تبليغاتX
:: Rahaa ::

اگه فقط ....

 

اگه توی این مملکت شادی و شادی کردن آزاد بود ، اگه گرفتن جشن و کارناوال و بزن و بکوب اکشال نداشت ، اگه مردم میتوونستن هرموقع دلشون خواست برن کنسرت و دانسینگ و پایکوبی ، اگه ملت میتوونستن آزادانه پابپای دوستاشون اعم  از مذکر و مونث تو خیابونا راه برن و هرجور دلشون خواست بپوشن و بنوشن ، اگه ... اگه ... و هزارها اگه دیگه ...... فکر می کنین این چهارشنبه سوری بیچاره اینقده از سوی این و اون کوبیده میشد ؟ به هزار بهونه از طرف همه محکوم میشد ؟

 اکشال از چهارشنبه سوری نیست . اکشال از سیستمی است که اینهمه انرژی توی جوونا رو محدود کرده تا فقط محرم ها توی کوچه ها سینه بزنن و چهارشنبه سوریهای نازنین زیر پات بمب بترکونن و هزارتا ناله و نفرین رو به جون بخرن ... بابا این چهارشنبه سوری اینقده رسم و رسوم نازنین داره که خدا بدونه حالا چرا فقط منحصر شده به بمب و بمب بازی ، اینو باید از مابهترون پرسید و بس ....

لینک ثابت   

ای امان ....

 

میگم سال ۸۷ سال نو آوری و شکوفائی بود که بد جور هم نو نوار شدیم و شکوفا ... بد نیست سال ۸۸ رو " سال ترافیک و نوآوری  " یا  " سال شکوفائی ترافیک  " یا " سال شکوفائی و نوآوری ترافیک" یا " سال ترافیک و شکوفائی انرژی هسته ای " یا " سال ترافیک و تونل توحید " یا " سال ترافیک و بزرگراه همت و حکیم و نیایش " یا  " سال ترافیک و ترافیک و ترافیک " نامگذاری کنند ....

امروز دوساعت و نیم در ترافیک بودم. شب عید و اینجور چیزا هم بهونه ش نیست . بهونه ش اینهمه ماشین تک نفره هست که توی شهر ریخته ...

لینک ثابت   

من و ریحون توی گلدون ....

 

مثلا" داشت واسه دوستش درددل میکرد :  بچه ششماهه شده ، دیگه شیرمادر کفافشو نمیده . دوستش گفت : عامو باید شیرخشک بخری . گفت : بابا  روزی دوسه وعده شیرخشک هم میخوره ... دوستش گفت : از این سرلاک اینا بگیر بده بخوره ... گفت : سرلاک هم عصرها یه وعده میخوره . دوستش گفت :  بگو مادرش سوپ درست کنه بهش بده هم قوت داره هم هزینه ش کمتره . گفت : باباا واسه ناهار مادرش بهش سوپ ماهیچه میده ... دوستش گفت : ماست و آبمیوه هم خوبه ها ... گفت : یه وعده ماست و شکر میخوره ، صبحها ساعت ده هم آب میوه .... دوستش عصبانی شد و دستاش رو توی هوا تکون داد : پس عامو بگو خوک پرورش میدی دیگه ...

                                           ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

دخمره دو سالش بود . تازه زبون باز کرده بود . مادر به هر زحمتی بود میخواست بهش غذا بده بقول خودش حواس بچه رو پرت میکرد :  سارا جون دهنتو باز کن آهان ... ببین اگه نخوری میدم توتو بخوره ها و کنجیشگهای روی درخت رو نشونش میداد ... سارا جون دهنشو سفت می بست و به کنجیشگها نگا میکرد و با حالتی که اشک آدم رو در میاورد با لحنی سوزناک  میگفت : مامان نمیخورم ... بده توتو بخوره ، گناه داره آخه .... 

                                    ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

واسه غذا دادن به بابک باید هرچی میخ و سیخ و سنگ و قابلمه و خرت و پرت داشتی  میاوردی وسط اتاق ،  بعد که  بچه شروع میکرد به بازی با اینا  تا سرش گرم میشد قاشق رو می چپوندی تو دهنش بلکتم یک کم از این حریره بادوم یا فسفاتین یا سرلاک یا سوپ یا هر چیزی که واسش درست کرده بودی بخوره ... خلاصه پس از این رزم و بزم و بزن و بکوب و در گاراژ رو بازکن تا هواپیما بیاد و اینجور چرت و پرتا ،  غذا رو کلا" به خورد بچه داده بودی و خلاص . حالا اینجا رو نگاه  :   شروع میکردی به جمع و جور کردن میخ و سیخ و سنگ و کاسه و بشقاب و قابلمه و قوری و کتری واینجور چیزا که یهو میدیدی یه صدائی اومد که   " عـــــــــــــــــــق " .... بعله   هر چی به زور به خوردش داده بودی ،بالا میاورد و حالا باید میرفتی و شکوفه های بابک خان رو جمع میکردی ....

آی بمیرم واسه این بچه های آفریقائی که با یه بشقاب توی  دستهای نحیفشون منتظر غذا هستن ...

 ای دل غافل ...نکنه توی این وانفسا هوس بچه و بچه داری بسرم زده باشه ؟ مخصوصا" که حالا باید ریحون توی گلدون بکارم و مرغ توی این آپارتمان پرورش بدم ؟

لینک ثابت   

ممدر ضا جون مادرت آسه باش ...

