تبليغاتX
:: Rahaa ::

یه دونه فیلمفارسی دبش بدون آبگوشت ...

 

  بی اینکه قصد و مرضی داشته باشم همینطور که از سر بی حوصلگی و دلتنگی کانال به کانال تلفیزیونهای داخله و خارجه رو عوض میکردم ، توجهم به فیلمی فارسی جلب شد که از یکی از کانالهای ضاله خارجی پخش میشد .

موضوع در مورد دختر جوونی بود که بعلت اینکه باباش زندونی بوده توی یه شرکت استخدام میشه و بعد عاشق رئیس شرکت و بعد وعده ازدواج و عقش و عاشقیت و خلاصه فریب خوردن و حامله شدن و توی این گیر و دار آزاد شدن پدره و فهمیدن اینکه دخترش چه دسته گلی به آب داده و فراری شدن دختره از خونه ( در اینجا باید گفت که برادر دختره هم بعلت سختگیریهای پدرش از خونه در میره ) بعدش دختره میره پیش یه دوست ناباب و بوسیله اون بچه هه رو سر به نیست میکنه و خلاصه میفته توی کارای خلاف و آخرش هم پشیمون میشه و بر میگرده و پدرش هم اونو میبخشه و برادره هم اعتیادش رو ترک میکنه و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه . فیلمنامه باین تمیزی و یه دستی و نه از معنویت توش خبری و نه از معصومیت و نه از شعار و پند در عوض تا دلتون بخواد پر بود از شوخی های جنسی و حرکات و سکنات عجیب و غریب زنهای آنچنانی و رقص و بزن و بکوب و کافه و زد و خورد و هرچیزی که توی یه فیلمفارسی ناب انتظار داری ... خلاصه ملغمه ای بود که بیا و ببین . حیف که نفهمیدم اسم این فیلم چیه . ولی هنرپیشه هائی که میشناختم یکی مشایخی بود که نقش پدر رو بازی میکرد و ژاله علو که مادره بود ...

غرض از این همه روده درازی اینکه این فیلم بقدری صحنه های وقیح و رکیک داشت که آدم شاخ در میاورد که چطور اونموقع ملت میرفتن و اینجور فیلمها روی پرده ی سینماهای ایران میرفته ... روی پرده ی سینمای همین ایرانی که الان توی خیابوناش بخاطر چند تارمو و یک کم گوشت ساق پا ، پدر صاب مو و صاب ساق پا رو در میارن . توی یه وبلاگی خووندم که عکسهای سر در سینماها در قدیم بطوری پورنو بوده که حتی در کشورهای اروپائی هم جرئت اینکارو نداشتن . دوستی میگفت که تلفیزیون قبل از انقلاب چه در سریالها و چه در فیلمهائی که نمایش میداد ، هیچگونه محدودیتی از نظر مسائل اخلاقی و غیر ه و غیره نداشته . شما تصور کن که توی خونه بشینی و این جور چیزا رو با خونواده ببینی . مصیبتی بوده ها ... هی باید گل قالی رو نگا میکردی ... حالا به حرف آدمای چیزفهم میرسیم که میگفتن نباید از حد و اندازه ی چیزی بیشتر رفت . نه به اون ولنگاری و اون سینما و اون تلفیزیون و نه به این بگیر و ببند و باقالی به چند من حالا ... به قولی اون موقع از اونطرف پشت بوم افتاده بودیم پائین حالا از این طرف ... حد وسط نداریم یا اینیم یا اون ... ببین برات میشه ؟؟؟؟

لینک ثابت   

رایس مودب، ویولون زن قرمزپوش لخت ، گفتمان و شرم از شرم الشیخ ....

 

پس با هیئتی بس آزانگیز درآمدیم به شرم الشیخ ...

