گاهی خنده ، گاهی گریه ... آخه این چه کاریه ؟
اول از همه یه اعتراف بکنم . من همیشه ی خدا از رفتن به بهشت زهرا تا جائی که میتوونستم فرار میکردم . ولی گاهی اوقات دیگه راه چاره نداشتم و اون هم گاهی اوقات به این صورت پیش میومد که کسی از نزدیکان یا از اقوام همکاران فوت میکرد و بناچار باید همراه بقیه میرفتیم برای تشییع جنازه و اینجور حرفا ... هیچوقت پایم را روی سنگ قبر کسی نمیزارم . همیشه فکر میکردم کسی که آن زیراست فشار پای مرا حس خواهد کرد . این باور را هنوز که هنوزه دارم . خدا خوب مرا تنبیه کرد و حالا هفته ای نیست که به بهشت زهرا نروم . چیزائی که این پائین مینویسم خاطراتیست از دورترها و نزدیک . از خودم و بقیه ...
۱- مراسم خاکسپاری پدر یکی از همکارانم بود. وقتی که مرحوم رو آوردن و پشت سرش نماز خووندن ، صاحبان عزا و همراهان دنبال جنازه راه افتادن تا دم آمبولانس ... ماها جزو نفرات آخر بودیم . آقائی میانسال ، بسیار خوش لباس و معقول و وزین با کلامی بسیار موزون و معقول پا به پای ما میومد و از شخصیت و بزرگواری شخص فوت شده حکایتها داشت . بلااستثنا فکر کردیم از نزدیکان آن مرحوم است و حرفاشو تائید میکردیم . وقتی به آمبولانس رسیدیم و میت را در آمبولانس گذاشتن و جماعت متفرق شدند تا هرکدوم با ماشیناشون به محل خاکسپاری برن ، اون مرد معقول و متین و خوش پوش یک دعای بلند خووند و بعد گفت : هرکس که به اون مرحوم مغفور خلد آشیان ارادت دارد ، برای شادی روحش کمکی به من بکند ... تازه فهمیدیم که اون آقا بخاطر پول اینهمه راه رو توی جمعیت اومده . والله هرکس دیگه ای هم بود اولش فکر میکرد طرف صاحب عزاست ...
۲- من این موضوع را در جائی خوونده بودم ولی تا به چشم خودم ندیدم و به گوش خودم نشنیدم باورم نشد . در مراسم خاکسپاری پدر یکی از همکاران ، مداح پس از روضه خوونی فراوون و درآوردن اشک ملت ، به صراحت گفت : اگر چهل نفر مسلمان همین الان که میت را به خاک می سپارند شهادت دهند که میت آدم خوبی بوده و گناه نکرده یه راست به بهشت میره و سئوال و جواب نکیر و منکر نداره ... بعد شروع کرد تک تک گناهان را شمردن : شما شهادت میدهید این مرد نماز خوون بوده ؟ روزه هاشو گرفته ؟ ربا نخورده ؟ زنا نکرده ؟ دروغ نگفته ؟ و برو تا آخرهمه گناهان صغیره و کبیره ... بعد از هربار سئوال صدای دسته جمعی ملت بلند میشد که جواب میدادن : بعله ...... همکار ما خودش آدم خیلی خوبی بود ولی ما اصلا" پدر ایشون رو نه دیده بودیم و نه میشناختیم . اصلا" چیزی از زندگی خصوصیش نمیدونستیم . خلاصه کلوم آقا مداحه با همین شیوه ، ترو فرز پرونده ی مرحوم رو بست و حساب و کتابش رو رسید و یه راست فرستادش به بهشت ...
۳- همکاری تعریف میکرد که در جریان تصادف ماشین و آتش سوزی ،خواهر زاده اش که ۵-۶ سال بیشتر نداشت فوت کرده بود. از آنجا که اولین نوه ی خانواده و بسیار عزیز همه بود ، حال همه خانواده خیلی بد بود. می گفت که : من و خواهرم ( یعنی مادر بچه ) روی مزار بچه افتاده بودیم و انقدر زار زده و گریه کرده بودیم که دیگه رمق نداشتیم . ناگهان دستی بازوی مرا گرفت و از زمین کند و از سرخاک دور کرد و سر مرا به سینه چسباند . محکم بغلم کرد و در حالیکه سرم را نوازش میکرد ، هرلحظه بیشتر و بیشتر به آغوش خودش منو میفشرد . یه کمی که آروم شدم سرمو بالا کردم . دیدم یکی از آقایونی است که قوم و خویش دوری با ما دارد و اصلا" هم صمیمیت و دوستی و رفت و آمدی بین ما نبود . ضمنا" بین فامیل به چشم چرانی و هیزی شهرت بسزائی دارد. بله این آقا از فرصت استفاده کرده و مرا در بغل گرفته و ناز و نوازش میکرد و ول کن معامله هم نبود که نبود ...
