای بیشتر از حد نصاب ) بالاخره کسوت شریف وزیر دادگستری را به تن کرد ... اونهم چه وزارتی ... وزارت دادگستری و به زودی زود بر صندلی مجلل وزارت خواهد لمید و چقدر به ریش من و تو خواهد خندید که :  دیدید گفتم گرونی اصلا" وجود خارجی نداره . این خودم این صندلی وزارت رو خیلی ارزون از دم درخونه احمدی نژاد اینا خریدم ...

چقدر کسای قضاوت بر تن ایشان برازنده است و من بشخصه بسیار لذت بردم از تجسم وی در ردای قاضی القضات بخصوص هنگامی که کلاه سرخی همچون قاضی شارع بر سر بگذارد . از فرمایشات بسیار متین ایشان هنگام گرفتن رای اعتماد اینکه گفته اند : من به آزادی فکر و بیان قائلم . به ویژه در مورد خانم ها و اصطلاحا" مرد سالاری بدخیم ندارم ( عجب ادبیاتی ) و مرد چنین ولایتی بر همسر خود ندارد که به او بگوید چگونه فکر کن و یا چگونه بنویس ....

بنازم ... بنازم به این همه سعه صدر و تسامح و تساهل ... بنازم به اینهمه زن ذلیلی ... بنازم به این زن سالاری بدخیم و فجیع ... یه سئوال میمونه : آیا ایشون درمورد آزادی فکر و بیان ، برای همه باندازه ی همسرشون  احترام قائل هستن ؟

نکته دیگر از معجزات آسمانی دولت  فخیمه کنونی است و آن  اینکه با این حجم کار دادگستری و این همه پرونده های عجیب و غریب میلیاردی رانت خواری و قتلهای زنجیره ای و غیر زنجیره ای و سرقتهای کلان و غیر کلان و با این سیستم عهد بوقی وزارت دادگستری ، نامبرده علاوه بر تصدی مقام وزارت دادگستری ، میتواند همچنان در سمت سخنگوی دولت باقی بماند و به هیچکس هم مربوط نیست ...

راستی اگر خبرنگاری از ایشان در هنگامی که ردای قضاوت را از تن بدر کرده و کسوت پاسخگوئی دولت را پوشیده ، بپرسد : آیا در ایران زندانی سیاسی داریم یا نه ، چه جوابی خواهد شنید ؟ در هرصورت نباید انتظار داشته باشیم که جوابیه های ایشان فرق چندانی بکند همانگونه که هنگام سئوال در مورد گرانی ، ملت را به دم در خونه خودش راهنمائی میکرد ، همانگونه هم ممکن است بفرماید : ای دوستان عزیز ... زندانی سیاسی یعنی چه ؟ بابا یه روز یه نفر روز ولنتاین پیرهنشو خونی میکنه که دل معشوقه شو بدست بیاره و اونو  بالای سرش میگیره و عکسشو پست میکنه واسه ی ژولیت خودش که اونوقت این دشمنان قسم خورده انقلاب ... این بوش حبس ابدی ، این بلر اعدامی ، این ژاک شیراک مفسد فی الارض ، این اریل شارون محکوم به اعمال شاقه ، این رایس منحرف محارب ،  همین پیرهن خونی رو که نشونه ی عشق پاک یه جوون به همسر دلخواهش !!! بوده پیرهن عثمون میکنن و شما ها باید بیائید از دم خونه ما ارزاق روزانه تون را تهیه کنیدو اگه راهش بهتون دوره برین دم خونه ی احمدی نژاد اینا ...  تازه یه عالمه ژولیت خوشگل و خوش قد و بالا هم همون طرفا هست به قیمت مفت ... لازم هم نیست که دیگه پیرهن خونی دستتون بگیرین و بهونه دست دشمن بدین ...

