تبليغاتX
:: Rahaa ::

از تو قلک چشات سکه های رنگارنگ می ریزه توی هوا ...

 

دمت گرم سیمین غانم با اون صدای هنوز قدرتمندت که سالن رو به لرزه در آورد. دم ارکستر جمع و جورت گرم که اینجور ملت رو به وجد آوردند ... دمت گرم سیمین غانم که بعد از ظهر گرم روز سی و یک فروردین رو توی سالن معمولا" خاموش و خسته ی وحدت ، واسه ما به یه خاطره ی خوب  تبدیل کردی ... دمت گرم .

خسته نباشید !!! حراست محترم تالار وحدت که از حرکات موزون زنان دربند ایرانی در جمعی که همه و همه همجنس بودند ، جلوگیری کردید و لعنت و فحش اونها رو به جون خریدید .

دمت گرم آهنگهای خاطره انگیز سالهای دور و نزدیک ...

دمت گرم آهنگ همیشه جاودانه "  ای ایران " که همه را از جا برکندی و جانی تازه به روح خسته  و ناتوان ما بخشیدی ...

دمت گرم سیمین غانم ...  ناز نفست ...

 

لینک ثابت   

به من نخند ، یه روز دلت دل به کسی می بنده ...

 

توی گیرودار و هاگیر و واگیرهای انتخابات اسفند ۸۶ ، توی برنامه ی تفسیر خبر صدای آمریکا یکی از خنده دارترین سوالها از مهمان برنامه شد که :  شما فکر می کنید انتخاب ۲۴ اسفند برای انتخابات مجلس ایران که مصادف است با روز تولد رضاشاه  ( مسبوق به سابق هستید که رضا شاه سابق پدر محمدرضا شاه سابق و پدر بزرگ رضا پهلوی میباشد )  چه ربطی بهم دارد و چرا مسئولین نظام این روز را برای انتخابات انتخاب کرده اند ؟  بقدری این سوال مسخره به نظر میامد که یادم نیست مهمان برنامه چه گفت و بعد چه بحثی پیش آمد . دلم میخواست از مجری برنامه بپرسم که بنظر شما طرح این سوال در شرایط فعلی ایران چه ربطی به این اوضاع و احوال دارد ؟ بهتر نبود سوال میکردی انتخاب این روز درست زمانی که ملت در هر شرایطی به دنبال لقمه ای نان و احیانا" سور و سات شب عید خود هستند ، آیا باعث نمیشود که  صاحبان زر و زور و تزویر هر کاری دلشان میخواهد بکنند و هرکسی را که دوستشون میاد  انتخاب کنند و غیره و غیره و غیره ؟؟؟

اگر توونستی روبروی قهرمان ملی میهنی مذهبی این ملت وایسی و بپرسی : بابا هیکل ، بابا پهلوون ، تو با اون یال و کوپال و دست و دستار و مدال و نشان و پول و پرشیا و خونه و زندگی  توی همین ایران ، چطور راضی شده ای واسه زمینهای یکشبه بالارونده ی  و برج شونده ی دوبی تبلیغ کنی ، چطور از شهرت و ثروت و اعتبار خودت واسه ی دل مردم مملکتت مایه نمی ذاری ؟ خیلی ایول داری ... چون اگه این حرفا رو بزنی و این پهلوون با نک انگشتت پرتت نکرد توی همون آبهای خلیج همیشگی فارس ، خیلی شانس آوردی .

رندی می گفت : ما که تخت جمشید و پاسارگاد و هزارها هزار اثر تاریخی کشورمون رو داریم به باد فنا میدیم ، حالا این سه تا جزیره هم روش . دور نیست که دست عربها بیفته و آباد و آزاد بشه و مرکز خرید بشه و هوارتا برج توش بالا بره و رفت و آمد ماهم به اونجاها هم فال بشه و هم تماشا ... نگهداریشون که از عهده ی ما برنمیاد . چه گلی به سر مردم محروم این مناطق زده ایم که حالا اینقدر سعی در حفظ این سه تا جزیره داریم . حرفیه ها ...

باخت های ۴ تیریکی تیمهای پرسپولیس و استقلال به نظر شما کمی تا قسمتی مشکوک نیست ؟

جشن هسته ای رو گرفتیم و شادی کردیم و دف زدیم و کف زدیم و کف کردیم و حقمون رو که گرفته بودن گرفتیم بحدی که دست هر کدوممون از گرفتن این حق مسلم داره جیلیز و ویلیز میکنه . حالاست که از مزایای این هسته جادوئی لذت ببریم و حال کنیم و چه و چه و چه ...

