تبليغاتX
:: Rahaa ::

امشو در بهشت خدا وایه پندری ...

 

هماخانم آه بلندی کشید و آخیشی گفت و تکیه شو داد به دیوار پشتی و چشاشو چند لحظه رو هم گذاشت . توی خوابش هم نمی دید که بالاخره به آرزوش رسیده باشه . چقدر به این و اون التماس درخواست کرده بود که این دفه که میان زیارت ، هرجور شده اونو هم بیارن . مگه نه اینکه از همه خوشیها و زیارتها و سیاحتهای دنیا بی نصیب و بی بهره مونده بود . خنده دار تر از همه اینکه اسمش توی شناسنامه نوشته شده بود : هما خانم سعادت ... حالا چه همائی و حالا چه خانمی و حالا چه سعادتی ؟ بماند ...

هماخانم یه دفه ی دیگه دستش رو برد زیر پیرهنش و نامه رو واسه هزارمین بار لمس کرد . چقدر به پسر مش یعقوب التماس کرده بود که این نامه رو بدون یک کلمه پس و پیش براش بنویسه . خدا عمرش بده پسر بچه هم هرچی هما خانم گفته بود نوشته بود بی کم و کاست . هما خانم همراه نوشته شدن نامه   اونقدر اشک ریخته بود که بالاخره اشک بنده ی خدا نامه نویسش  رو هم درآورده بود .

چی باید می نوشت ؟ نوشته بود که به حرمتت قسم  منو از شر این مرتیکه معتاد بی آبرو که همین صنار سی شاهی درآمد رخت شوری و کلفتی رو ازم میگیره و دود میکنه و تازه ادا هم در میاره که با این پولا نمیشه جنس اعلا خرید ، راحت کن ...  احمد رو سر براه کن انقده دنبال شر نباشه . انقده زور نگه . انقده مردمو اذیت نکنه ... ا اکرم رو همون اکرم نگر دار... بی همه چیز اسم خودشو کرده اکی و راه به راه اینور و اونور سرگردونه  ... کاری بکن  یه خری پیدا بشه دستشو بگیره تا بیشتر از این آبرو ریزی نکنه . انقده هر روز منو دم کلونتری نخوان ... چقدر واسه اجابت این دعاها  باید گریه میکرد ؟

خانم بغل دستیش تکونش داد : پاشو ... وقتشه . بریم نامه رو بندازیم . باید بریم ... بعد یه بطری آب معدنی کوچیک از کیفش درآورد و جلوی چشمای تشنه ی هماخانم سعادت سرکشید . هما خانم پاشد . دور از چشم خانم بغلی قمقمه ی کهنه رو که اکرم بهش ماموت میگفت بیرون آورد و همون زیر چادرش چند قلپ آب خورد و توی دلش بخودش لعنت فرستاد...

چند نفری دور چاه حلقه زدن ... یکی یکی نامه ها رو فرستادن توی چاه ... هماخانم دوباره دستشو برد زیر پیرهنش ، نامه رو در آورد ... چند تا دعا خووند ... یه عالمه نذر و نیاز کرد ... یه عالمه اشک توی چشمش رو ریخت روی پاکت نامه و یواشکی نامه رو انداخت پائین ...

از فرداشبش اکرم دیگه خونه نیومد . هماخانم هیچ نگران نشد . عادت داشت که اکرم پاری وقتا هفته به هفته هم خونه نیاد ...

به سه روز نکشید که شوهرش سر کوچه بدون اینکه آخی گفته باشه ، درجا سکته زد و مرد ... نه کسی  از مرگش ناراحت شد و نه مجلسی براش گرفتن ... چند تا در و همسایه جست و گریخته بهش تسلیتی گفتن و تموم ...

دوهفته بعد از مرگ شوهرش ، پسرش احمد رو به جرم زورگیری و تجاوز به زور و عنف ، قاطی اراذل و اوباش گرفتن و دو سه روز بعد جنازه ش بالای دار می رقصید ...