آخرندش  :  راستی این احمدی نژاد با این پیله ای که دور خودش تنیده ، به کجا می رود ؟  جالب اینجاست که آدمای توی این پیله علاوه بر مرام و مسلکشون ، قیافه هاشون هم بهم خیلی شبیهه ... خودتون حداد عادل رو با الهام مقایسه کنید . زیاد فرقی ندارن ... نمیدونم شاید این خواسته درونی ماست که همه اینارو یه شکل و یه جور می بینیم....

لینک ثابت   

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد ...

 

حس می کنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد ... میخواهم همه چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم . میخواهم به اعماق زمین برسم . عشق من در آنجاست ، در آنجائی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی ، خود را ادامه میدهد ، گوئی بدن من یک شکل موقتی و زود گذر آن است . میخواهم به اصلش برسم . میخواهم قلبم را مثل یک میوه ی رسیده به همه شاخه های درختان آویزان کنم ...

                                                  *************

نمیدانم رسیدن چیست ، اما بی گمان مقصدی است که همه ی وجودم به سوی آن جاری می شود. کاش میمردم و و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست . دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است .

معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است .

                                                            (( از لابلای نامه های زنده یاد فروغ فرخ زاد))

                                                *************

من از کجا می آیم

من از کجا می آیم

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست جوان را می گویم ...

لینک ثابت   

گاهی خنده ، گاهی گریه ... آخه این چه کاریه ؟

 

اول از همه یه اعتراف بکنم . من همیشه ی خدا از رفتن به بهشت زهرا تا جائی که میتوونستم فرار میکردم . ولی گاهی اوقات دیگه راه چاره نداشتم و اون هم گاهی اوقات به این صورت پیش میومد که کسی از نزدیکان یا از اقوام همکاران فوت میکرد و بناچار باید همراه بقیه میرفتیم برای تشییع جنازه و اینجور حرفا ... هیچوقت پایم را روی سنگ قبر کسی نمیزارم . همیشه فکر میکردم کسی که آن زیراست فشار پای مرا حس خواهد کرد . این باور را هنوز که هنوزه دارم . خدا خوب مرا تنبیه کرد و حالا هفته ای نیست که به بهشت زهرا نروم . چیزائی که این پائین مینویسم خاطراتیست  از دورترها و نزدیک . از خودم و بقیه ...

۱- مراسم خاکسپاری پدر یکی از همکارانم بود. وقتی که مرحوم رو آوردن و پشت سرش نماز خووندن ، صاحبان عزا و همراهان دنبال جنازه راه افتادن تا دم آمبولانس ... ماها جزو نفرات آخر بودیم . آقائی میانسال ، بسیار خوش لباس و معقول و وزین با کلامی بسیار موزون و معقول  پا به پای ما میومد و از شخصیت و بزرگواری شخص فوت شده حکایتها داشت . بلااستثنا فکر کردیم از نزدیکان آن مرحوم است و حرفاشو تائید میکردیم . وقتی به آمبولانس رسیدیم و میت را در آمبولانس گذاشتن و جماعت متفرق شدند تا هرکدوم با ماشیناشون به محل خاکسپاری برن ، اون مرد معقول و متین و خوش پوش یک دعای بلند خووند و بعد گفت : هرکس که به اون مرحوم مغفور خلد آشیان ارادت دارد ، برای شادی روحش کمکی به من بکند ... تازه فهمیدیم که اون آقا بخاطر پول اینهمه راه رو توی جمعیت اومده . والله هرکس دیگه ای هم بود اولش فکر میکرد طرف صاحب عزاست ...