ای شیخ که میروی سوی شرم الشیخ .... شیخ است کلان و ریز در شرم الشیخ

قصد و غرض آن بود که روی آن زن مکاره ی ترفند باز را با گفتمانی ادب انگیز کم کنیم . شنیده بودیم که گفته است با ما مودب خواهد بود . پس بنا به توصیه ی یکی ازنمایندگان مجلس که همه چیز را در باره ی گذشته ی رایس میدانست ،جوانک قزوینی را نیز با خود همراه نمودیم تا شاید آن رایس با دیدن معشوق دیرینش به یاد گذشته ها ، هرآنچه را که تقاضا کنیم به دیده ی منت بر آورد .

پس ناهاری بود و کل سران جمع و ما نیز وارد شدیم و به عربی سلیس گفتیم السلام علیکم که آن رایس اولین بی ادبی خود را کرد و به ما گفت که انگلیسی شما از عربی ما بهتر است ... ( ناگفته نماند که جوانک قزوینی انگلیسی نمیداند وگرنه شکمش را سفره کرده بود ) سپس این احمد ابوالغیظ وارد شد و خواست مجلس مارا گرمتر کند که ما رو کم کردیم و به انگلیسی سلیس و روان گفتیم که : در روسیه مردم زمستانها بستنی میخورند چون بستنی از هوا گرمتر است ( در اینجا در دل خود به قهقهه خندیدم یادمان آمد به شکنجه های داخل  زندان که میگفتند : بستنی میخوری یا نوشابه ... خواستیم این را تعریف کنیم ترسیدیم در اعلامیه حقوق بشر بر ضد ما استفاده شود ) ... پس رایس لبخند ملیحی زد و رو به جوانک قزوینی و خطاب به من گفت : همین طور است ...

این مصری ها هیچ آداب معاشرت نمیدانند اگر میدانستند که جای ما را در سر میز شام کنار این رایس نمیگذاشتن ... یعنی اصلا" غیرت و تعصب سرشان نمیشود.( هنوز داشتیم لباس می پوشیدیم که برویم سر میزشام که جوانک قزوینی به من گفت : وای بحالت اگر که کنار عشق من بنشینی ).... وقتی وارد سالن شدیم دیدم ای دل غافل صندلی رایس درست روبروی من است و خوب البته با توجه باینکه هردو قول داده بودیم مودب باشیم ولی این دیگر غیر قابل تحمل بود که زنی ساز به دست و قرمز پوش از آنطرف سالن با سینه هائی بس دل انگیز و تن و بدنی بس قابل مشاهده به سمت ما بیاید و بخواهد برای ما آهنگ باباکرم دوستت دارم را بنوازد ( کاشف بعمل آمد که این زن را  نیزجوانک قزوینی اجیر کرده بود تا مراتب عشق و دلدادگی خود را به معشوق دیرینش ثابت کند ) پس به سرعت از جابرخاسته و برای آنکه بلائی که به سر رحیم مشایی آمده بود سرما نیاید از در کنفرانس خارج شدیم . باشد که در وطن خود بخاطر اینهمه ناموس پرستی و اجتناب از دیدن بدن عریان و رقص و آواز موزون دلبرکان غربی ، مورد تشویق ائمه ی جماعات و سردمداران حکومت قرار گیریم . شما فکرش را بکنید من می نشستم و به ساز آن دخترک عشوه گر و خوشگل ویولونیست گوش فرا میدادم میدانید چه بر سرم می آمد . به من میگفتن : رقص و آواز که نگا کردی یه لیوان عرق هم میخوردی دیگه ...

بعدا" که خودمان را کنار کشیدیم و گذاشتیم هیئتهای ایرونی برن با آمریکائیها مذاکره کنند ، همش به این فکر بودیم که خدارا شکر که تسلیم هوای نفس نشدیم و به آن زن قرمزپوش که ویولون می زد نگاه نکردیم که هیچ حتی شاباش هم ندادیم . این زنک مطرب نمیدانست که ما توی کشور خودمون از این جور چیزا نداریم و اگه داشته باشیم توی مهمونیهای ازما بهترونه که هیچکس هم خبردار نمیشه ، پبدا میشن ... راستی هیچ هم یادمان نبود که شماره تلفنی ، موبایلی چیزی ازش بگیریم شاید بعدها لازممون بشه ... عیب نداره . جوانک قزوینی ختم همه اینکاراست .