نزدیک به یک ماه بعد ، یه روز همسایه در خونه شو زد و گفت که تلفن باهاش کار داره . چادر نمازش رو روی پیرهن سیاه پوشید و رفت پای تلفن ... صدای شادو سرحالی  پشت تلفن فریاد زد : مامی ... هما خانم بی اختیار بیشتر روشو محکمتر گرفت و گفت : اشتباه گرفتین ... من مامی نیستم ... صدا دوباره فریاد کشید : قطع نکن ننه ... اکی هستم ... اکرم ... خواستم بگم نگران من نباش ... حالم خوبه . جام هم خوبه . مگه دعا نمیکردی که یه خری پیدا بشه از دستم راحت بشی . اینجا یه عالمه خر دارم ... پولم دارم ... اگه بدونی چقدر  خوش میگذره ... اینجا پر از آدمای خر پوله ... میفهمی مامی ... از دست تو و اون کوچه بن بست چهار متری و اون خونه مسخره ت راحت شدم ... بای

هما خانم سعادت به خونه برگشت . آه بلندی کشید و آخیشی گفت و تکیه شو داد به دیوار اتاق شیش متریش و چشاشو روی هم گذاشت .

بعد بلند بلند گفت : آخ که قربونت برم حضرت ... آخ که چه خوب میدونستی راحت شدن از دست این سه تا شر راهی جز این نداره ...

هما خانم سعادت خوابش برد . خوابی خوش که کم از خواب بعد از زایمان نداشت ...

لینک ثابت   

پیاده روها همشون پشت قباله ی تو ...

 

عرضم به حضورتون که جناب سید احمد علم الهدی در خطبه های نمازجمعه مشهد گفته اند که : به تمام مسئولان و متولیان فرهنگی کشور تاکید میکنم که مساله حجاب در مملکت حیاتی است و مساله بی حجابی در کشور مانند قطع رگ گردن دین و انقلاب است ."  همچنین فرموده اند که : " زن بی حجاب پیاده نظام آمریکا و اسرائیل و همان نیرویی است که آمریکا و اسرائیل وارد ایران کرده است تا نظام و انقلاب را شکست دهد . "

                                                    ***************

حبس ابد با تو چه خوبه ، آی که چه عشقی داره ...  پس تا ابد حرفای عاشقونه بیشتر بزن                         

               

لینک ثابت   

این چه داستانیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این چه سر و رازیه که با اینکه تمام جاده های منتهی به شمال و غرب و شرق و جنوب کشور از شدت ترافیک بسته است ...  با اینکه ملت امروز و دیروز از شب تا صبح و از صبح تاشب در جاده ها مانده اند ، بازهم خیابانهای اصلی شهر تهران پر از ماشین و دود و ترافیک است. ولیعصر به طرف تجریش و مسیرهای روبه دربند و اوین و درکه قفل شده ، فرحزاد جای سوزن انداختن نداره . پارکها مملو از جمعیت است ... اینطور نباشد که کسی ارتحال کند و بقیه عشق و حال ... اینهمه جمعیتی که تلفیزیون از جمعیت عزادار نشان میدهد از کجای دنیا آمده اند ، فقط خدا میداند و بس ...

ساعت ۷ بعداز ظهر  از  ولیعصر به طرف شمرون  حرکت کردیم درنهایت ساعت ۹ شب بدون اینکه راه به جائی برده باشیم ،  خسته و کوفته با حالت تهوع و شکوفه زدن به خانه مراجعت نمودیم . عجب داستانیست این رفتن و برگشتن ما ...  

                                         ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

     

لینک ثابت   

میان ماه من تا ماه گردون ، تفاوت از زمین تا آسمان است ...

 

توی مملکتی که هنوز رخوت  تعطیلات یکماهه نوروز از تن خیلی ها بیرون نرفته ، یهو  تعطیلات یه هفته ای ارت هالیدی پیش روت کاسه ی چکنم چکنم میزاره ... توی مملکتی که شب میخوابی و صبح پا میشی و می بینی قیمت همه چی یک به دو بالا رفته ، توی مملکتی که رئیس سازمان جوانانش توی تلفیزیون علنا" اعلام میکنه که همه چی وفق مراده و فقط مونده ۱۲ میلیون جوون ایرونی عزب که  باید باهم ازدواج کنن و به مغلطه و سفسطه در میاد که اصلا" مسئله ازدواج جوونا ربطی به مشکل مسکن و کار نداره و فقط تقصیر خونواده هاشونه که کمک نمیکنن .... توی مملکتی که همه چیز با دعا و ثنا و تبرک و تبریک و تهنیت به این و اون جور میشه ... توی مملکتی که نه سر داره و نه ته ... توی مملکتی که پولش میره اونطرف دنیا و فقرش میمونه واسه مردم خودش ... توی مملکتی که سر چهارراههاش پره از بچه های خیابون و کار ... توی مملکتی که دختراش واسه پول به عربا و پاکستانیها فروخته میشن ... توی مملکتی که   ... بگذریم ...

