دوبی ، دوبی چه حالی داشت ...
سوای همه ی جذابیتی که شبهای دوبی داشت ، چهارشنبه را که از عصر تا فردا صبحش در فرودگاه دوبی مسخره ی خاص و عام شدیم ، هیچوقت یادم نمی رود.
با همه ی کینه و عداوتی که از شیخ نشینها در دل دارم و دلیلش را عشق به ایران میدانم ، این بار با همه ی وجود در مقابل سازندگی و بالندگی این شیخ نشینها احساس تحقیر کردم . ایران زیبای من با آنهمه امکانات و نعمتهای طبیعی و آثار باستانی و دانشمندان و شعرا و نویسندگان بنام و روشنفکران دست ز جان شسته اش ، کم کم میرود که درمقابل تمدن جدید غربی شیخ نشینها سر تعظیم فرود آورد و چه بسا که تاکنون فرود نیاورده باشد ...
دوبی شهری که به برکت صنعت گردشگری درآمدی بیشتر از نفت رو به زوال رونده ی ما دارد، در طول این سالها که ما دنبال دشمن تراشی و بهانه گیری و مطرح شدن و حمایت از کشورهای درپیت خاورمیانه که بدنبال منافع مادی خود هستند بودیم و هستیم ، چنان بالیده و رشد کرده که به وصف در نمیاید ...
آنوقت ما از ساعت ۵ عصر به فرودگاه دوبی میرویم تا ساعت ۱۵/۹ به تهران پرواز کنیم ... هواپیماها هر دوسه دقیقه یکبار بر زمین مینشینند و هر دوسه دقیقه یکبار به هوا پر میکشند . این ایران ایر است که ۹ ساعت تاخیر دارد. به اطلاعات هم که مراجعه میکنی ، با تحقیر نگاهت میکنند و جوابت را نمیدهند . شاید هم توی دلشان میگویند ایران است دیگر ...
با تمام خفتی که در طول انتظار برای پرواز کشیدیم ، بهترین ساعات سفر را در فرودگاه دوبی گذراندم ، هفتاد و دو ملت در آنجا بودند ، از هر نژاد و هر مذهب و آیین و لباسی .... آزادانه میامدند و میرفتند . کسی به کسی کاری نداشت . سیاه آفریقائی و سیک هندی و فلیپینی و چینی زرد کنار اروپائیهای بلوند میلولیدند . هرکسی کار خودش را میکرد . پیرمردها و پیرزنها کوله پشتی بر دوش راحت و آرام در کنار هم گام بر میداشتند . جوانها آزاد و راحت با لباسهائی که دوست داشتند در کنار هم نشسته بودند و موزیک گوش میکردند . زنها هم با روبنده و چادر بودند هم نیمه لخت ... مردها هم کت و شلوار پوشیده میگشتند هم با شورت کات ...نه از طرح امنیت اجتماعی خبری بود و نه بگیر و ببندی بود و جالب که تو احساس امنیت و آزادی و آسودگی بیش از حدی داشتی ...
این تفاوت دوبی است با ایران ... من تفاوت دوبی با ایران را در دیسکوتها و کاباره ها و بارها ندیدم تفاوت را در امنیت و آسایش ملت دیدم ... تنش و اضطرابی که در قیافه ی اکثر افراد مملکت خودمان میبینیم ، به هیچ عنوان در چهره ی آدماهای اونجا جا نداشت ... براستی که احساس امنیت چه نعمت بزرگیست ...