ما انجا بنشینیم در شرم الشیخ و خوش بگذرانیم . اینجا ولینعمت ما در گرما برود توی شهرستانها .... تازه آنجا بگوید که مآموریت دارد مملکت را امام زمانی کند . فاش کند  که آمریکاییها در عراق برخی از علما را احضار میکنند و از آنها در مورد امام زمان (عج) و محل زندگی اش و اینکه چه کسانی با او در ارتباط هستن پرس و جو کرده اند .... آنوقت ما سر میزشام به نوای خوش ویولون شام بخوریم و با رایس مودب گپ بزنیم و حال و حول کنیم و جوان قزوینی به مراد دلش برسد ... هیهات من الذلت ...

اعراب بهشتی را شرم الشیخ بود اعراف ..... از ایرانیان بپرس که شرم الشیخ بهشت است

لینک ثابت   

آبله مرغون ، بارون و من ....

 

انگار سقف آسمون سوراخ شده و با شلنگ آب روی سرم گرفتن ... زنگ میزنم ... بعد ازچنددقیقه بچه ی آبله مرغونی اف اف رو بر میداره :

من :  هی بچه سلام ...

بچه :  سلام   ... من :  آبله مرغونت چطوره ؟  بچه :  بهتره ، سلام میرسونه .... من :  مامانت کجاست ؟  بچه :  رفته بیرون   ... من : کجا ؟...  بچه : رفته رنگ مو بخره ...

( یه سئوال فضولانه  :  اون کدوم آدم خریه که بچه ی آبله مرغونیشو توی خونه تنها بذاره و توی این هوای بشدت بارانی بدون ماشین بره رنگ مو بخره ؟ توضیحا" بنده از ایشون خرتر هستم که توی این هوا بدون ماشین اومدم اینجا )

من : کی میاد ؟!!!  ... بچه : نمیدونم ... من : چرا تلفنش جواب نمیده ؟  بچه :  یادش رفته با خودش ببره ...

خداحافظی میکنم در حالیکه در فاصله این یکی دودقیقه مث موش آب کشیده شده ام ... یهو صدای بچه داد کشان میاد :  صبر کن خاله ... میگم : چیه؟ ... میگه : یه دقه صبر کن و بعد بدون اینکه به عقلش برسه درو باز کنه و حداقل برم بالا تا خیس تر و بدبخت تر از این نشم، میره . بدبختی اینه که خونه شون جنوبیه و سردر هم نداره و همینطور رعد و برق که میزنه  و بارونه که روی سرم میباره . پیش خودم فکر میکنم حتما" توی مخ این بچه هم آبله مرغون دونه زده که می بینم پنجره ی بالا باز میشه و بچه داد میزنه : خاله جون همونجا بمون الان مامانم میاد !!!!  ... میگم : نه... دارم میرم ، سلام برسون .  عقب گرد میکنم ... توی خیابون می دوم تا به میدون هروی برسم . اونجا یه تاکسی تلفنی هست . ماشین ندارن .... خانم توی این هوا همه ی ماشینا موندن توی ترافیک و آب گرفتگی ... حالا چند دقیقه معطل بشین شاید یکی بیاد . نیم ساعت بعد یه ماشین میاد ... مدیر آژانس دلش به حال من میسوزه و ماشین رو به من میده با کلی منت که حداقل ۱۰ تا مشتری پیش پای شما هستن ... تشکر میکنم و سوار میشم ... وسطای همت هستیم که تلفنم زنگ میزنه ... مامان بچه ی آبله مرغونیه . 

 اون :  کجائی ؟  من : دارم بر می گردم ... اون : همین الان بیا اینجا بخدا ( هزار تا قسم دیگه هم میده  ) اگه نیائی دیگه نه من نه تو ...( کاربه بد و بیراه می کشه ) چرا نیومدی تو خونه ؟ چرا این کارو نکردی ؟ چرا اون کارو نکردی و باز قسم و آیه که تورو خدا همین حالا بیا ...