۲- من این موضوع را در جائی خوونده بودم ولی تا به چشم خودم ندیدم و به گوش خودم نشنیدم باورم نشد . در مراسم خاکسپاری پدر یکی از همکاران ، مداح پس از روضه خوونی فراوون و درآوردن اشک ملت ، به صراحت گفت : اگر چهل نفر مسلمان همین الان که میت را به خاک می سپارند شهادت دهند که میت آدم خوبی بوده و گناه نکرده یه راست به بهشت میره و سئوال و جواب نکیر و منکر نداره ... بعد شروع کرد تک تک گناهان را شمردن : شما شهادت میدهید این مرد نماز خوون بوده ؟ روزه هاشو گرفته ؟ ربا نخورده ؟ زنا نکرده ؟ دروغ نگفته ؟ و برو تا آخرهمه گناهان صغیره و کبیره  ... بعد از هربار سئوال صدای دسته جمعی ملت بلند میشد که جواب میدادن  : بعله ...... همکار ما خودش آدم خیلی خوبی بود ولی ما اصلا" پدر ایشون رو نه دیده بودیم و نه میشناختیم . اصلا" چیزی از زندگی خصوصیش نمیدونستیم . خلاصه کلوم آقا مداحه با همین شیوه ، ترو فرز پرونده ی مرحوم رو بست و حساب و کتابش رو رسید و یه راست فرستادش به بهشت ...

۳- همکاری تعریف میکرد که در جریان تصادف ماشین و آتش سوزی ،خواهر زاده اش که ۵-۶ سال بیشتر نداشت فوت کرده بود. از آنجا که اولین نوه ی خانواده و بسیار عزیز همه بود ، حال همه خانواده خیلی بد بود.  می گفت که : من و خواهرم ( یعنی مادر بچه ) روی مزار بچه افتاده بودیم و انقدر زار زده و گریه کرده بودیم که دیگه رمق نداشتیم . ناگهان دستی بازوی مرا گرفت و از زمین کند و از سرخاک دور کرد و سر مرا به سینه چسباند . محکم بغلم کرد و در حالیکه سرم را نوازش میکرد ، هرلحظه بیشتر و بیشتر به آغوش خودش منو میفشرد . یه کمی که آروم شدم سرمو بالا کردم . دیدم یکی از آقایونی است که قوم و خویش دوری با ما دارد و اصلا" هم صمیمیت و دوستی و رفت و آمدی بین ما نبود . ضمنا" بین فامیل به چشم چرانی و هیزی شهرت بسزائی دارد. بله این آقا  از فرصت استفاده کرده و مرا در بغل گرفته و ناز و نوازش میکرد و ول کن معامله هم نبود که نبود ...

۴- سر خاک مادر خودم نشسته بودیم که جوانی بسیار خوشتیپ وامروزی و شیک و ترو تمیز مث دسته ی گل اومد بالای سرمون و بعد دستش رو گذاشت روی سنگ قبر .... یه لحظه توی فکر همه ی ما پیچید : ای وووووووووی چه آقای با شخصیتی ... با ما ازدواج میکنی ؟ که دیدیم یه قرآن کوچیک از توی جیبش در آورد و شروع کرد به قرآن خووندن . بازهم شک نکردیم . بعد دوباره دستش رو گذاشت روی سنگ و فاتحه خووند . بعد گفت : صلوات بفرستید . بعد انگاری فکر کرد  ما ها خیلی خنگیم ،در صورتیکه توی کف مونده بودیم ... رودرواسی رو گذاشت کنار و به ماها که مات و مبهوت نگاش میکردیم ،گفت : البته قابل نداره .. هرچی سخاوت و کرم شماست ... وقتی پولش را گرفت و داشت میرفت ، یه لحظه برگشت و گفت : خانم ها من لیسانس دارم . چرخ زندگیم با حقوق کارمندی نمی چرخه . اینجا دو سه برابر حقوقم درآمد دارم .... یادش بخیر صوت خوشی داشت ، صورت خوشی هم ... اگه اسپانسر داشت حتما" یه خواننده ی خوب میشد . هرچی گرفت حلالش باشه .

