شبحی بر پشت بام ( قسمت اول )
تا چشم دکتر به جواب آزمایش خونم افتاد ، قاط زد . چشاش گرد شد . عینکش رو روی دماغ گنده ش جابجا کرد و بعد یه نگاه دیگه به جواب آزمایشگاه و یه نگاه به من کرد که از صد تا بد و بیراه بدتر بود . بعد گفت : برو روی ترازو وایسا ... وایسادم . دید و گفت : وزنت که زیاد نیست . چی به روز خودت آورده ای ؟ خودم میدونستم که چی به روز خودم آورده ام . لازم نبود زیاد به مغزم فشار بیارم . افسردگی شدید پس از مرگ مامان ، علاقه شدید به به خوردن غذاهای چرب و چیل مخصوصا" برنج با کباب کوبیده ، نشستن پای تلفیزیون و خوردن بستنی و تخمه و آجیل و هله هوله ، پشت میز نشستن و تنبلی و گاه تا ظهر خوابیدنها بدجور ترتیب منو داده بود. حالا باید به توصیه دکتر روزی یکساعت پیاده روی کنم و غذام بدون چربی و رژیمی باشه ( حتی پنیر که عاشقشم رو هم نمیتوونم بخورم ایضا" از پنیر رژیمی متنفرم ). خلاصه دردسرتون ندم یه طومار پرهیز غذائی وورزش به دستم داد که برق سه فاز از کله م پرید .
رژیم غذایی رو بی خیال ... ولی برای پیاده روی نقشه ها کشیدم . مسئله اینجاست که صبحها نمیتوونم پیاده روی کنم : ۱- یا کار دارم یا خوابم میبره ۲- پیاده روی با همسایه مون رو هم دوست ندارم چون همش حرف می زنیم و آخرش هم تبدیل میشه به یک پیک نیک چند نفره . شبها هم که نمیشه تنهائی پیاده روی کرد . پس فقط یه راه میمونه : پیاده روی روی پشت بام با آی پاد توی گوشم و صدای محسن چاووشی و ابی و غیره و غیره و غیره ...