بارون گاهی کمتر و گاهی شدیدتر میزنه ... ترافیک چندان سنگین نیست . نمیتوونستم پشت تلفن براش توضیح بدم که توی اون لحظه ی خاص که دم خونه شون بودم چقدر بهش نیاز داشتم . چقدر دلم میخواسته برم سرمو بذارم روی سینه ش و زار بزنم . چقدر درد دل توی این سینه ی خفه شده م تلمبار شده بوده ... نمیتوونستم بهش بگم که دیگه الان حوصله اون رو هم ندارم . دلم میخواد برگردم خونه و توی خونه یه دل سیر گریه کنم ...نمیتوونستم بهش بگم آخه ...

به بیرون نگاه میکنم ... تموم درختا سیر و سیراب و شاداب از رگبار می رقصند . هوا عجب شعر و شاعری شده ... چقدر رنگ تیره و سیاه به رنگ سبز چمنهای کنار بزرگراه میاد ... چقدر همه چیز ابری و غمگینه عین خودم ... چقدر حالم بده ...

*** نتیجه اجتماعی : دوست خوب کسیه که همیشه دم دستت باشه . نه اینکه واسه ی دیدنش چهار ساعت وقت بذاری و آخرش هم  دست از پا دراز تر و خیس آب به خونه برگردی . البته دوست بهتر کسیه که قبل از رفتن سراغ دوستش ، بهش تلفن کنه و بگه که دارم خبر مرگم میام پیش تو ...

*** نتیجه اخلاقی :  به بچه هاتون یاد بدین وقتی داره بارون میاد و دوست مامانتون که خاله صداش میکنین و دستاش هم مث اون گرگ بد گنده  آردی نکرده که خودشو بجای مامانتون قالب کنه ، پشت در خونه  وایساده ،در  رو روش وازکنین که اینجوری سرما نخوره ...

لینک ثابت   

خاطرات سال تحویل ....

 

شب شب عید سعید بود و سفره ی هفت سین پهن شده روی زمین بود به چه آداب و چه اطوار ...

 یه طرف سبزی و سیب و سمنو، یه طرف سکه و سنجد با کمی سرکه ی انگور، یه قرآن مقدس ، یه کوزه سبز شده از عدس و ماش و دوتا ماهی گنده توی یه تنگ بلوری و دوتا شمع نیناش ناش و همه چشم به تی وی که الان سال میشه تحویل و باز دوباره حالی به حولی ...

شب شب عید سعید بود و سرسفره مجید بود و حمید بود و حمیرا و سمیرا و ملوک و هم ننه کبری و علی و فاطمه و عشرت و نزهت همگی جمع وقلب همه شون تاپ به تاپ تاپ و  همگی شاد که بیاد  لحظه ی تحویل و بشه احسن الاحوال ...

شب شب عید سعید بود و یه ظرفی پر نقل کنار ننه کبری و یه دیس ملامین شیرینی خشک و یه قوطی پر آجیل همه جور و و خلاصه شب عید سعیدی بود که هرسال میشد تکرار و تکرار و باز داد ز پارسال و دعا برای امسال ...

دل مجید پر می زد که الان پری جونش در بزنه ودلش بخواد سر سال نو خونه ی اونا سر بزنه و با همون عشوه واون  نازو اون تیر نگاهاش و با اون موهای براق سیاهش که می ریخت به روی شوناش و با لباس برق برقی زرشکیش سر جنگ داشت ، راضی کنه ننه و باباش رو ...

دل حمید پر می زد که الانه در باز بشه و خدا دست ودلباز بشه و بریزه توی دستش یه عالم پول تا بتوونه اون بخره پیکان دست دوی  شیک تمیزی و بره توی خیابونای تهرون و مسافر بزنه از پیچ شمرون به سوی  پل تجریش و از اونجا بره سمت لواسون و برگرده از فشم به سوی اوشون و بیاد دوباره سمت و سوی تهرون ... یه کمی  پول بده دست ننه ش که دیگه اینقده رخت و لباس حاحی خانوم رو نشوره و پاک نکنه پنجره هاشو و تموم شب هی نماله از سردرد  دست و پاهاشو ...