در اخبار پزشکی ۶ شبکه تلفیزیونی میبینی و میشنوی که این گوجه فرنگی عجب خاصیتهائی داره و ضد سرطان و یرقان و خلاصه بر هر درد بی درمان دواست و اگه بخوری آنتی اکسیدان داره و پیر نمیشی و سرطان روده ی بزرگ نمیگیری و ویتامین ث داره و کلسیم داره و اینو داره و اونو داره و خلاصه تازه حالیت میشه که عجب چیز خوبیه و فردا زنبیل به دست در بدر به دنبال گوجه فرنگی میگردی و انگار که تخمش رو ملخ خورده ... سبزی فروشی از مابهترون سر خیابون یه جعبه اون زیر قایم کرده و وقتی سراغ این میوه ی تخصصی علمی رو ازش میگیری میگه : بعله دارم و بعد که از شادی بال درآوردی که از شر سرطان روده ی بزرگ در امان مانده ای با دیدن قیمت کیلوئی ۳۰۰۰ تومنی اش درجا سکته سر پا میزنی و خلاص و دیگه لازم نیست از سرطان بمیری ...

ای مارادونا ، ای جناب ، ای بزرگ ، ای سابقا" فوتبالیست با دست گل زن ، ای طرفدار می ناب ، ای عشق کوکائین و مورفین و اکس و همه جور نشئه جات ،ای کشته مرده ی چیگرهای خوش تن و بدن هر نقطه ی دنیا ، ای توپولو ، ای گوجه فرنگی ، ای همه صفات خوب عالم در تو یکی جمع ،  این پیرهنت رو نمیدونم چند فروختی به ما ؟  حتما" فیدل جونت  ازت خوب نخریده ... یا حتمنی تو هم بوی نفت به مشامت رسیده ، عیب نداره ماهم میتوونیم در عوض هرچی دلت بخواد واست کاپشن چینی فرد اعلا امضا کنیم و بفرستیم . قبول ؟

املاک رابینسون دبی با انواع و اقسام قهرمانان و هنرپیشگان ایرانی در خدمت منافع امارات ، آماده ارائه و فروش  همه گونه ملک و املاک با اخذ اقامت دائم و یه دستگاه ماشین و حال و حول توی  کاباره ها و کلوپ  و دانسینگها  و رفتنیگ و اومدنینگ ها در خدمت جماعت تازه به دوران رسیده ایرانی ست . مگه بده یه خونه اینور داشته باشی کار درست با انواع دله دزدی و چاپلوسی و مهر نماز به پیشونی چسبوندن و پول درآوردن از عرق جبین این ملت شریف و بعد بری اونور آب یه خونه بخری مفت مفت با همه جور امکانات و بعد حالی به حولی ؟؟؟....بر منکرش لعنت . ما که مخلص املاک رابینسون دبی هم هستیم . همینجور هم مفت و مجانی واسش تبلیغ در میکنیم . فقط حیف که رضا زاده و حجازی و عزیزی و چه و چه و چه نیستیم . فقط حیف که از دیدن تبلیغاتش یه جوری دل و روده مون بهم می پیچه و سر و مغزمون دینگ و دانگ میکنه ....

بعد از اینهمه چرت و پرت ، بدینوسیله از این آمریکای جهانخوار درخواست عاجزانه داریم یک کمی از اون ابرهائی که بارون سیل آسا میزنه ، به طرف مملکت ما فوت کنه . چون اینطور که ما شنیده ایم انگاری این بی بارونی امسال همش تقصیر اونه و این آمریکای جهانخواره که نمیزاره ابرا این طرفی بیان ... خدایا هیچکس رو محتاج دشمن نکن . ما که مردیم از بی بارونی توی این فصل که باید زیر باران خیس شد.

                                          *********************

  به من نخند ، یه روز دلت دل به کسی می بنده.....  اون روز می بینی عاشقی گریه نداره نه خنده               

لینک ثابت   

حسن ، تو چقدر زیاد شده ای حسن ....

 

توی کسائی که گاه و بیگاه در خونه ی مارو میزنن و التماس دعا دارن ، دونفر هستن که توی فک و فامیلمون  از کفر ابلیس هم مشهورترند  . اسم هر دوشون هست حسن  و بر هر حسن توضیحی واجب و بر هر توضیحی تفسیری لازم ...