توی این مملکت گل و بلبل چیزهای خوب هم اتفاق میفته . همش که نباید سیاه نمائی کرد ... همین دیشب آقای الهام اعلام کرد که مسئله ی مسکن رو خیلی راحت حل کرده ... خیلی راحت مث آب خوردن ... خیالتون راحت شد ؟ حالا فهمیدین که اقتصاد چیز خیلی مهمی هم نیست . پس شما هم صاحب خونه میشین ... عجب راه حلی !!! چطور این به فکر این ۵۷ اقتصاد دان کل نرسیده بود خدا میدونه و بس ...

راه حل آقای الهام خیلی خوبه . اگه دودفعه بیشتر خونه بخری و بفروشی صاحب کار هم میشی . یعنی هم صاحب مسکن میشی و هم صاحب شغل ... یعنی با یه تیر دو نشون خواهی زد ... یعنی وقتی خواستگاری بری میگی هم خونه دارم هم شغل ... حالیته  ؟؟؟     اونوقت مالیات مشاغل هم میدی و اونوقت نمیدونم چطور خواهد شد که قیمت مسکن پائین میاد.  اصلا" من نمیدونم که آدمی که نیاز به یه آپارتمان ۵۰ متری داره ، چطور میتوونه دوتا دوتا خونه بخره . اصلا" صورت مسئله که این نیست . صورت مسئله این بود که قیمت مسکن بشدت بالا رفته و دیگه کسی قدرت خرید خونه نداره . 

  آقای الهام توضیح نداد که این راه حل نبوغ آمیز ایشون توی مملکت ما ،چقدر راه فرار داره و چقدر در رو داره . اصلا" به این مسئله اشاره نکرد که بابا اون مالیاتی رو که حرفشو میزنی فروشنده ها به خریدارهای بدبخت تحمیل خواهند کرد . یعنی ایشون نمی فهمه  که این راه حل وحی شده ،  موجب رکود بیشتر بازار مسکن و گرانی بیشتر اون خواهد شد .  فقط از بانک اطلاعاتی حرف زد که اونم جای هزار اما و اگر داره . انبوه سازها و رانت خوارها رو هم معاف کرد . آقای الهام نگفت که با اون همه بودجه ای که به سازمان جوانان میده ... با اونهمه پولی که به این کشور و اون کشور و خالد مشعل و سید حسن نصراله و حماس و سوریه و بورکینا فاسو و زامبیا میده ، چقدر میشه راحت واسه جوونائی که میخوان ازدواج کنن خونه ساخت ... نگفت که بهتره به جای اینکه پول نفت توی دست یه عده توی این جامعه ریخته بشه تا غده هائی مثل واردات بی رویه کالا ، رشد بی رویه قیمتها ، بیکاری  و اعتیاد  رشد کنه ، این پول صرف تولید و ایجاد کار و کارخانه بشه که حتی مجبور بشیم چادر مشکی رو  (که به  اصطلاح  نماد اسلامی بودن جامعه است )  از ژاپن و سوئیس وارد کنیم ... نگفت که چرا کارخانه های نساجی و تولید شکر به ورشکستگی افتادن ... نگفت که  چرا بالارفتن قیمت نفت باعث نابودی اقتصاد کشور ما شده ...

حجت الاسلام علی اکبری در برنامه مثلث شیشه ای دیشب نگفت که ۲۸ میلیارد تومان بودچه این سازمان صرف چه کاری میشه ... نگفت که چرا اینهمه جوون در سن ازدواج داریم که نمیتوونن ازدواج کنن ... نگفت چرا نوجوونهای این مملکت توی اینترنت فقط مسائل جنسی و اینجور چیزا رو سرچ میکنن ... نگفت چرا اکثریت قریب به اتفاق جوونا اصلا" از وجود چنین سازمانی بی خبرند ... فقط گفت : ما کار فکری میکنیم . ما اتاق  فکریم . کار اجرائی به ما مربوط نیست .  برادر جان  این ۲۸ میلیارد رو بدین به همین جوونا  فکر برات میکنن عسل همچی که با لب و دهنت بازی کنه ...