اما دل مادر ... دل مادر پر غم بود و ستم بود.  روی لبش ورد و دعا بود که چه امسال و چه هرسال همش آرزو داره که مجید زن بگیره و حمید پول به دستش برسه، بشه سرحال  تا بخره پیکان دست دوم سبز جواد  دلبخواش رو ... 

 الهی قلی از زندون آزاد بشه ، شوهر مهری سربراه بشه . قدسی خانم به آرزوش رفتن به حج برسه . عالیه خانم به خونه بخت برسه ... دختر عصمت یه جائی قبول بشه . کمر منم خوب بشه تا بتوونم خوب بشورم رخت و لباس حاجی خانوم رو تا نیاره به جای  من اون زنیکه افغانی زبر و زرنگ رو ...

الهی این شب عید به همه کار بده ، به علی یه خورده آداب بده ، به مهری نجابت و شرافت و خواب بده ، به رعنا  یه کمی عقل ، به مهدی یه عالم پول و به ممد یه کمی عرضه و همت که دیگه بنگ نکشه ، نشئه بشه ، بشکنه شیشه ی در رو و پاره کنه گوش باباشو ...

الهی ارزونی بشه ، باز فراوونی بشه ، قاچاقچی زندونی بشه ، عروسی مهمونی بشه ، جنگ نشه ، صلح باشه ، این ملت آزاد بشه ، آزادی فریاد بشه کر بکنه گوش زمین و  دور و فلک رو ... به کی بگیم ما دیگه نفت نمیخوایم ، زندگی سخت نمیخوایم ، شیش و بش و هفت نمیخوایم ، آدم بدبخت نمیخوایم ؟؟؟  کی میتوونه گوش بکنه این همه بدبختی رو و باز ببنده دو باره جفت چشاش رو ...

الهی این شب عیدی تو بگیر دست ماهارو که دیگه راه پس و پیش نداریم و جز تو کی میتوونه حس بکنه بدبختی وسرگشتگی  این مردم خوب و بد و سیر و گشنه  و پولدار و گدا رو ... 

لینک ثابت   

یا روسری یا توسری ....

 

اگه حوصله نداشتم و نای بیرون رفتن و پای راه رفتن و حس و حال خوبی نداشتم ، بهترین محل برای چشم چرونی و دیدن مدلهای جدید لباس و آرایش مو و رو و ابرو همین خیابون بغلی خودمون بود ... این خیابون بغلی که خیابون درازیست نه چندان عریض ، از ساعت ۶ بعداز ظهر تبدیل میشد به عرصه و جولانگاه دختر پسرای ۱۵-۱۶ ساله که هرکدوم طول وعرض این خیابون رو از همون ساعت تا بوق سگ اشغال میکردن . چهارشنبه سوری و تاسوعا و عاشورا که دیگه غوغا بود . بعد از عید هم که  البته جای خودش رو داشت . هیچکدوم از این بچه ها مصداق  محارب و یا فاسد و یا اشاعه گر فساد و فحشا نبودن . یه عده جوون بودن که از سر بیکاری و همون حس معروف خودنمائی مخصوص این سن ، تر و تمیز و شیک و البته بد حجاب  بیرون زده بودن ... دیروز که پامو گذاشتم اونجا ، یه جوری متروکه نشون میداد . از بچه ها هیچ خبری نیست ... همه چپیدن توی خونه هاشون ... ترسیدن طفلکی ها ... حق هم دارن ...  از این باید ترسید که اونا توی خونه ها برن و بخوان سر و شکلشون رو بهم نشون بدن ...