۱- حسن یک : مردیست بسیار موقر و مودب . کت و شلوار نسبتا" کهنه ای می پوشد که از این بالا (طبقه ی چهارم ) بسیار تمیز و مرتب  بنظر می آید . در که بزند هرکی جواب بده از دختر هفت هشت ساله تا خانم پنجاه و چند ساله را ،  حاج خانم خطاب میکند  . با آقایون میونه ی خیلی خوبی نداره .بعد از کلی دعا و ثنا و حمد و بداهه گوئی و چرب زبانی ازت میخواد که مث هر دفعه کمکش کنی و حتما" توی کیسه ای که براش توش پول میزاری میوه ای یا شیرینی یا هر چیز خوردنی دیگه غیر از پوشیدنی بذاری . بعد هم تقاضا میکنه که اگه میتوونی خودت بری پائین که البته معمولا" پائین نمیشه رفت و از همین بالا کیسه ی پرشده واسه ی حسن رو میندازی پائین با هزار عذرخواهی و معذرت ... هرچی باشه سنی ازش گذشته .

اما تفسیرش : نذر واسه این آدم ردخور نداره ... کافیه چیزی از خدا بخوای و بگی اینقدر نذر "حسن یک" میکنم که طولی نمیکشه و کارت رو روبراه میشه  . بیشتر دوستان و آشنایان وقتی از همه جا ناامید میشن ، زنگ میزنن که فلانی اینقدر نذر حسن کردم ، حواست باشه . اگه نذرم برآورده شد بهش بدی . معمولا" کیسه ای  که واسه این کار کنار گذاشتم پر میشه از پونصد تومنی  تا پنج هزارتومنی . وقتی حسن میاد و اون کیسه نایلونی  پر از نذر و نیاز رو واسش میندازم پائین ، بلافاصله دوباره زنگ در رو میزنه و میگه ... حاج خانوم میدونی که من حسنم ... حسن . مخلص شما ... دعات میکنم . یادت نره که من حسن هستم . حسنی که هرماه میاد و مبادا  یه وقت اشتباه نکنی با حسن های دیگه و خلاصه دوباره کلی دعا و ثنا و تشکر و اینجور چیزا که خودت هم شرمنده میشی و دلت میخواد که اف اف رو بکوبی توی مغز خودت تا بالاخره راهشو بگیره و بره ...

 نمیدونه که توی اون پولا که بدستش رسیده چقدر آه و اشک و التماس و نذر و نیاز قاطیش شده  ... نمیدونه که چه بچه هائی رو سر براه کرده و چه شوهرائی رو که پشیمون و نادم به خونه برگردونده و چه خونه هائی که با دعای اون خریده شده و چه کسانی که بد کرده بودن به خاک سیاه نشونده و چه مریضهائی رو که شفا داده و خلاصه چه دردهائی رو که درمون کرده . باور کنید که هنوز خودم هم از این مسئله چندان سر درنیاوردم که چرا نذر واسه این آدم اینجوری جواب میده . یعنی ممکنه ایمان و اعتقاد به موضوعی ، واسه این همه درد چاره ساز باشه ؟ نه اینکه فکر کنین من خرافاتی و مست و دیوانه ام . نه ... حالا شاید قرار بوده که همه ی اون مسائل حل شدنی باشه و حالا ما فکر کرده باشیم که این از کرامات این جناب حسن آقاست  ... نمیدونم . الله اعلم ... 

توضیحا" :  توی این دو سه سالی که گذشته ( نمیدونم به چه دلیلی ؟) ایمان به اعجاز حسن آقای مذکور رشدی غیر عادی داشته است .

۲- حسن شماره ی دو  :  سالی یه بار حوالی عید پیداش میشه . اولین بار موقع اسباب کشی از یه خونه مون به ما مقداری کمک کرد و از اون ببعد شد عزیز السلطان یکی از افراد خانواده ... در میزنه و حتما" میاد بالا . روی پله اولی دم خونه می شینه و شروع میکنه به حرف زدن از همه چی و همه جا ... از سیاست گرفته تا بیکاری خودش و بیعاری پسرش ... معمولا" لباس و چیزای بدرد بخوری از وسائل خونه میگیره . عیدیش هم بجای خود . چائی میخوره و گپی میزنه و بعد دعائی میکنه و خداحافظ . هیچکس تا حالا واسه ی این حسن نذری نکرده ولی اومدن و رفتنش یه آرامش بخصوصی به خونه میده ...

تفسیر :  گاهی وقتا بدون اینکه حاجتی رو برآورده کنی عزیز میشی ...

این ها رو داشته باشین تا برسم به اینکه دیروز ناغافل توی خیابون پاشنه ی کفشم شکست و مدت زیادی لنگ لنگان دنبال یه کفاشی گشتم تا بالاخره کنار یه دیوار زیر سایه ی درخت پیرمردی رو دیدم که بساط پهن کرده بود. افغانی بود . قیافه ای بسیار شیرین داشت . موها و ریشهائی به رنگ برف ... صورتی تمیز و روحانی ... لهچه اش بسیار شیرین و دوست داشتنی . وقتی کفشمو درست کرد ، گفت : جوری درست کردم که چند سال واست کار کنه . بهش گفتم چقدر میشه ؟ گفت : هر چی دوست داری . اینقدر شیرین فارسی صحبت میکرد که بی اختیار پرسیدم اسمت چیه ؟ خنده دلنشینی کرد و گفت : اینجا همه به من میگن حسن . شما هم بگو حسن ...