۵- یک بار هم برای خاکسپاری یکی از اقوام نزدیک رفته بودیم . همه دم غسالخونه جمع بودن ... من و منیر اصلا" گریه مون نمی اومد . بخاطر همین از جمعیت دور شدیم و رفتیم روی چمنا نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و غیبت که یهو منیر زد به پهلوم : میدونی پیش کیا نشستیم ؟ به بغل دستم نگا کردم دوتا از زنان غسالخانه با لباسهای مخصوص در حالیکه دستکشاشونو درآورده بون و روی زانوشون گذاشته بودن ، اونجا نشسته بودن و داشتن سیگار میکشیدن ... حالا چرا برق سه فاز از کله ی من پرید و پاگذاشتم به فرار ؟ بماند برای بعد .... رفتیم آنطرف تر . یه جایی بود که چیزای مربوط به همین مراسم خاکسپاری رو میفروختن مث ترمه و تسبیح و گلاب و کتاب دعا و اینجور چیزا ... ما داشتیم نگا میکردیم و خنده ای میزدیم ... چه شاد و بی خیال بودم من ... که یهو از توی نوارفروشی همونجا نوار رسول نجفیان رو گذاشتن که تازه دراومده بود . همونکه میگه : میرن آدما ، از اونا فقط خاطره هاشون بجا می مونه ... من و منیر زدیم زیر گریه ... اشکی از ما این نوار گرفت که هیچ نوحه ای نمیتوونست بگیره . موقعی به خودمون اومدیم که دیگه همه چی تموم شده بود . مرده به خاک سپرده شده بود و جمعیت در حال متفرق شدن و رفتن برای صرف ناهار بودن ....فاتحه...

وای از قطعه های قدیمی و دورافتاده بهشت زهرا ... یه فضای بخصوصی داره که با هیچ چیز نمیشه مقایسه ش کرد . سرتاسر پره از قبرهای خیلی قدیمی . ساکت ... آروم ... درختای سر به فلک کشیده و تنهائی ... تنهائی ... تنهائی ... یه وقت همه ی آدمائی که حالا زیر این سنگها چه مخروبه و چه مجلل خوابیده اند   شر و شوری داشته اند ، جوانی کرده اند ، عشق ورزیده اند، حال و حول داشته اند و ... و .... و ...

          وقتی غمگینی و تنها .... غربت تموم دنیا .... از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره

                                                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

پی نوشت یک : راوی جانم آونگ خاطره های ماکه قلبی دارد به وسعت دریا و نگاه مهربانش نگران همه چیز است، خوب میداند که چقدر دوستش دارم . هیچگاه همدردیها و مهربانیهایش فراموشم نخواهد شد . به خواسته ی دل مهربانش و به خواسته ی خودم، دوست دارم به این وبلاگ نیز سر بزنید: یک اهری و اتفاقات ساده

پی نوشت دو  :  بروید و ببینید که این خبرنگار زیل و شیطون که  قهوه خانه ای در  بلاگفا دارد ،http://www.ehsaneh.blogfa.comچه آشوبی با یه نوشته توی وبلاگش به پا کرده.

پی نوشت سه :  اگه تاکنون به قشم سفر نکرده اید یه سری به فرشته خانم بزنید که تازه از این مسافرت مارکوپولوئی برگشته http://www.peacewishful.blogfa.com 

لینک ثابت   

همگی میریم دسته تماشا ....

 

حسن آقا آدم خوبی است . او در یک وزارتخانه ی خیلی قدیمی بعنوان بایگان کار میکند . محل کارش طرفای بازار است و معمولا" یکساعت و نیم طول میکشد تا بموقع سرکار حاضر شود. هیچوقت یاد ندارد که دیر سرکار رسیده باشد . اتاقی که در آن کار میکند وصل است به سالن بزرگی پر از پرونده های راکد با حجم های باورنکردنی . معمولا" مراجعه به او بسیار کم است . پرونده هایش غالبا" از رده خارج شده اند . چه بشود که گاهی با تلفن پرونده ای را بخواهند و کسی را بفرستند تا پرونده مربوطه را ببرد . او صبحانه و نهارش را همانجا میخورد و تا ساعت ۵/۳ خودش را با گاهی با تعویض پوشه ها و گاه با حل جدول سرگرم میکند و حدود ساعت ۶ به خانه میرسد . با اینکه کار زیادی نکرده ولی خسته و کوفته و بی حوصله است . نشانه های افسردگی کاملا" در وی پیداست و با اینکه بیش از ۴۵ سال ندارد گاهی اوقات احساس میکند صدساله است  ...  نه خبر گوش میکند و نه به حرفای زن و دوتا بچه ۱۲ و ۱۶ ساله ش...

