تبليغاتX
:: Rahaa ::

حالم بده ....

 

از پله های دندونپزشکی که اومدم پائین ، هنوز حالم خراب بود. انگاری یه پاتیل آب سنگین زده باشم . خانم انوشه انصاری بیست میلیون میده میره تو فضا ، من بیچاره با زدن چند تا آمپول بی حسی بین فضا و زمین سرگردون بودم ... آخه نه اینکه این دکتره هفت هشت تا آمپول زد تا این دندون بی پیر بی حس بشه و بتوونه لثه ی بیچاره مو جراحی کنه . هر چی میگم بابا  فایده نداره این دندون رو بکشین و خودتون و منو راحت کنین فایده نداره که ... شده چاه نفت واسه این دکترا ... پارسال همین موقعها بود که بدجور درد گرفت و یه مدت اسیر دکتر و دوا شدم . یه مدت بد نبود که دوباره سرسال نشده  دردش شروع شد . خلاصه این واسه ما دندون نخواهد شد ولی برای دکترا نون خواهد شد . بماند ...

توی این خیابون که من دکتر میرم سه  تا باغ گل هست . تا دلتون بخواد گل و گیاه و دار و درخت و خلاصه صفائی که هیچ فکرشو نمیکنی توی یه خیابون شلوغ پیداش کنی . همینطور که دست به لپ و  دندون بودم بی اختیار رفتم توی باغ و شروع کردم به نگاه کردن ... حاجی رو صدا کردم ، اومد و با اشتیاق ۱۴ تا شمشاد سبز جوندار ازش خریدم که همه رو گذاشت توی دو تا کیسه پلاستیکی و داد دستم ... عجب سنگین بود آخه خاک هرکدومشون با یک کیسه کوچولوی مشکی به دمشون بند بود. اصلن فکرشو نمیکردم انقدر سنگین باشه ... ماشین که نداشتم . ناچار دو تا کیسه رو گرفتم دستم و راه افتادم .... مث همیشه یه فکر توی سرم دور می زد و می چرخید ... باید برم  ... باید برم

سر همون خیابون اولین تاکسی رو که دیدم داد زدم : دربست  . انقد خسته بودم که اصلا" چونه مونه هم نزدم . دربست برای بهشت زهرا ... خوب کم راهی نیست ... عجیب آدمی هستم ها ... اونموقع مادر همیشه پیشم بود و من همیشه جیم فنگ و حالا اون انقدر دور و من همیشه  در حال و هوائی که هرلحظه دلم میخواد پیشش باشم . بگذریم ...

راننده یه مرد حدودا" ۴۵ ساله بود . چند دقیقه بیشتر نرفته بودیم که سر درددلش باز شد . دو تا بچه داشت و یه زنی که میگفت فرشته ی روی زمینه ، چون با همه گرفتاریها و داری ونداریش ساخته . میگفت که کارمند یه شرکت بوده و قبل از جنگ هوای مهاجرت به سرش زده و خودشو بازخرید کرده و بعد جنگ شده و نتوونسته بره و پول بازخریدش رو هم یکی از آشناهاش بالا کشیده ... جبهه هم رفته بود و یادگارش از اون دوران پاش بود که لنگ میزد . قسم می خورد که تا حالا یه ریال از دولت نگرفته ( من واسه دولت که جنگ نکردم ، از وطنم دفاع می کردم )... بگذریم .. حالا با چه بدبختی این تاکسی رو چند ساله جور کرده تا زندگیش بچرخه، اینم بمونه  ... میگفت باجناقش محافظ یکی از وزراست و خرش خیلی میره و توی خونه ش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه . اوایل تموم دیوارای خونه ش پر از عکس مقام و مقامات بوده بخاطر همین کسی باهاش رفت و آمد نمیکرده ... راننده تعریف میکرد که مدتی پیش که بمناسبتی رفتن خونه ش ، دیده که تموم عکسا رو از دیوارا کنده ... واسه اینا تعریف کرده که نمیدونین چه خبره  توی دور هم جمع شدناشون از یه در مرغ و بره کباب شده میره تو و از در دیگه سینی و منقل و وسایل حال و طرب .... تعریف کرده که توی سفرهای خارجی این جماعت جانماز آبکش چون به خلوت میروند آن کارای دیگر را میکنند و خلاصه حالا دربدر منتظر فرصتیه که شغلشو عوض کنه و آزاد بشه . 