گاهی برای اینکه چیزی نوشته باشی ، چیزی مینویسی که خودت هم شک داری خودت نوشته باشی ...

لینک ثابت   

کاف شو ...

 

سلام و عید شما مبارک و سال خوبی داشته باشین و  شادی واستون بیاد و غم نیاد و همه چی وفق مراد دلتون باشه و سفره تون پر نعمت و خوان مهمون نوازیتون گسترده و اخمای پیشونی تون کم و خنده رو لباتون فراوون و خلاصه غم بره و شادی بیاد و محنت بره و روزی بیاد ...

این از سلام و احوال پرسی سال نو ...

طبق معمول هرسال تعطیلات کسل کننده و پایان ناپذیر عید و بازم طبق معمول سنواتی تشکر از جمشید جم خدا بیامرز که این عید رو اختراع !!! کرد که حداقل سالی یه دفه قیافه ی خوکشل یا نحس یه عده رو که شاید اصلندش هم دلمون نمیخواسته ببینیم . اونم عیب نداره چرا ؟برای اینکه شاید   حظ وافر ببریم یا حرص فراوان بخوریم ...

طبق معمول هرسال مراسم چهارشنبه سوری که اتفاقا" امسال کمرنگتر از هرسال برگزار شد به لطف تهدید و ایجاد فضای " پدرتون رو در میاریم  "  ( که البته یه نموره  از این بابت ممنونشون هستم چون دو سه سال پیش چیزی نمونده بود با یه ترقه ی ناقابل به دیار باقی بشتابم و جمعی خلاص و خوش بحالشون بشه )

طبق معمول هرسال سفره ی هفت سین رنگین تر از هرسال  ولکن (ولاکن ؟)  بی حال تر از هرسال . سبزه ها رو زود سبز کرده بودم زود زرد شدن ... ولکن (ولاکن ؟)  ماهی های کوچولو  زنده اند و سرحال و قبراق ...

چه کارائی کردم ؟ هیچی ... فقط توی این همه برنامه های رنگ و وارنگ تلفیزیون های ضاله ماهواره ای یه چیزی خیلی به مذاق ما خوش آمد و اون دیدن تمام و کمال برنامه " کاف شو " بود که قبلنا جسته و گریخته قسمتهائیش رو دیده بودم . کاف شو برنامه ای از پرویز صیاد بوده که در زمان شاه ساخته شده و در حقیقت هجویه ای بر برنامه ها و شوهای تلفیزیونی اون موقع  بوده است ( حال میکنید ادبیات رو ؟ )

چیزی که در این برنامه بسیار جلب توجه میکنه موضوعاتی هست که مطرح میشه . انگار همه ی اون مسائل در زمان حال داره اتفاق میفته . سانسور و خود سانسوری و عشق و علاقه ی جوونا به خوانندگی و بلبشوی فرهنگی و مردم پر از دروغ و نیرنگ که چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند و مسائل مادی و موضوعاتی مث مسکن و نبودن کار و درآمد در روستاها و مهاجرت روستائیان به شهر و زرنگی و مرد رندی آدمای کلک سیاست مدار و خلاصه هزار مسئله دیگه که توی همین برنامه چند ساعته گفته میشه و عجیبه که در اون زمان پخش شده زمانی که گفته میشه همه چی تحت سانسور مامورای امنیتی و اینجور چیزا بوده .

از همه چیزا جالبتر همون مسئله تضاد  فرهنگیه ... رقص باله  مری آپیک با پرویز صیاد که کم کم از اون حالت اوپرائی خودش خارج میشه و  به  دیریم دیریم دبش فارسی تبدیل میشه ، به سادگی و زیبائی هرچه تمامتر این مسئله رو نشون میده و این یعنی اینکه نمیتوونی به این راحتی ها فرهنگ توده ی مردم رو عوض کنی ...

این برنامه که در زمان خودش بنظر من طنز تمام عیاری بوده ، دهها وشاید صدها پیام را به راحتی به بیننده منتقل میکرد که الان دانشگاه تلفیزیون ایران نه اینکه نتواند بلکتم جرئت و یارای بازگویش این مطالب را ندارد ...

حالا این چه ربطی به نوروز داشت خدا میداند و بس . ببخشید تازگیا کم حوصله شده ام ... بهتر خواهم شد در سال ۸۷ انشاالله ..

در ساله ایزد تبارک عید همگی بود مبارک ... خلاص  

لینک ثابت