توی تاکسی بحث داغ بود . راننده ی تاکسی به جد و اصرار میگفت که همینا که این قانونها رو وضع میکنن ،باعث و بانی این همه بی بند و باری شده اند کله گنده هاشون هرکدوم سه چارتا زن عقدی و چند تا صیغه و نشونده ( روم نشد معنی این کلمه رو بپرسم ) دارن . فیلم اون مداحه هلالی رو دیدین ؟ زنه که بغلش نشسته بود رو دیدین ؟....  دختر جوونی که مقنعه داشت و کنار پنجره کز کرده بود یواشکی گفت : یه خانومی که شکل مردا بود به من گفت موهات بیرونه تا خواستم بگم نه ... گفت اگه اعتراض کنی جات توی اتاق شیشه ای هست ... خانم بغل دستی من به خنده گفت : توی شرکتمون مهمونی از ترکیه داشتیم که شبی همراه یکی دیگر از همکاران به رستورانی در جردن رفته بوده . فردا صبح توی شرکت  به اصرار از همون همکار میخواسته که حتما" امشب رو هم بریم جائی که دیشب بودیم . از دیدن دختران ایرانی به اون سر و شکل به وجد اومده بوده ... اقای کناردست راننده گفت :  تو محل ما خانومی بود که همیشه چادر عربی می پوشید و  حجابی کامل و معقول داشت . بعدها کاشف بعمل اومد  که این خانوم زیر چادرش چیزی نمی پوشه و محل کارش هم محدوده ی ولیعصر تا تجریشه ... بحثی بود که از دیده ها و شنیده ها حکایت میکرد و در نهایت به هیچ نتیجه ای نمیرسید . قبل از رسیدن به مقصد از تاکسی پیاده شدم . حوصله ندارم ....

مسلما" کسی از وضعیت فرهنگی جامعه راضی نیست ... ما شده ایم برزخ ... در کشورهای اسلامی دیگر مث اندونزی و مالزی اگر حجاب هست حجابی کامل و واقعیست ... حجاب  به منزله انداختن یه تکه پارچه روی سر نیست . اونچه مسلمه این وضعیت پی آمد برخوردهای خشن و محدودیتهای احمقانه و حجاب اجباری در جامعه است . وضعیتی که در سالهای دهه ۶۰ وجود داشته . این همه جوان که اینک بجرم بدحجابی تحقیر میشوند همگی بعد از انقلاب متولد شده اند ... جوونای قبل از انقلاب که بیچاره ها همگی پیر و پاتال هستن و دیگه نه از مد سر درمیارن و نه تو حال مد و مد بازی هستن و نه دیگه کسی از بد حجایی و برهنگی شون حال میکنه ....

دم هر پاساژ یا مرکز خریدی جاخوش کرده اند ... بعضی ها قیافه شون مهربونه ، بعضی ها همون لحظه ی اول توی دلت رو خالی میکنن ... دلم برای اونها هم میسوزه . نفرتی که از خودشون بین جوونا ایجاد میکنن فاصله ای بوجود میاره که ممکنه هیچوقت پر نشه ...

اخبار ساعت ۹ تلفیزیون در مورد مبارزه با بدحجابی با ملت مصاحبه میکرد . اکثرا مسن بودن و شدیدا" از این حرکت جدید استقبال میکردن ( طبق معمول ) ... یاد همسایه ی بغلی مون افتادم که ریش سفید محله و همه ازش حساب میبرن ... چند وقت پیش یه پاش دم اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی بود و یه پاش دبیرستان دخترش ... باز گلی به جمال خانوم محجبه ای که گفت این راهش نیست . باید فرهنگ مردم رو درست کرد. راست میگفت این راهش نیست . بخدا این راهش نیست .

مسئله بحران هسته ای و انرجی اتمی و اینجور چیزا داره حل میشه . باید تو خود کشور بحران ایجاد کرد . باید سر مردم گرم بشه . باید که نفهمی قیمت آپارتمان تو  تهران از متری یک میلیون شروع و به متری سه میلیون و شش میلیون  رسیده ... باید که نفهمی گوشت و نوشابه و کوفت و زهرمار داره گرون میشه . باید از همین حالا چشمت رو کور کنی رو گرون شدن بنزین و گرونیهای بعدی ... باید خفه بشی و شکر خدا کنی که وضع از این بدتر نشه ...

لینک ثابت