 راننده قسم میخورد که تموم کارکرد دیروزش رو دو کیلو گوشت خریده با یه مقدار خرت و پرت جهت خورد و خوراک و هنوز شرمنده دختر کوچیکشه که قول داده بود دیشب باهم برن مانتو مقنعه بخرن ... اون میگفت و من منگ و گیج و مات اتوبان آزادگان رو بشکل یه عنکبوت میدیدم و خودم شده بودم حنا دختری در مزرعه بعد از تصادف با یه تراکتور ....

خیلی مرد خوبی بود. وقتی بالاخره رسیدیم لوطی وار گفت : خانم میخواین وایسم شمشاد ها رو بکارین و بعد برتون گردونم که گفتم نه و تشکر کردم . میخواستم با مادر تنها باشم .

سر خاک مادر که رسیدم شمشاد ها رو گذاشتم زمین و شروع کردم پاچه هارو بالازدن که یهو دوتا پسر بچه ۱۲-۱۰ ساله جلوم ظاهر شدن ... انگاری موشون رو آتیش زده باشن ... میخواستن کمک کنند !!! گفتم باشه  که دو باره غیب شدن و ایندفه سه نفره با یه بیل اومده بودن ... ایکی ثانیه باغچه کنار سنگ مادر رو شخم زدن ...

این کسی که برای مادر دار و درخت کاشته یا دستش خوب نبوده و یا اصلا" جنس خوب بکار نبرده ... بید مجنونی که کاشته نه تنها قد نکشیده بلکتم قدش از اول کوچیکتر شده ، حتی یه برگ هم اضافه نداده . سروها اصلا" شکل سرو نیستند ... شمشادهائی که کاشته هنوز چهار انگشت دست رشد نکردن ... هر وقت میرفتم سرخاک اعصاب مصاب واسم باقی نمی موند ... دلیل کار دیوونه وار امروزم هم همین بود . بدون ماشین ، تنها ، اینهمه بار و بندیل ...

بچه ها باغچه رو آماده کردن با دست خودم شمشادهارو کاشتم ... مزدشون رو که دادم پر در آوردن ... یکیشون گفت : گلاب هم دارم ... گفتم بده .... بچه های بیگناه ... بیشتر دلم میخواست واسه ی اونا اشک بریزم . الان باید دست تو دست پدر و مادراشون توی خیابونا دنبال کیف و دفتر و خودکار و جامدادی و مداد و کفش و لباس ورزش و چه میدونم اینجور چیزا باشن ،  در عوض اینجا آفتاب داغ بیابون روی صورتشون خطهای قهوه ای میکشه و تازه چقدر خوشحالن که پولی به دست آوردن ... ای خدا ... باجناق آقای راننده یعنی همون محافظ وزیر کجا ؟  آقای وزیر کجا ؟ راننده کجا ؟ این بچه ها کجا ؟ من کجا ؟ بهشت زهرا کجا ؟ خدا کجا ؟ ای خدا ..................

سنگ رو با آب شستم ... گلاب ها رو خالی کردم روش ... گلاب نبود که ... آب آب بود ... اشکال نداشت ... نوش جون طفلک پسره باشه ...

خوابیدم روی سنگ ... گریه کردم ... زار زدم . التماس کردم . ضجه زدم ... نالیدم . از مادر خواستم بهم آرامش بده ... به روحم آرامش بده ... قلبمو آروم کنه ... ازش  خواستم طاقت بیارم ... درد لثه و دندون فراموشم شده بود. سرم روی سنگ قبر مادر بود ... اشکام دوباره سنگ رو میشست و بوسه هام رد پا میشد روی سنگ مزار مادر ...

