ممدر ضا جون مادرت آسه باش ...
پدر و مادر هردو اصفهانی اصل اصل فابریک بودن . اگه بین هفتاد و دو ملت هم می دیدیشون فوری تشخیص میدادی که اصفهانی هستن . با اون لهجه ی شیرین و اون متلک های آبدارشون . محمدرضا پسرشون فقط سه سال داشت . مادر وسواس سرماخوردگی بچه هه رو داشت . بطوریکه وقتی وارد خونه میشدن و شروع میکرد به در آوردن لباسهای بچه ، از اون بچه ای که با اونهمه لباس بافتنی مث یه توپ گرد و قلمبه شده بود جز یه بدن باریک و اسکلت مانند چیز دیگه ای نمیدیدی . بچه بسیار عصبی و جیغ جیغوئی بود. خونه رو با جیغاش روی سرش میذاشت و عکس العمل مادر یا پدرش در این لحظات فقط این بود که با اون لهجه غلیظ ولی خیلی آهسته بهش تذکر بدن " ممدرضا آسه باش ".
یادش نه بخیر ... یه روز مامانش اومد و ازم خواست بخاطر کاری که براش پیش اومده یه چند ساعتی از ممدرضا نگهداری کنم. ناچار بودم . خیلی به دادم رسیده بودن و این تنها کاری بودکه میتوونستم واسشون انجام بدم . قبول کردم . مادر با یک بسته مملو از چیپس و پفک و هله و هوله و ایضا" بچه وارد شد ( بگذریم که خیلی خوش بحال منهم شد چون بالاخره منهم ناخنکی میزدم ، جقدر خوش خیال بودم من !!! ) ... بعدمادره رفت اول اینور و اونور قایم شد و خلاصه به هزار حقه و ترفند از خونه بیرون رفت تا بچه هه نبیندش . من موندم و ممدرضا ... یه نگا اینور و اونور کرد و وقتی دید مامانش نیست یهو جیغش بهوا رفت . از ترسم توپ رو برداشتم به در و دیوار میزدم یه نگاه هم به توپ نکرد . براش آواز می خووندم و چهچه و به به میگفتم باز صداش بالاتر رفت . کتاب آوردم پرت کرد . بعد رفت توی اتاق خواب هرچی روی میز توالت بود پرت شد روی زمین ... هرکار میکردم صدای جیغش بند نمی اومد ... بغلش کردم با پاش زد توی شکمم ... آهنگ گذاشتم رفت با شیشه لاک کوبید روی ضبط ... یه شیشه عطر گرونقیمتم رو اونجور به سرامیک کف دستشوئی کوبید که درسته که خورد نشد ولی دیگه اصلا" کارنمیکنه . خونه مث زمین جنگ شده بود. هرطرف کشته ای افتاده بود. عروسک خوشگل دوره ی بچگی من ، مث سرباز شکست خورده ای کف آشپزخونه مرده بود. هرچی قابلمه و ظرف بود وسط آشپزخونه بود. هرچی لباس بود از توی دراور بیرون بود. یه توپ بخت برگشته وسط هال سرگردون و ترسیده قل قل میخورد. من بودم و ممدرضا.... مث افغانستانی مظلوم در چنگ طالبان ظالم . در عجب بودم که این بچه ی یه وجبی عجب زور و قدرتی داره ؟ مث هرکول بود . ازش حساب می بردم . نمکدون خواست دادم ... همه رو خالی کرد روی فرش . خلاصه در عرض این سه ساعت بلائی نبود که سرم نیاورده باشه . صبوری میکردم و همه رو میذاشتم بحساب مهربونی پدر و مادرش ... ولی راستشو بخوایین دلم میخواست خرخره ش رو بجوم تا دق دلم خالی بشه . دلم به حال همه چیز میسوخت ... عروسکم رو برداشتم تا حالی بهش بدم که اومد و از دستم گرفت و پرتش کرد بیرون . اولش که اومده بود یادم رفته بود در آپارتمانو قفل کنم که یهو دیدم نیست و در بازه ... هراسون از در بیرون زدم و دیدم ای داد و بیداد دم در پشت بامه ... ازش همه کاری برمیومد حتی اینکه قفل پشت بام رو باز کنه . عجب گیری کرده بودم ... چرا مادرش نمیاد ؟ این مادر با این بچه چی میکنه ؟ بعد با خودم فکر کردم الان میاد و از اینکه این آپارتمان جنگ زده رو ببینه دلش بحال من میسوزه ... هیهات
یه صب تا ظهری ممدرضا پیش من بود. مادرش اومد ... بچه هه شادان شد . ولی باز جیغ می زد . توی اون لحظات فقط از خدا تنهائی میخواستم و بس ... خلاصه مادره اومد و بدون اینکه حتی نگاهی به داخل خونه بندازه ممد رضا رو بغل زد و گفت : دست شما درد نکنه . همین ... بچه نگاهی به من کرد و اون که از صب حتی یه کلمه هم با من حرف نزده بود و فقط جیغ کشیده بود ،یهو دهن باز کرد و گفت : خانم خره خدافظ ...
از توی پله ها صدای جیغ ممدرضا می اومد و صدای آرومی با لهجه شیرین اصفهانی میگفت " " ممدرضا آسه باش " ...
