امشو در بهشت خدا وایه پندری ...
هماخانم آه بلندی کشید و آخیشی گفت و تکیه شو داد به دیوار پشتی و چشاشو چند لحظه رو هم گذاشت . توی خوابش هم نمی دید که بالاخره به آرزوش رسیده باشه . چقدر به این و اون التماس درخواست کرده بود که این دفه که میان زیارت ، هرجور شده اونو هم بیارن . مگه نه اینکه از همه خوشیها و زیارتها و سیاحتهای دنیا بی نصیب و بی بهره مونده بود . خنده دار تر از همه اینکه اسمش توی شناسنامه نوشته شده بود : هما خانم سعادت ... حالا چه همائی و حالا چه خانمی و حالا چه سعادتی ؟ بماند ...
هماخانم یه دفه ی دیگه دستش رو برد زیر پیرهنش و نامه رو واسه هزارمین بار لمس کرد . چقدر به پسر مش یعقوب التماس کرده بود که این نامه رو بدون یک کلمه پس و پیش براش بنویسه . خدا عمرش بده پسر بچه هم هرچی هما خانم گفته بود نوشته بود بی کم و کاست . هما خانم همراه نوشته شدن نامه اونقدر اشک ریخته بود که بالاخره اشک بنده ی خدا نامه نویسش رو هم درآورده بود .
چی باید می نوشت ؟ نوشته بود که به حرمتت قسم منو از شر این مرتیکه معتاد بی آبرو که همین صنار سی شاهی درآمد رخت شوری و کلفتی رو ازم میگیره و دود میکنه و تازه ادا هم در میاره که با این پولا نمیشه جنس اعلا خرید ، راحت کن ... احمد رو سر براه کن انقده دنبال شر نباشه . انقده زور نگه . انقده مردمو اذیت نکنه ... ا اکرم رو همون اکرم نگر دار... بی همه چیز اسم خودشو کرده اکی و راه به راه اینور و اونور سرگردونه ... کاری بکن یه خری پیدا بشه دستشو بگیره تا بیشتر از این آبرو ریزی نکنه . انقده هر روز منو دم کلونتری نخوان ... چقدر واسه اجابت این دعاها باید گریه میکرد ؟
خانم بغل دستیش تکونش داد : پاشو ... وقتشه . بریم نامه رو بندازیم . باید بریم ... بعد یه بطری آب معدنی کوچیک از کیفش درآورد و جلوی چشمای تشنه ی هماخانم سعادت سرکشید . هما خانم پاشد . دور از چشم خانم بغلی قمقمه ی کهنه رو که اکرم بهش ماموت میگفت بیرون آورد و همون زیر چادرش چند قلپ آب خورد و توی دلش بخودش لعنت فرستاد...
چند نفری دور چاه حلقه زدن ... یکی یکی نامه ها رو فرستادن توی چاه ... هماخانم دوباره دستشو برد زیر پیرهنش ، نامه رو در آورد ... چند تا دعا خووند ... یه عالمه نذر و نیاز کرد ... یه عالمه اشک توی چشمش رو ریخت روی پاکت نامه و یواشکی نامه رو انداخت پائین ...
از فرداشبش اکرم دیگه خونه نیومد . هماخانم هیچ نگران نشد . عادت داشت که اکرم پاری وقتا هفته به هفته هم خونه نیاد ...
به سه روز نکشید که شوهرش سر کوچه بدون اینکه آخی گفته باشه ، درجا سکته زد و مرد ... نه کسی از مرگش ناراحت شد و نه مجلسی براش گرفتن ... چند تا در و همسایه جست و گریخته بهش تسلیتی گفتن و تموم ...
دوهفته بعد از مرگ شوهرش ، پسرش احمد رو به جرم زورگیری و تجاوز به زور و عنف ، قاطی اراذل و اوباش گرفتن و دو سه روز بعد جنازه ش بالای دار می رقصید ...
نزدیک به یک ماه بعد ، یه روز همسایه در خونه شو زد و گفت که تلفن باهاش کار داره . چادر نمازش رو روی پیرهن سیاه پوشید و رفت پای تلفن ... صدای شادو سرحالی پشت تلفن فریاد زد : مامی ... هما خانم بی اختیار بیشتر روشو محکمتر گرفت و گفت : اشتباه گرفتین ... من مامی نیستم ... صدا دوباره فریاد کشید : قطع نکن ننه ... اکی هستم ... اکرم ... خواستم بگم نگران من نباش ... حالم خوبه . جام هم خوبه . مگه دعا نمیکردی که یه خری پیدا بشه از دستم راحت بشی . اینجا یه عالمه خر دارم ... پولم دارم ... اگه بدونی چقدر خوش میگذره ... اینجا پر از آدمای خر پوله ... میفهمی مامی ... از دست تو و اون کوچه بن بست چهار متری و اون خونه مسخره ت راحت شدم ... بای
هما خانم سعادت به خونه برگشت . آه بلندی کشید و آخیشی گفت و تکیه شو داد به دیوار اتاق شیش متریش و چشاشو روی هم گذاشت .
بعد بلند بلند گفت : آخ که قربونت برم حضرت ... آخ که چه خوب میدونستی راحت شدن از دست این سه تا شر راهی جز این نداره ...
هما خانم سعادت خوابش برد . خوابی خوش که کم از خواب بعد از زایمان نداشت ...
