مثلا" داشت واسه دوستش درددل میکرد : بچه ششماهه شده ، دیگه شیرمادر کفافشو نمیده . دوستش گفت : عامو باید شیرخشک بخری . گفت : بابا روزی دوسه وعده شیرخشک هم میخوره ... دوستش گفت : از این سرلاک اینا بگیر بده بخوره ... گفت : سرلاک هم عصرها یه وعده میخوره . دوستش گفت : بگو مادرش سوپ درست کنه بهش بده هم قوت داره هم هزینه ش کمتره . گفت : باباا واسه ناهار مادرش بهش سوپ ماهیچه میده ... دوستش گفت : ماست و آبمیوه هم خوبه ها ... گفت : یه وعده ماست و شکر میخوره ، صبحها ساعت ده هم آب میوه .... دوستش عصبانی شد و دستاش رو توی هوا تکون داد : پس عامو بگو خوک پرورش میدی دیگه ...
۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
دخمره دو سالش بود . تازه زبون باز کرده بود . مادر به هر زحمتی بود میخواست بهش غذا بده بقول خودش حواس بچه رو پرت میکرد : سارا جون دهنتو باز کن آهان ... ببین اگه نخوری میدم توتو بخوره ها و کنجیشگهای روی درخت رو نشونش میداد ... سارا جون دهنشو سفت می بست و به کنجیشگها نگا میکرد و با حالتی که اشک آدم رو در میاورد با لحنی سوزناک میگفت : مامان نمیخورم ... بده توتو بخوره ، گناه داره آخه ....
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
واسه غذا دادن به بابک باید هرچی میخ و سیخ و سنگ و قابلمه و خرت و پرت داشتی میاوردی وسط اتاق ، بعد که بچه شروع میکرد به بازی با اینا تا سرش گرم میشد قاشق رو می چپوندی تو دهنش بلکتم یک کم از این حریره بادوم یا فسفاتین یا سرلاک یا سوپ یا هر چیزی که واسش درست کرده بودی بخوره ... خلاصه پس از این رزم و بزم و بزن و بکوب و در گاراژ رو بازکن تا هواپیما بیاد و اینجور چرت و پرتا ، غذا رو کلا" به خورد بچه داده بودی و خلاص . حالا اینجا رو نگاه : شروع میکردی به جمع و جور کردن میخ و سیخ و سنگ و کاسه و بشقاب و قابلمه و قوری و کتری واینجور چیزا که یهو میدیدی یه صدائی اومد که " عـــــــــــــــــــق " .... بعله هر چی به زور به خوردش داده بودی ،بالا میاورد و حالا باید میرفتی و شکوفه های بابک خان رو جمع میکردی ....
آی بمیرم واسه این بچه های آفریقائی که با یه بشقاب توی دستهای نحیفشون منتظر غذا هستن ...
ای دل غافل ...نکنه توی این وانفسا هوس بچه و بچه داری بسرم زده باشه ؟ مخصوصا" که حالا باید ریحون توی گلدون بکارم و مرغ توی این آپارتمان پرورش بدم ؟