سی ام دیماه همین امسال حسن آقا تا ساعت مقرر در اداره ماند و عصر توی اتوبوس پارک شهر تا صادقیه خوابش برد و رسید به خونه .... شب یه کم اوقات تلخی غلیظی با زنش داشت و زودتر از معمول خوابید . خدائی بود که این خونه ی دوطبقه قدیمی از پدرش براش مونده بود و حداقل اجاره ی خونه نمی بایست بدهد . خدائی بود که آب باریکه ای داشت که زن و بچه ش گشنه نمونن ...شب با همون افکار درهم و برهم همیشگی خوابید . فردا صبح زود سلانه سلانه بطرف ایستگاه اتوبوس داشت میرفت که با همون چشای خواب آلود دید که به به چه قدر به در و دیوار عکس های بزرگ و رنگی زدن .... عکس ها همه جوانانی بودند در نهایت زیبائی و رعنائی ... با چشمانی خمار و دهانی غنچه مانند و صورتی سفید مث برگ گل در عنفوان جوانی و شادابی ...

 چشای حسن آقا گرد شد و با دقت بیشتری نگاه کرد . عجبا تموم این جوونای خوشگل و تر و تازه یا شمشیر آخته ای بدستشون بود یا سپر ونیزه ای به دوش گرفته بودن  .... چشماشون هم به معصومیت میزد و هم غضب آلود بود . حسن آقا فکر کرد این دل غافل پس دوباره جنگ شده و این عکس شهداست که به در و دیوار زدن ... اینهمه جوون خوشگل و امروزی با لباسهای شهادت طلبانه باز از کجا اومده بودن ؟ ... عجیب این بود که برای هرکدوم با پارچه های سبز و سیاه مراسم عزاداری برپا کرده بودن .... حسن آقا سرش گیچ رفت . یاد سالهای جنگ افتاد . درسته که اونموقع هم توی اون اتاق متروکه در همون اداره عهد بوق کار میکرد ولی یادش نرفته بود که واسه ی تهیه هرچیزی باید چقدر ایندر و اوندر میزد ....

حسن آقا سوار اتوبوس شد ... اگه به این اتوبوس هم نمیرسید برای دومین بار توی زندگیش میشد که دیر به سرکار میرسید . فکر کن ۲۵ سال هرروز به موقع برسی و اونوقت دوبار دیر سرکارت برسی .

ترافیک شدید و خفقان آور بود . طرح و زوج و فرد و اینجور چیزا هم فایده نداشت . حسن آقا به این ترافیک عادت داشت . کنار پنجره بود و هر از گاهی پنجره رو کمی باز میکرد تا هوا عوض بشه . یه کم سرشو میبرد بیرون و بقول خودش هوای تازه ی پر از دود  رو بو می کشید . همیشه در این جور مواقع از توی ماشینها که ایستاده بودن ، انواع و اقسام آهنگهای روز بیرون میزد . این تنها چیزی بود که حسن آقا رو یه کمی حال میاورد ... عاشق این بود که صدای لیلا فروهر عشق دوران جوونیش، رو بشنفه که بخوونه : یک بوسه برای قلبم یک بوسه برای تو .... یا صدای حمیرا بیاد : عزیز رفته سفر کی برمیگردی ؟... از دی جی مریم و دی جی کوفت و زهرمار و انواع و اقسام آهنگهای مجاز منزجر بود. هنوز در هوای سی سال پیش و جوونیهای خودش سیر میکرد حسن آقای کارمند ...