 

پدر و مادر هردو  اصفهانی اصل اصل فابریک بودن . اگه بین هفتاد و دو ملت هم می دیدیشون فوری تشخیص میدادی که اصفهانی هستن . با اون لهجه ی شیرین و اون متلک های آبدارشون . محمدرضا پسرشون فقط سه سال داشت . مادر وسواس سرماخوردگی بچه هه رو داشت . بطوریکه وقتی وارد خونه میشدن و شروع میکرد به در آوردن لباسهای بچه ، از اون بچه ای که با اونهمه لباس بافتنی مث یه توپ گرد و قلمبه شده بود جز یه بدن باریک و اسکلت مانند چیز دیگه ای نمیدیدی . بچه بسیار عصبی و جیغ جیغوئی بود. خونه رو با جیغاش روی سرش میذاشت و عکس العمل مادر یا پدرش در این لحظات فقط این بود که با اون لهجه غلیظ ولی خیلی آهسته بهش تذکر بدن "  ممدرضا آسه باش  ".

یادش نه بخیر ... یه روز مامانش اومد و ازم خواست بخاطر کاری که براش پیش اومده یه چند ساعتی از ممدرضا نگهداری کنم. ناچار بودم . خیلی به دادم رسیده بودن و این تنها کاری بودکه میتوونستم واسشون انجام بدم . قبول کردم . مادر با یک بسته مملو از چیپس و پفک و هله و هوله و ایضا" بچه وارد شد ( بگذریم که خیلی خوش بحال منهم شد چون بالاخره منهم ناخنکی میزدم ، جقدر خوش خیال بودم من !!! )  ... بعدمادره  رفت اول اینور و اونور قایم شد و خلاصه به هزار حقه و ترفند از خونه بیرون رفت تا بچه هه نبیندش  . من موندم و ممدرضا ... یه نگا اینور و اونور کرد و وقتی دید مامانش نیست یهو جیغش بهوا رفت . از ترسم توپ رو برداشتم به در و دیوار میزدم یه نگاه هم به توپ نکرد .  براش آواز می خووندم و چهچه و به به میگفتم  باز صداش بالاتر رفت . کتاب آوردم پرت کرد . بعد رفت توی اتاق خواب هرچی روی میز توالت بود پرت شد روی زمین ... هرکار میکردم صدای جیغش بند نمی اومد ... بغلش کردم با پاش زد توی شکمم ... آهنگ گذاشتم رفت با شیشه لاک کوبید روی ضبط ... یه شیشه عطر گرونقیمتم رو اونجور به سرامیک کف دستشوئی کوبید که درسته که خورد نشد ولی دیگه اصلا" کارنمیکنه . خونه مث زمین جنگ شده بود. هرطرف کشته ای افتاده بود. عروسک خوشگل دوره ی بچگی من ، مث سرباز شکست خورده ای کف آشپزخونه مرده بود. هرچی قابلمه و ظرف بود وسط آشپزخونه بود. هرچی لباس بود از توی دراور بیرون بود. یه توپ بخت برگشته وسط هال سرگردون و ترسیده قل قل میخورد. من بودم و ممدرضا.... مث افغانستانی مظلوم در چنگ طالبان ظالم . در عجب بودم که این بچه ی یه وجبی عجب زور و قدرتی داره ؟ مث هرکول بود . ازش حساب می بردم . نمکدون خواست دادم ... همه رو خالی کرد روی فرش . خلاصه در عرض این سه ساعت بلائی نبود که سرم نیاورده باشه . صبوری میکردم و همه رو میذاشتم بحساب مهربونی پدر و مادرش ... ولی راستشو بخوایین دلم میخواست خرخره ش رو بجوم تا دق دلم خالی بشه . دلم به حال همه چیز میسوخت ... عروسکم رو برداشتم تا حالی بهش بدم که اومد و از دستم گرفت و پرتش کرد بیرون . اولش که اومده بود یادم رفته بود در آپارتمانو قفل کنم که یهو دیدم نیست و در بازه ... هراسون از در بیرون زدم و دیدم ای داد و بیداد دم در پشت بامه ... ازش همه کاری برمیومد حتی اینکه قفل پشت بام رو باز کنه . عجب گیری کرده بودم ... چرا مادرش نمیاد ؟ این مادر با این بچه چی میکنه ؟ بعد با خودم فکر کردم الان میاد و از اینکه این آپارتمان جنگ زده رو ببینه دلش بحال من میسوزه ... هیهات

یه صب تا ظهری ممدرضا پیش من بود. مادرش اومد ... بچه هه شادان شد . ولی باز جیغ می زد . توی اون لحظات فقط از خدا تنهائی میخواستم و بس ... خلاصه مادره اومد و بدون اینکه حتی نگاهی به داخل خونه بندازه ممد رضا رو بغل زد و گفت :  دست شما درد نکنه . همین ... بچه نگاهی به من کرد و اون که از صب حتی یه کلمه هم با من حرف نزده بود و فقط جیغ کشیده بود ،یهو دهن باز کرد و گفت : خانم خره خدافظ  ...

از توی پله ها صدای جیغ ممدرضا می اومد و صدای آرومی با لهجه شیرین اصفهانی میگفت " "  ممدرضا آسه باش " ...

لینک ثابت