۴- سر خاک مادر خودم نشسته بودیم که جوانی بسیار خوشتیپ وامروزی و شیک و ترو تمیز مث دسته ی گل اومد بالای سرمون و بعد دستش رو گذاشت روی سنگ قبر .... یه لحظه توی فکر همه ی ما پیچید : ای وووووووووی چه آقای با شخصیتی ... با ما ازدواج میکنی ؟ که دیدیم یه قرآن کوچیک از توی جیبش در آورد و شروع کرد به قرآن خووندن . بازهم شک نکردیم . بعد دوباره دستش رو گذاشت روی سنگ و فاتحه خووند . بعد گفت : صلوات بفرستید . بعد انگاری فکر کرد ما ها خیلی خنگیم ،در صورتیکه توی کف مونده بودیم ... رودرواسی رو گذاشت کنار و به ماها که مات و مبهوت نگاش میکردیم ،گفت : البته قابل نداره .. هرچی سخاوت و کرم شماست ... وقتی پولش را گرفت و داشت میرفت ، یه لحظه برگشت و گفت : خانم ها من لیسانس دارم . چرخ زندگیم با حقوق کارمندی نمی چرخه . اینجا دو سه برابر حقوقم درآمد دارم .... یادش بخیر صوت خوشی داشت ، صورت خوشی هم ... اگه اسپانسر داشت حتما" یه خواننده ی خوب میشد . هرچی گرفت حلالش باشه .
۵- یک بار هم برای خاکسپاری یکی از اقوام نزدیک رفته بودیم . همه دم غسالخونه جمع بودن ... من و منیر اصلا" گریه مون نمی اومد . بخاطر همین از جمعیت دور شدیم و رفتیم روی چمنا نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و غیبت که یهو منیر زد به پهلوم : میدونی پیش کیا نشستیم ؟ به بغل دستم نگا کردم دوتا از زنان غسالخانه با لباسهای مخصوص در حالیکه دستکشاشونو درآورده بون و روی زانوشون گذاشته بودن ، اونجا نشسته بودن و داشتن سیگار میکشیدن ... حالا چرا برق سه فاز از کله ی من پرید و پاگذاشتم به فرار ؟ بماند برای بعد .... رفتیم آنطرف تر . یه جایی بود که چیزای مربوط به همین مراسم خاکسپاری رو میفروختن مث ترمه و تسبیح و گلاب و کتاب دعا و اینجور چیزا ... ما داشتیم نگا میکردیم و خنده ای میزدیم ... چه شاد و بی خیال بودم من ... که یهو از توی نوارفروشی همونجا نوار رسول نجفیان رو گذاشتن که تازه دراومده بود . همونکه میگه : میرن آدما ، از اونا فقط خاطره هاشون بجا می مونه ... من و منیر زدیم زیر گریه ... اشکی از ما این نوار گرفت که هیچ نوحه ای نمیتوونست بگیره . موقعی به خودمون اومدیم که دیگه همه چی تموم شده بود . مرده به خاک سپرده شده بود و جمعیت در حال متفرق شدن و رفتن برای صرف ناهار بودن ....فاتحه...
وای از قطعه های قدیمی و دورافتاده بهشت زهرا ... یه فضای بخصوصی داره که با هیچ چیز نمیشه مقایسه ش کرد . سرتاسر پره از قبرهای خیلی قدیمی . ساکت ... آروم ... درختای سر به فلک کشیده و تنهائی ... تنهائی ... تنهائی ... یه وقت همه ی آدمائی که حالا زیر این سنگها چه مخروبه و چه مجلل خوابیده اند شر و شوری داشته اند ، جوانی کرده اند ، عشق ورزیده اند، حال و حول داشته اند و ... و .... و ...
وقتی غمگینی و تنها .... غربت تموم دنیا .... از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
پی نوشت یک : راوی جانم آونگ خاطره های ماکه قلبی دارد به وسعت دریا و نگاه مهربانش نگران همه چیز است، خوب میداند که چقدر دوستش دارم . هیچگاه همدردیها و مهربانیهایش فراموشم نخواهد شد . به خواسته ی دل مهربانش و به خواسته ی خودم، دوست دارم به این وبلاگ نیز سر بزنید: یک اهری و اتفاقات ساده
پی نوشت دو : بروید و ببینید که این خبرنگار زیل و شیطون که قهوه خانه ای در بلاگفا دارد ،http://www.ehsaneh.blogfa.comچه آشوبی با یه نوشته توی وبلاگش به پا کرده.
پی نوشت سه : اگه تاکنون به قشم سفر نکرده اید یه سری به فرشته خانم بزنید که تازه از این مسافرت مارکوپولوئی برگشته http://www.peacewishful.blogfa.com