عجیب بود . امروز از توی ماشینها صدای گریه و زاری و نوحه میومد :  این دل تنگم این دل تنگم غصه ها دارد ، گوئیا میل کربلا دارد ... یا : دیده ها بارد ، سیل اشک آرد ...  یا :  علی اصغرم کو ؟ گل پرپرم کو ؟ براش جالب بود که این نوحه ها به هم ریتم آهنگهای امروزی و دیریم دیریم ریم خونده میشدن ... راننده های ماشینا  لباس سیاه تنشون بود ،ولی عزادار نبودن که ، چون هم میخندیدن و هم باز به دخترا متلک میگفتن ...

اونروز هم گذشت . عصر وقتی به خونه بر میگشت ماجراهای صبح فراموشش شده بود  . سر خیابون دید که چند تا دختر خوشگل خوش تیپ تیریپ خفن با موهای پریشون و یه چیزی به اسم روسری وایسادن و دارن با چند تا پسر مو بلند سیخ سیخی که همه شون لباس سیاه تنشون بود صحبت میکردن و صدای قهقهه شون تا کجا میرفت ... نزدیک تر که شد دید که واسه شب قرار و مدار میزارن ... دخترک با ناز و عشوه میگفت : من میرم هیئت علی اصغر نزدیکتره، در ضمن بابام اینا اونجا نمیان و پسرک میگفت : هرجا تو بری همونجا هیئت منه ...

تازه دوزاری حسن آقای بدبخت افسرده افتاد. باز محرم شروع شده بود. باز کوچه ی خلوت اونا محل دیدار و عشق و عاشقی جوونا میشد . هرشب مجبور بود ساعتها با زنش بجنگه که بابا خوبیت نداره هی چادرتو سرت ننداز برو توی کوچه ... این بچه هارو به این کارا عادت نده ... و زنش که : ای بابا میخوام غذای نذری بگیرم شاید حال تو خوب بشه و یه گشایشی توی کارمون واشه .... و بچه ها که : بابا میخوایم بریم بگردیم ....

حوصله نداشت برگرده به خونه .... یه کم توی خیابون اصلی بازم قدم زد و چه چیزا که ندید ... یادش به قدیم افتاد و خودش ... فکر که اونوقتا کی هیئت عزاداری شکل فیلم سینمائی بود و با ارکستر سمفونیک تهران رقابت میکرد ؟ فکر کرد که کی این همه جوون خوشگل و دلبر اینجوری عزاداری میکردن ؟...این عکسا از کجا پیدا شده بودن که روی هر در و دیواری دلبری میکردن ؟ ... یادش بخودش افتاد که از اول محرم تا آخرش فقط یه بلوز سیاه داشت که مادرش  هر دو روز یه دفه میشستش ... یاد اشکهای مادرش افتاد که چه بی ریا و از ته دل عزاداری میکرد ... یاد خیلی چیزا افتاد ... حالا از همه ی کارای اون موقعش بدش میومد . زیر لب غر زد : از ماست که برماست که برماست ...

طرف خونه پیچید ... خیلی دیر کرده بود... چند تا پسر جلوش میرفتن و با صدای نسبتا بلند دم گرفته بودن : زینب تیلیفون زد به عباس ... حسین مشغول دعواس . دیگری جوابش رو میداد :  ساعت ۵/۹ شد هنوز هیچ خبری نیست .... کجائی جیگر جان ؟  دیگری میخووند : ما دعا کردیم و رفتیم تکیه ... تکیه پله نداشت خوردیم به دختر خیکیه ...

خونه که رسید .... دید زنش آرایش غلیظ و توپی کرده و چادر مشکی ش روی دستشه ... دختر ۱۶ ساله ش شلوار برمودا با کاپشن کوتاهش رو پوشیده بود و جلوی موهاشو مث کلاغ ول کرده توی صورتش . آرایش صورتش با مامانش فرقی نداشت .  پسر دوازده سالش ژل زده و آراسته با کاپشن مشکی روبروش واساده بودن . زنش گفت یه کم غذا از ظهر مونده بخور ....

حسن آقا مغموم وشکست خورده گفت :  بسلامتی کجا تشریف می برین ؟  هرسه باهم جواب دادن :  میریم دسته تماشا ....

لینک ثابت