فایده نداره . دوستم میگه تو با این کارات آرامش روح مادرتو ازش می گیری ... واسه همین دیگه به خوابت نمیاد ... تو داری روح مادرتو آزرده میکنی و خیلی حرفای دیگه ... حالیم نیست که ...

دلیلش همین بس که هیچکس توی دنیا پیدا نمی شه که آدمو بدون هیچگونه چشمداشت و توقع دوست داشته باشه جز مادر .....

لینک ثابت   

کوه ... خواب ... رویا ...

 

تصور کن که یه شب تصمیم بگیری حتما" فردا صبح کاری رو که مدتهاست میخوای انجام بدی بالاخره انجام بدی  ... بعد فردا ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شی و یه کوله ببندی و بری تجریش و از اونجا سوار خطی های درکه بشی و بری پای کوه پیاده بشی. بکشی بالا .... برسی به لب جویها و درختاهای کنار جو و هوس کنی که پاتو برهنه کنی و از توی آب مسیرتو ادامه بدی . آب زلال زلال مث اشک چشم ... درختا مست و پرطراوات و بی خبر از آلودگی نکبت زده تهرون و تو هم که بی اختیار زدی زیر آواز و از قدیم و جدید زمزمه میکنی . راه براه دسته دسته آدما که از بالا میان پائین و تعجب تو که اینا از کی بیدار شدن که رفتن و حالا دارن برمیگردن و راه براه دسته دسته آدما که دارن تازه از پائین میان و امیدوارت میکنن که توهم زیاد دیر نکردی ها ....

تصور کن که یه دوساعتی بالا بری که میرسی دم قهوه خونه همیشگی ... بوی تخم مرغ نیمرو با کره توی سرت می پیچه ... تصورکن که تو از صبح تا حالا هیچی نخوردی و این قیافه پیرمرد قهوه چی که بهت بفرما میزنه خیلی مهربون و دوست داشتنیه ... تا بری بشینی یه سینی جلوت گذاشته کره و مربا ... پنیر و مغز گردو ... یه ظرف از اون تخم مرغ های نیم رو شده و نون ... نون داغ .... آخ که چه مزه ای میده و تو چه اشتهائی داری . انگار سالهاست غذا نخورده ای ... بالا سایه درخت ... کنار قهوه خونه زمزمه ی آب رونده ... هوا مست و زمین مست و دلت مست .... چقدر دلت میخواد همونجا یه دقه سرت رو بزاری زمین و همچی رو فراموش کنی . سرتو میزاری رو کوله پشتیت  و از دار دنیا میری ... چه آرامشی چه رویاهائی که هیچوقت حتی بفکرت نمیرسید توی خواب به سراغت بیاد ... رویای اینکه آزاد آزادی و رویای اینکه توی همین کوه یه جائی یه کلبه داری و به عالم و آدم کارت نیست . رویای شیرین خوردن شاه توت از درخت همسایه بغلی وقتی که خیلی خیلی کوچولو بودی .... رویای اینکه مبتوونی همه کارهائی رو که هیچوقت نمیتوونستی بکنی الان براحتی میتوونی انجام بدی . یه رویای شیرین مث مربای قهوه چی پیر ... تصور کن ناگهان با صدای آواز دسته جمعی چند تا حوری بهشتی و چند تا پسر جوون باحال از خواب بپری و رویاهات یهو فرار کنن. تصور کن قیافه قهوه چی مهربون رو که اومده بالای سرت و میگه :  بد خوابی نکردی ها .... الان ساعت یک و نیمه . دوست داری یه دیزی دبش برات بیارم واسه ناهار ؟.... از جات بلند میشی . مات و مبهوت و محو رویاهای فراری به صورتش انقد خیره میشی که از پیشنهادش منصرف میشه . دلت دیزی میخواد ولی نه ... باید بری باید برگردی به شهر ... باید برگردی به کابوسها ... باید برگردی به تمدن دوهزار و شونصدهزار ساله ... بازم گرما بخوری بازم سگدو بزنی و بازم نقشه بکشی که حتما" یه روز صبح پامیشم میرم کوه ... تنهای تنها ... تنهای تنها...

لینک ثابت