کجای دنیا ایستاده ایم ما ؟؟؟ تا کی حرف و طنازی و دلبری و ریشخند و تمسخر ملتی باستانی با فرهنگی دیرینه و غنی ؟؟؟  کجای دنیا ایستاده ایم؟ من اینجا ایستاده ام دم مغازه ی برنج فروشی با برنجهائی که دیگه طعم و عطرشون بزودی از سفره های ما پر خواهد کشید . آقای الهام و علی اکبری آنجا ایستاده اند مقابل مغازه هائی که گوجه فرنگی های ارزان ، برنج ارزان ، جان ارزان ، مسکن رایگان و کار و پول  میفروشند ...

                                             *********************

تو میگی : بدون  من دنیا برات زندون تنگه  ..................... من میگم : بگو عزیزم ، تو دروغاتم قشنگه

لینک ثابت   

لرزش دست من و تو آی که چه حالی داره ، بوسه های پیاده رو آی که جه حالی داره ...

 

صراحتا" به مهناز خانم گفتم : اصلا" مدل ابروی منو تغییر نده ، نه باریک کن ، نه کوتاه کن ، هیچ کاری نکن ... فقط یه کم دور و برشو تمیز کن .عمرا" مدلشو تغییر بدی ها . بعد از مدتها چیزی شده که میخواستم ...

گفت : چشم ... و من نشستم روی صندلی . کارش بیش از هفت هشت دقیقه طول نکشید . وقتی بلند شدم  ، توی آینه نگاه کردم . تغییر چندانی نکرده بود. خوشحال و راضی پنج هزار تومنو دادم و یاعلی ...

توی طول راه فکر میکردم که چقدر کار خوبی کردم که بر خلاف همیشه گفتم که دست توی ابروم زیاد نبره .  باین هم فکر میکردم که مهناز خانم توی یه روز چقدر درآمد داره . خیلی راحت ماهی دوسه میلیون رو داره . نوش جونش ... زن باید عرضه و لیاقت داشته باشه دیگه ...

جونم براتون بگه که فرداش ما عروسی دعوت داشتیم . میخواد باورتون بشه میخواد نشه . تا لحظه ای که وارد عروسی شدم نفهمیدم که چه بلائی به سرم اومده . اولندش که همه کمی با احتیاط به من نزدیک میشدن و یه جورائی هم سرد و سنگین و با وقار باهام سلام علیک میکردن . یه کم جا خوردم .  بغ کرده و سرخورده یه گوشه ای نشسته بودم  که یکی از دوستای صمیمی بهم نزدیک شد و گفت : عزیز دل تو چرا این شکلی شدی ؟ گفتم : چه شکلی ؟ منکه کاری نکردم . خودم یه کم آرایش کردم همین ... خندید و گفت : آدم میترسه بتو نزدیک بشه ... انگار با همه دعوا داری ...

رفتم دستشوئی . توی آینه نگا کردم . صورتم عجیب اخمو و عبوس بود . من که  آرایشی کاملا" ملایم داشتم . این چی بود که منو اینطور اخمو کرده بود؟  یه کم بیشتر دقیق شدم . وای انگار دو تا ابرو توی پیشونی من کار گذاشته بودن اون بالا ... انگاری که ابروهامو بالا کشیده باشن، گذاشته باشن طاق سرم  . این مهناز خانم چطور توونسته بود در عرض هفت هشت دقیقه اینجور ابروهای منو بالا برده باشه و از بیخ و بن تغییر داده باشه فقط خودش میدونه و بس ... اینم چه رازی بود که معمولا" وقتی ابرو توی هم باشه آدم اخمو بنظر میاد ولی در مورد من برعکس بود و ابروها که سربالا شده بودن منو کرده بودن شبیه  بخت النصر که بازم فکر کنم دلیلشو فقط خود مهناز خانم بدونه و بس ...

برای صدمین بار با خودم عهد میکنم که دیگه هیچوقت واسه هیچ مراسمی پامو توی آرایشگاه نزارم حتی اگه ابروهام مث پاچه ی بز شده باشن . همین و بس ...

لینک ثابت